• یک شب که ایشان در پست نگهبانی بود قرار بود که به جای ایشان شخص دیگری بیاید و پستش را عوض کند. اما آن فردی که می بایست می آمد 45 دقیقه دیر آمده بود و هوا هم خیلی سرد بود، از شدت سرما صورت هاشم یخ زده بود. وقتی به پایگاه آمد ماجرا را از او پرسیدم و او برایم تعریف کرد. گفتم: چرا حداقل تلفن نزدی؟ گفت: « جانشینم نیامده بود و من نمی توانستم ترک پست کنم.»
• در زمستان سال65 که برف زیادی آمده بود، من از مدرسه به طرف منزل می رفتم. در حال رفتن به خانه بودم که مشاهده کردم فردی بالای پشت بام مسجد محله است. و مشغول پاک کردن برفهای پشت بام مسجد است. به بالای پشت بام رفتم. دیدم هاشم است. گفتم: چی کار می کنی؟ گفت:" من چند ساعت وقت داشتم، گفتم به خادم مسجد کمک کنم و برفها را پارو کنم." در حالی که ارتفاع پشت بام زیاد، و هوا خیلی سرد بود به کمک خادم مسجد رفته بود.
منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6376سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس== <references />