==خاطرات==
زمستان بود که ایشان از جبهه آمد. دیدم چراغ علاءالدینی روشن کرده و پاهایش را گرم می کند. پرسیدم چرا اینطوری می کنی؟مگر پاهایت درد می کند؟ ایشان به من راستش را نگفتند ولی به مادرم گفته بودند که از عملیات که می آمدم دیدم پیرمردی پاهایش برهنه است.چکمه هایم را درآورده و به ایشان دادم و از آنجاست که وقتی هوا سرد شد پاهایم سرما می خورند ودرد دارند. <ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6371 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />