محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا
==زندگی نامه==
rId4
زندگی ن امه ؛
در اولین روز از بهار سال 1341 خانواده ی 5 نفری منتظر علیه غرق در شور و شادی بود چرا که چهارمین فرزند خانواده دیده به جهان گشود. نام او را که اولین فرزند پسر خانواده و بعد از 3 دختر بود و چون مادرش بعد از نذر به امام رضا (علیه السلام) صاحب این فرزند شده بود، رضا گذاشتند.
خانواده ی منتظر علیه در تهران زندگی می کردند و رضا نیز در این شهر به دنیا آمد. آقای یونس منتظر علیه پدر خانواده، سواد خواندن و نوشتن داشت و نانوا و مادر خانواده ربابه خانم خانه دار بود. وضعیت خانواده از لحاظ اقتصادی متوسط بود که با تولد رضا و به یمن خوش نامی و خوش قدمی او هر روز بهتر می شد.
رضا دوران خردسالی را بیشتر با پسر عموها و خواهرها و برادرانش که کوچکتر از او بود، سپری کرد و در مهرماه سال 1348 راهی مدرسه شد. او اولین روز مدرسه را با همراهی مادرش روانه شد خانواده اش او را در یکی از مدارس شهرستان تهران در نزدیکی محل سکونت خود ثبت نام کردند. وضعیت تحصیلی او عالی بود.
رضا از همان کودکی فردی اجتماعی بود که به راحتی می توانست با همه ارتباط برقرار کند، با اطرافیان رفتار مناسب و شایسته ای داشت. پس از اتمام موفقیت آمیز دوران ابتدایی او مقطع راهنمایی و دبیرستان را نیز در شهرستان تهران سپری کرد. وضعیت تحصیلی او همچنان عالی بود و او در کنار درس و مدرسه در اوقات بی کاری در کار نانوایی به پدرش کمک می کرد و غیر از آن نیز در اوقات فراغتش نقاشی می کرد. او به نقاشی علاقه ی خاصی داشت و در کنار این علاقه مهارت لازم را به دست آورد.
دوران نوجوانی رضا دوران خاصی در زندگی بود دورانی که رفتار و شخصیتش به بهترین نحو در حال شکل گیر ی بود به طوری که او توانست مسیر زندگی خود را مشخص کند. به مسائل دینی و مذهبی توجه می کرد، بسیار مؤمن بود و با این که به سن تکلیف هم نرسیده بود اهمیت خاصی برای نماز و روزه قائل بود.
شهید منتظر علیه در زمینه ی سیاسی به خصوص در سال های انقلاب نیز فعالیت های شایانی داشت. در اکثر تظاهرات و راهپیمایی هایی که علیه رژیم طاغوت برپا می شد حضور بهم رسانده و از صمیم دل به امام (ره) و انقلاب علاقمند بود.
خاطرات؛==خاطرات==
خاطره ای از زبان همسر شهید به نقل از پدر از شهید
یک روز که رضا که برای نماز به مسجد رفته بود با پای برهنه برگشت پرسیدم رضا! کفش هایت کو؟! او اظهار بی اطلاعی کرد و گفتم: حداقل تو هم یک جفت دمپایی می پوشیدی و این گونه پا برهنه نمی آمدی.
او از این حرف من چنان برآشفت که اصلاً انتظار نداشتم و فقط یک جمله گفت و آن روز با من حرف نزد او گفت: اگر من هم کفش یکی دیگر را می پوشیدم، هیچ تفاوتی با آن کفش دزد ندارم.
رضا آن قدر حساس بود که در برابر هر گونه اشتباهی عکس العمل جدی از خود نشان می داد. عصر از او معذرت خواسته و به اشتباه خود اعتراف کردم.