به نام خدا
با عرض سلام و خسته نباشيد به خدمت رياست محترم بنياد شهيد جمهوري اسلامي جمهوری اسلامی ايران
اين جانب مادر شهيد [[شهید داود يزدي، یزدی]] ، سيده سکينه ميرحسيني ميرحسينی هستم. من نسبت به فرزندانم خيلي خيلی احساس مسئوليت داشتم و همه آنها روي روی چشمانم جاي جای داشتند، در غم و شادي شادی آنها شريک بودم. من از فرزندم اولم داود، خيلي راضي خيلی راضی بودم و او براي برای من درباره جنگ مطالب زيادي مي گفتزيادی میگفت. من چون پسرم را خيلي خيلی دوست داشتم صحبت او را پيشه مي ساختم. او هميشه پيشتاز کارهاي ديني کارهای دينی و مذهبي مذهبی بود، به من احترام مي گذاشت، میگذاشت، من از او بسيار راضي راضی بودم تا اين که يک روز جوانان روستا بسيج شدند که به جبهه روانه شوند، پسرم که به دنبال اين فرصت بود به من و به پدرش خيلي خيلی التماس کرد و ما بعد از جنجال و التماس، اولين فرزند خود را با بسيجيان و آشنايان روانه جبهه کرديم.
او در اوايل خدمت، نامزدي نامزدی داشت به نام فاطمه ميرحسين، او به نامزدش مي می رسيد و نامزدش از او راضي بود. فرزندم هميشه در جنگ به فکر من بود چون مي دانست میدانست که من خيلي خيلی دوستش دارم و عکس و پوسترهاي پوسترهای خودش و دوستانش را براي برای من مي فرستاد، میفرستاد، او بعضي بعضی اوقات که از جبهه به مرخصي مي آمد مرخصی میآمد نزد من مي آمد میآمد و با من درد دل مي کرد، میکرد، او از شهيدان براي برای من مي می گفت و گريه مي کرد میکرد و با خود زمزمه مي كرد میكرد كه کاش من هم به شما مي پيوستممیپيوستم.
او مي گفتمیگفت: خدايا من را به جمع بزرگ شهيدان بپيوندان و من به خاطر جگر گوشهام، به خاطر اين صحبت ها اشک مي ريختم میريختم تا يک روز بعد از مدت ها که پسرم را نديده بودم ناگهان در خانه داغي داغی و آشوبي آشوبی به جگرم افتاد به طوري طوری که اشک هايم اشکهايم سرازير شده و بعد از چند روز خبر [[شهادت ]] پسرم به گوشم رسيد.
منبع سایت شهدای ارتش
http://ajashohada.ir/home/martyrdetails/29309