[[شهیدمحمد کاظم توفیقی]]
نام پدر: -
محل تولد: کازرون
[[تاریخ تولد: ۷۰/۱۱/۱۰]]
[[تاریخ شهادت: ۹۴/۱۱/۱۶]]
محل شهادت: نبل و الزهرا، سوریه
محل دفن: کازرون
وصعبت تاهل: متاهل
تعداد فرزندان: -
==وصیت نامه==
بسم رب الشهداء و الصدیقین
بدم اما به عالم فخرم این بس
غلام حلقه بر گوش حسینم
کجا ارباب من فردا گذارد
غلام او در آتش پا گذارد
با سلام و صلوات و درود بی پایان به امام شهدا و نبی انبیاء علی الخصوص حضرت محمد و آل محمد(صلی الله علیه و آله) و رهبر عزیزم سید علی خامنه ای
کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود/نای نی در نینوا می ماند اگر زینب نبود.
با عرض ادب و احترام خدمت عزیزان
همیشه تو ذهنم از خدا سوال می کردم؛یعنی لیاقت دارم که تو راهی که رضایت تو داخل اون راه هست جون بدم؟
راهی که عموی عزیزم رفت.راهی که همه ی جیگر گوشه ها داخلش جون دادن.میشه خدا؟؟؟؟
ضمنا در طول این عمر گذشته از دوستان خوبی برخوردار بودم و آشنا شدم از جمله(در اینجا نام تعدادی از دوستانشان را می آورند که چون امکان داشت بعضی از آنان تمایلی به پخش آن نداشته باشند از ذکر آنها خودداری می کنم) یاد و خاطره این عزیزان برای من جاودانه است و از آنها طلب بخشش داشته و از آنها می خواهم که در مراسمات شادی و مصایب اهل بیت (علیهم السلام) مانند ایام فاطمیه و ایام محرم و صفر و … مرا از یاد نبرند و من را از دعای خیرشان بی بهره نگذارند
خادم امام حسین (علیه السلام)
مدافع حرم
بسیجی داوطلب
کربلایی محمد کاظم توفیقی
==خاطرات و گزارشات==
1.دلنوشته شهید مدافع حرم محمد کاظم توفیقی(چهار ماه فراق)
به نام خدا
این،عیدهم گذشت ونیامدی آقا….
قلم بدست گرفته ام تابنویسم آقا: ازدل ودلتنگی، از زیستن، ازرفتن….
عزیزم سلام. پژمانم با امروز دقیقاً به ۴۰ روز رسیده که صدای مهربانت را نشنیده ام… چهل روز است که دلخوشی ام عکسها، فیلمها و صداهایی است که به یادگار برایم مانده، تنها مونس و همدمم گلزار شهدای بهشت زهرا شده…صبح تا ظهر… ظهر تا شب کنارت بنشینم و از دلتنگی هایم بگویم، از بی قراری هایم… از بی تابی هایم… از اشک ریختن های گاه و بی گاهم و تو در سکوتی سنگین فقط شنونده باشی. هرچه گریه کنم و زجه بزنم، جوابگویم نباشی.
چندی است همرزم هایت برگشته اند و از دلاوری هایت با افتخار و غرور می گویند برایم، برای منی که تو را بهتر از خودت می شناختم و می دانستم چه غیرت حسینی در رگ هایت داری، باید کتاب شود، چاپ شود و برسد به دست مردم لق لقه گویی که با بی رحمی تو را نقد می کنند که ” به خاطر پول رفته؟!؟! پژمان کجا سوریه کجا؟!؟!؟ …” چه می دانند که چه شب هایی تا به سحر که من با صدای نماز شب خواندن تو از خواب بیدار می شدم… چه میدانند که چه طور سی روز ماه رمضان را در گرمای تابستان با کار سنگینی که داشتی روزه می گرفتی… چه می دانند که چه طور تحت هر شرایطی نمازهایت را اول وقت میخواندی… مردم بامعرفت ما چه می دانند پژمان من چطور احکام دینی اش را به طور کامل انجام می داد؟ چه میدانند با دست خیری که پژمان مان داشت، چطور باعث شد چندین نفر را از گرفتن پول نزول، بخاطر درماندگی شان منصرف کند؟
مردم چه می دانند که تو با همه گروه آدم دوست می شدی و عقیده ات این بود که شاید بتوانم تاثیر مثبتی بر افکارشان داشته باشم… جالب تر اینجاست پژمانم؛ می گویند “عجب! قهرمان موتورسواری چرا باید برود سوریه… ؟!” انگار نمی دانند که تو با همین هنر موتورسواری ات بود که توانستی زیر باران بمب و موشک و خمپاره، مهمات و ادوات جنگی را به دست همرزمانت برسانی و آنها را از اسیر شدن صد در صد نجات دهی…
چه می دانستند که پژمان من، نامه برگشتش در دستش بود اما غیرت حسینی اش به او این اجازه را نداد که دوستان و همرزمانش را تنها بگذارد… چه می دانند تو از موتوری که در اختیارت گذاشته بودند مثل جانت نگهداری می کردی که چه، که بیت المال است و مسئولیتش با من است… چه می دانند که حتی یک لحظه هم بیکار نمی نشستی و مدام به دنبال خدمت به همرزمانت بودی… چه می دانند پژمان چه ارادتی به شهدا داشت و کار هر صبح جمعه ما بود که قبور شهدا را با جان و دل می شستیم… چه می دانند که پژمان من خمس و زکات مالش را می داد.
مردم با انصاف ما، پژمان مان را فقط در حال شوخی و خنده دیده بودند… اینها همه از معرفت برخی هایشان است. چقدر بگویم؟ چقدر بنویسم؟ برخی هایشان کارشان شده نمک به زخم ما پاشیدن… آیا آنهایی که فکر می کنند مدافعین حرم بی بی زینب، بخاطر پول رفته بودند :حاضرند میلیاردها پول بگیرند و فقط پا به خاک سوریه در حال جنگ و شهرهای زیر بمباران بگذارند؟ … میدانم که اگر بودی با خنده می گفتی: «…اشکال نداره، عارت بشه، بزار بگن من که برای چشم و حرف مردم کاری نکردم، من برای جلب رضای خدا بوده که این کار رو انجام دادم و یک تکلیف دینی برایم بوده، خدا راضی باشه کافیه …». این روزها با دلتنگی ات و این حرفها شده ام کوهی از درد و غصه و دائما از خدا می خواهم که صبر زینبی را به من عطا کند. من می دانم تو چه دلاورمرد و آزادمردی بودی که اسم و یادت جاودانه شد… شیرمرد من؛ آسمانی شدن لیاقتت بود و این افتخار من است که همسر چنین دلاوری هستم. اسم تو را با غرور زنده نگه می داریم، به امید دیدارت، یار همیشگی».
مطمئنم دعا می کنی چون مرامت آن بود که مدیون کسی نباشی.
حالا که این مطالب را نوشتم احساس آرامش می کنم.دیگر ناراحت نیستم،چون امیدوارم دیگر کسی آنگونه درباره تو حرف نزند.
راستی،وصیت نامه ات را چه زیبا به پایان برده بودی<ref>[http://www.takrimeshahid.ir/2017/01/14/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85-%D8%AA%D9%88%D9%81%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3/ سایت تکریم شهید]</ref>
==پانویس==منبع:http://www.takrimeshahid.ir/2017/01/14/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85-%D8%AA%D9%88%D9%81%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3<references />