ویرایشها
نام پدر : -
محل تولد : -
محل شهادت: حلب، سور ی ه
1. فقط پرس ی دم پسرم تو تنها ۱۷ سال دار ی و تجربه هم ندار ی ، چطور م ی خواه ی دفاع کن ی ؟ گفت: آموزش م ی ب ی نم بعد اعزام م ی شوم . متقاعد شدم و گفتم خدا به همراهت .
به گزارش خبرنگار “خبرگزار ی دانشجو” از ش ی راز، امروز فهم ی دم معنا ی ا ی ن جمله را که شه ی د آو ی ن ی سالها قبل نوشت: «راه کاروان عشق از م ی ان تار ی خ م ی گذرد» . ا ی ن بار آمدها ی م به سراغ شه ی د ی که در نوجوان ی خود را به کاروان کربلا رساند و چه کوته نگر است آن دشمن ی که م ی اند ی شد با ی ک گلوله م ی تواند کس ی را از م ی ان بردارد. نم ی داند که با شهادت، [[شهادت]] ، ی ک قدم نه، صد قدم شب ی هتر به حس ی ن (ع) م ی شو ی …
ا ی ن بار به سراغ شه ی د ی رفت ی م که در نوجوان ی داوطلب م ی شود س ی نهاش را آماج گلولهها کند؛ اما به لشکر کفر حت ی اجازه ندهد فکرتصرف حرم اهل ب ی ت (ع) از ذهنش بگذرد… شه ی د نج ی ب الله مراد ی نوجوان ی ۱۷ ساله از تبار افغانستان که به صورت داوطلبانه به عنوان مدافع حرم حضرت ز ی نب رفته بود، ن ی مه شعبان ۱۳۹۳ به دست وهاب ی ون تکف ی ر ی در سور ی ه شه ی د [[شهید]] شد و امروز کنار ارباب ب ی کفنش روز ی م ی خورد .
پدر شه ی د پ ی رمرد ی بود بس ی ار با صفا، سر کوچه به انتظار ا ی ستاده بود که مبادا م ی همانانش خانه را پ ی دا نکرده و اذ ی ت شوند. خانواده مراد ی گو یی به استقبال عز ی زشان آمده بودند، زن ی در بدو ورود به گرم ی دستانمان را فشرد و خوش آمد گفت. فهم ی دن ا ی نکه ا ی ن زن مادر شه ی د است کار دشوار ی نبود، کاف ی بود به چشمانش دق ی ق شو ی ! بغض در چشمانش ب ی داد م ی کرد …
ی ک ی از همرزمانش درباره نحوه شهادتش گفت: شب بود و در سنگر بود ی م، صدا ی نج ی ب الله م ی آمد که مداح ی م ی خواند، به طور ناگهان ی صدا ی مداح ی خواندنش با صدا ی ت ی رانداز ی در هم آم ی خته شد، ن ی مه شعبان بود، نج ی ب الله شه ی د شد. چند ساعت قبل از شهادتش به همه ش ی ر ی ن ی داده بود، گفت : بعدا نگو یی د نج ی ب الله ش ی ر ی ن ی شهادتش را نداد و رفت …
مادر شه ی د درباره احساسش در روز [[شهادت ]] فرزند خود گفت: دو هفته پس از شهادتش پ ی کرش بازگشت، ی عن ی روزها ی اول ماه مبارک رمضان. روز دفنش برا ی لحظها ی گذاشتند چهرهاش را بب ی نم، گو یی به خواب رفته بود خواب ی بس ی ار ش ی ر ی ن، چهرهاش خوشحالتر از هم ی شه بود… من روزها را م ی شمارم تا پنجشنبه برسد و به د ی دنش بروم، جا ی خال ی اش خ ی ل ی احساس م ی شود …
نگاه ا ی ن مادر ب ی ش از ا ی نها حرف برا ی گفتن داشت؛ اما، نه فرصتش بود و نه تاب و توان د ی دن بغض چشمانش… خواهر شه ی د م ی گفت : «من خواهر ندارم؛ اما نج ی ب الله مانند ی ک خواهر دلسوز پابه پا ی م بود، بعد از رفتنش خ ی ل ی تنها شدم» بغضش د ی گر ی ار ی نکرد تا ب ی شتر از برادرش بگو ی د …