و خودشان را در این مسئله شریک ندانند
هیچوقت امنیت به این کشور برنمی گردد
او در سال 1360 و در اواخر سن 19 سالگی به خاطر احساس مسئولیت نسبت به میهن،
ناموس و کشور اسلامی، تصمیم گرفت به استخدام ارتش درآید
و این لباس مقدس را به تن کند
وی پس از گذراندن دوره آموزشی در رسته زرهی و کسب درجه گروهان دو،
از طریق یکی از گردانهای 313 لشکر 21 حمزه سیدالشهداء به جبهه جنوب اعزام شد .
او در بخش پدافند توپخانه ای به انجام وظیفه پرداخت
مادرش از او خواست با توجه به اینکه ابتدای جنگ است و معلوم نیست چه شرایطی پیش آید
و چه سرنوشتی در انتظارش باشد، به جبهه نرود
او در پاسخ به مادر گفت : اگر من، تو، ما با دشمنان جهت حفظ ناموس و میهن جنگ نکنیم
پس چه کسی با آنها نبرد خواهد کرد
از زمان اعزام تا شهادت سعید عزتی تنها 18 روز طول کشید
و درتاریخ 6/3/60 به هنگام بازگشت به محل استقرار خود در شوش دانیال،
بر اثر اصابت خمپاره به خودروی نظامی حامل وی، واژگونی خودرو
سعید گفت: من نروم، آن یکی نرود، پس چه کسی می خواهد برود جبهه؟
مملکت و آب و خاک ما در خطر است
مادر شهید سعید عزتی می گوید :
و او که چند ساعت قبل، خودش با سعید تلفنی صحبت کرده بود
اولین کسی بود که با ناباوری از شهادت سعید مطلع شد
همه خانواده از موضوع باخبر شده بودند جز من
سعید قبل از رفتن به من گفته بود :
و این من بودم که می گفتم: بلند گریه نکنید
همسایه ها ناراحت می شوند
می خواستند پیکر سعید را به خانه بیاورند اما من قبول نکردم
آخه می ترسیدم دخترهایم بی تابی کنند
ومردم صدای گریه و شیون آنها را بشنوند
غریبانه اما با شتاب رفت
از اعزام سعید تا شهادتش، کمتر از یک ماه طول کشید
انگار عجله داشت برای رفتن از این دنیا
پسرم خیلی غریبانه شهید شد
اما انگار داشت می دوید
انگار می خواست زودتر برود
من فقط صورت سعید را دیدم
او را محکم در آغوش گرفتم و آنقدر به سینه ام فشردمش تا قلبم آرام گرفت
مدام به او می گفتم : سعید! تو شهیدی، آن دنیا به من کمک کن !
او مهمان ویژه عروسی بود
چند سال از شهادت سعید می گذشت
مدتی بعد یکی از همسایه ها گفت: خواب دیدم درعروسی دخترت،
یک سرباز قد بلند زیبا رو جلوی در خانه تان ایستاده، کلاهش را در دست گرفته
و مهمانها ومهمانها را راهنمایی می کند
از پسرت پرسیدم : این جوان کیه؟
گفت : نمی شناسیدش؟ این برادرم سعید است دیگر !