ویرایش‌ها

شهید عباس بابایی

۸۲ بایت حذف‌شده، ‏۲۲ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۲۵
[[پرونده:Photo 2018-11-24 23-34-49.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]
==آثار==
==*نامه شهید==
(بسم الله الرحمن الرحیم) همسرم! راه خدا را انتخاب کن که جز این، راه دیگری برای خوشبختی وجود ندارد. ...ملیحه جان همان طوری که می‌دانی احترام مادر واجب است. اگر انسان کوچک‌ترین ناراحتی داشته باشد اولین کسی که سخت ناراحت می‌شود مادر است که همیشه به فکر فرزند یعنی جگرگوشه‌اش می‌باشد...
===*خاطره ای از زبان مقام معظم رهبری===
(بیانات در دیدار مسئولان عقیدتی، سیاسی نیروی انتظامی ۲۳/۱۰/۸۳)
===*ورزش شبانه===
«دانشجو بابایی ساعت دو بعد از نیمه شب می دود تا شیطان را از خودش دور کند! »این جمله یکی از داغ‌ترین خبر‌هایی بود که بولتن خبری پایگاه "ریس" آمریکا چاپ کرده بود.عباس گفت: چند شب پیش، کلنل "باکستر" فرمانده پایگاه و همسرش که از یه مهمونی شبونه بر می‌گشتند، من رو در حال دویدن توی میدون چمن پایگاه دیدند و برای دویدن در اون موقع شب توضیح خواستند. منم گفتم: «خوابم نمی اومد؛ خواستم ورزش کنم تا خسته بشم.»
هر دو با تعجب نگاهم کردند. فهمیدم جوابم قانع کننده نبوده. ادامه دادم: «مسائلی که اطرافم می گذره باعث می‌شه شیطان با وسوسه هاش من رو به گناه بکشه. در دین ما سفارش شده این وقت ها بدویم یا دوش آب سرد بگیریم».حرفم که تموم شد، تا چند دقیقه بهم می‌خندیدند. طبیعی هم بود. با ذهنیتی که اون ها در مورد مسائل جنسی داشتند، نمی تونستند رفتار من رو درک کنند.
فلش کارت فرار از گناه، مرکز فرهنگی مطاف عشق
===*تلویزیون رنگی===
شهید بابایی از این که خانمش بدون اجازه او تلویزیون را قبول کرده ناراحت می‌شود. چون بچه‌ها منتظر بودند تا پدر از راه برسد و اجازه باز کردن کارتن تلویزیون رنگی را بدهد، شهید بابایی با شگرد خاصی، سر بچه‌ها را گرم می‌کند و در اوج بازی و خوشحالی، از آن‌ها می‌پرسد: بچه‌ها بابا را بیشتر دوست دارید یا تلویزیون رنگی را؟ بچه‌ها دسته‌جمعی می‌گویند: بابا را. سپس شهید بابایی به آن‌ها می‌گوید: فرزندانم! در این شرایط، خانواده‌هایی هستند که پدرانشان را از دست داده‌اند و تلویزیون هم ندارند. چون خداوند به شما نعمت پدر را داده، پس بهتر است این تلویزیون را به بچه‌هایی بدهیم که پدر ندارند.
*خاطرات خواهر شهید (خانم اقدس بابایی)
===*طبقه دوم آسایشگاه===
در سال ۱۳۴۸، شبی همراه با خانواده جهت خواستگاری همشیره عباس به منزل مرحوم حاج اسماعیل بابایی رفته بودیم. من آن روزها در پایگاه هوایی [[دزفول]] مشغول انجام وظیفه بودم. در آن شب لباس گروهبانی به تن داشتم و به محض ورود، ساکت و آرام در کناری نشستم. بزرگان خانواده مشغول بحث پیرامون ازدواج و ذکر ویژگی‌های اخلاقی، حقوق و مزایای من بودند. گویا آن روزها عباس به تازگی دیپلم گرفته و در جست و جوی کار بود. او که نگاهش را به من دوخته بود، ناگهان از جایش برخاست و آمد در کنار من نشست.
===*می‌دوید تا شیطان را از خود دور کند===
در دوران تحصیل در آمریکا، روزی در بولتن خبری پایگاه «ریس» که هر هفته منتشر می‌شد، مطلبی نوشته شده بود که توجه همه را به خود جلب کرد. مطلب این بود: «دانشجو بابایی ساعت ۲ بعد از نیمه شب می‌دود تا شیطان را از خودش دور کند.» من و بابایی هم اتاق بودیم. ماجرای خبر بولتن را از او پرسیدم. او گفت: چند شب پیش بی‌خوابی به سرم زده بود. رفتم میدانِ چمن پایگاه و شروع کردم به دویدن. از قضا کلنل «باکس تر» فرمانده پایگاه با همسرش از میهمانی شبانه بر می‌گشتند. آن‌ها با دیدن من شگفت‌زده شدند.
===*دو وعده غذا===
در طول مدتی که من با عباس در آمریکا هم اتاق بودم او همیشه روزانه دو وعده غذا می‌خورد، صبحانه و شام. هیچ‌وقت ندیدم که ظهرها ناهار بخورد. من فکر می‌کردم عباس از این عمل دو هدف را دنبال می‌کرد؛ یکی خودسازی و تزکیه نفس و دیگری صرفه‌جویی در مخارج و فرستادن پول برای دوستانش که بیشتر در جاهای دوردست کشور بودند.
===*پپسی===
بعضی وقت‌ها عباس همراه با شام نوشابه می‌خورد؛ اما نه نوشابه‌هایی مثل پپسی و … که در آن زمان موجود بود؛ بلکه او همیشه فانتای پرتقالی می‌خرید. چند بار به او گفتم که برای من پپسی بگیرد؛ ولی دوباره می‌دیدم که فانتا خریده است. یک بار به او اعتراض کردم که چرا پپسی نمی‌خری؟ مگر چه فرقی می‌کند و از نظر قیمت که با فانتا تفاوتی ندارد، آرام و متین گفت: حالا نمی‌شود شما فانتا بخورید؟ گفتم: ـ خوب عباس جان آخر برای چه؟ سرانجام با اصرار من آهسته گفت: کارخانه پپسی متعلق به اسرائیلی‌هاست، به همین خاطر مراجع تقلید مصرف آن را تحریم کرده‌اند. به او خیره شدم و دانستم که او تا چه حد از شعور سیاسی بالایی برخوردار است و در دل به عمق نگرش او به مسایل، آفرین گفتم. نکته دیگر این که همه تفریح عباس در آمریکا در سه چیز خلاصه می‌شد، ورزش، عکّاسی و دیدن مناظر طبیعی.
===*بند رخت===
برای گذراندن دوره خلبانی در پایگاه «ریس» واقع در شهر «لاواک» از ایالت تگزاس آمریکا بودیم. فرهنگ غرب بر روی اکثریت دانشجویان اثر گذاشته بود. مدت زمانی که عباس در «ریس» حضور داشت با علاقه فراوانی دوست‌یابی می‌کرد، آن‌ها را با معارف اسلامی آشنا می‌کرد و می‌کوشید تا در غُربت غرب از انحرافشان جلوگیری کند. به یاد دارم که در آن سال، به علت تراکم بیش از حد دانشجویان اعزامی از کشورهای مختلف، اتاق‌هایی با مساحت تقریبی سی متر را به دو نفر اختصاص داده بودند. هم‌سویی نظرات و تنهایی، از علت‌های نزدیکی و دوستی من با عباس بود؛ به همین خاطر بیشتر وقت‌ها با او بودم.
راوی: امیر روح الدین ابوطالبی
===*در معرض گناه===
با اصرار می خواست از طبقه ی دومِ آسایشگاه به طبقه‌ اول منتقل شود.
با تعجب گفتم: «به خاطر همین من رو از دزفول کشوندی تهران!» گفت: «طبقه‌ دوم مشرف به خوابگاه دخترانه است. دوست ندارم در معرض گناه باشم».وقتی خواسته اش را با مسئول آسایشگاه در میان گذاشتم نیش خندی زد و با لحن خاصی گفت: «آسایشگاه بالا کُلی سرقفلی داره، ولی به روی چشم منتقلش می‌کنم پایین»
[[پرونده:Photo 2018-11-24 23-35-15.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]
===*مدرک خدایی===
شهید بابایی در سال ۱۳۴۹ برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا رفت. طبق مقررات دانشکده می‌بایست هر دانشجوی تازه‌وارد به مدت دو ماه با یکی از دانشجویان آمریکایی هم اتاق می‌شد. آمریکائی‌ها، در ظاهر، هدف از این برنامه را پیشرفت دانشجویان در روند فراگیری زبان انگلیسی عنوان می‌کردند؛ ولی واقعیت چیز دیگری بود. چون عباس در همان شرایط نه تنها تمام واجبات دینی خود را انجام می‌داد بلکه از بی بند و باری موجود در جامعه غرب پرهیز می‌کرد.
===*هنوز روزه‌ام===
در سال ۱۳۵۳ همراه همسرم (آقای سعی دنیا)، که از کارکنان نیروی هوایی است، در منازل سازمانی پایگاه دزفول زندگی می‌کردیم. حدود دو سال می‌شد که عباس از آمریکا برگشته بود و به منظور گذراندن دوره تکمیلی خلبانی [[هواپیمای «F-5»]] به پایگاه دزفول منتقل شده بود. در آن زمان او هنوز ازدواج نکرده و بیشتر وقت‌ها در کنار ما بود. به یاد دارم روزی از روزهای ماه مبارک رمضان بود و طبق معمول عباس صبح قبل از رفتن به محل کار به خانه ما آمد. چهره‌اش را غم و اندوه پوشانده بود و ناراحت به نظر می‌رسید. وقتی دلیل آن را جویا شدم. با افسردگی گفت: نمی‌دانم چه کار کنم؟ به من دستور داده‌اند که امروز را روزه نگیرم. با شگفتی پرسیدم: برای چه؟ عباس ادامه داد: یکی از ژنرال‌های آمریکایی به پایگاه آمده و قرار گذاشته است تا امروز ناهار را در باشگاه و با خلبانان بخورد؛ به همین خاطر فرمانده پایگاه به خلبانان دستور داده تا امروز را روزه نگیرند.
===*پرواز انقلابی===
===*هدیه ماشین===
یک شب همراه با عباس به قصد دیدار با آیت الله صدوقی از اصفهان به یزد می‌رفتیم. پس از چهار ساعت رانندگی، سرانجام به یزد رسیدیم و بی درنگ به منزل آیت‌الله صدوقی رفتیم. با کمال شگفتی ایشان را در مقابل در منزل دیدیم. عباس سلام کرد و خواست دست آقا را ببوسد که ایشان عباس را در آغوش گرفتند و لحظاتی بعد هم سر عباس را بر روی سینه گذاشتند و گفتند: آقای بابایی! می‌دانستم که شما تشریف می‌آورید. عباس گفت: حاج آقا ما خدمت‌گزار شما هستیم. همگی به داخل منزل رفتیم، تعدادی از اطرافیان آیت‌الله صدوقی در داخل اتاق حضور داشتند. عباس با حاج آقا صحبت‌های زیادی کردند؛ ولی آن مقدار که من متوجه شدم صحبت دربارة کارگران پایگاه و افراد بی بضاعت و نبودن بودجه کافی برای آنان بود.
راوی: حسن دوشن
<ref>[http://%20http://www.shahid-babaei.com/%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%aa-%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%a8%d8%ae%d8%b4-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1%d9%85/ شهید بابایی]</ref>
==*پانویس==
<references />
۱٬۴۲۱
ویرایش