در همين زمان، عراق جنگ عليه شهرها را شروع کرده بود و او در اهواز به سر ميبرد، مادرم خيلي ناراحت بود، ما ميگفتيم که او الان جايش راحت تر از ماست چون که او با اسلحه است و ما در شهرها و بي سلاح، وقتي که دوباره به مرخصي آمد از محمود پرسيديم: اوضاع و احوال آنجا چگونه بود؟ گفت: ما عده اي بوديم که ميخواستيم به خط مقدم برويم، وقتي تمام ما حاضر به رفتن شديم افسر ما گفت: قاسمي پياده شود مثل اين که خانواده اش راضي نيستند و مرا بي سيم چي کردند، من با تک تک دوستانم وادع کردم؛ يکي از دوستانم نامزد داشت، يکي آن قدر عطر به خود زده بود از او پرسيديم چرا اين قدر عطر زدي؟ گفت: براي اين كه به بدن بي جان من بو نيفتد؛ همين طور به ترتيب با دوستانم خداحافظي کردم و آنها رفتند و بيشتر آنها شهيد شدند.
در آن زمان که من بي سيم روي دوشم و درحال انجام وظيفه بودم خمپارهاي به سرعت باد به طرفم آمد من که همه چيز را در جلوي خودم ديدم حجله هاي دم در خانه را چراغاني، گريه هاي شما را، راستي اگر مامان من شهيد بشوم چکار ميکني؟ مادرم ناراحت مي شد و هيچ نميگفت. در همين زمان، آقاي رفسنجاني چهار ماه را به خدمت سربازي اضافه کرد؛ محمد، در اهواز که بود خدمتش رو به اتمام بود ولي به علت اين چهار ماه، دوباره به خدمت در تهران، در مهرآباد جنوبي اعزام شد که يک روز، صبح زود براي مرخصي آمد؛ بعد از خوردن صبحانه آماده ي رفتن شد و به مهرآباد رفت با ماشين برادرم او را رسانديم؛ حدود ساعت 4 بعد از ظهر روز 1367/05/30 بود که همسايه ي كناري برادرم را صدا زد و گفت: محمود پشت خط تلفن است، برادرم رفت و محمود به برادرم گفته بود که ميخواهند ما را به اسلام آباد غرب ببرند، تازه يک ماه از آمدن او به تهران نمي گذشت که دوباره به اسلام آباد فرستاده شد؛ همان موقع که منافقين به آنجا حمله کرده بودند، در تاريخ، 1367/05/18 به ما خبر دادند كه محمد شهيد شده است در صورتي كه در تاريخ، 1367/05/04 همه ي آنها شهيد شده بودند يعني يک روز بعد از رسيدن به اسلام آباد، و بعد از چهارده روز در بيابان ماندن جسدش را به ما دادند و بسيار دردناک بود.
روحش شاد و یادش گرامی باد<ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/41840 سایت شهدای ارتش]</ref>
منبع:سایت شهدای ارتش==پانویس==http:<references //ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/41840>