ویرایش‌ها

شهیدابراهیم غلام زاده

۲۸۳ بایت حذف‌شده، ‏۵ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۵۰
/* خاطرات */
==خاطرات==
* خاطره اول (از زبان مادر شهید):
پسرم از زمان ی زمانی که وارد ارتش شد در رسته رشته درجه داران بود. او مدت زیادی بود که سر کار م ی می رفت ول ی حقوق ی در ی افت ولی حقوقی دریافت نکرده بود ول ی ه ی چ ولی هیچ گاه پ ی ش ن ی امد پیش نیامد که از ا ی ن این اتفاق صحبت ی صحبتی کند و ی ا اعتراض ی یا اعتراضی به فرماندهان خود کند. حت ی ی ک حتی یک بار که من توسط ی ک ی یکی از دوستانش برا ی ش برایش مقدار ی پول فرستادم آن را قبول نکرد و برا ی م برایم پس فرستاد. او گفته بود که مادر و خانواده ام به ا ی ن این پول ب ی شتر احت ی اج بیشتر احتیاج دارند. زمان ی زمانی که ابراه ی م ابراهیم مجروح و در ب ی مارستان بستر ی بی پمارستان بستری شده بود ی ک یک بار برا ی د ی دنش برای دیدنش به ب ی مارستان بیمارستان رفتم. حالش خ ی ل ی خیلی بد بود، اما با د ی دن دیدن من حت ی حتی ناله ضع ی ف ی ضعیفی هم که هر از چند گاه ی م ی گاهی می کرد قطع شد. خودش را خ ی ل ی خیلی سلامت و قو ی قوی نشان داد به طور ی طوری که وقت ی وقتی من به خانه بازگشتم فکر م ی می کردم هم ی ن همین روزها خوب م ی می شود و به خانه باز م ی می گردد. بار دیگر که به دیدنش رفته بودم، پس از عیادت، از من خواست که به خانه بازگردم. او خ ی ل ی خیلی ملاحظه حال من را م ی می کرد و اصلاً دوست نداشت که در ب ی مارستان بیمارستان بمانم و درد کش ی دنش کشیدنش را بب ی نمببینم.
rId6
* خاطره دوم (از زبان برادر شهید):
ابراه ی م ابراهیم علاقه شد ی د ی شدیدی به درس خواندن داشت. هر روز که از مدرسه م ی می آمد مستق ی م مستقیم به اتاق خودش م ی می رفت و از همان ساعات اول شروع به درس خواندن م ی می کرد. بعد از اتمام دوران راهنمائ ی راهنمائی به خواست پدرم وارد ارتش شد و در اوقات فراغتش هم به کار کشاورز ی کشاورزی و دام پرور ی م ی پروری می پرداخت. او خ ی ل ی خیلی دوست داشت که خانواده از در آمدش استفاده کنند ول ی ولی پدر و مادرم ه ی چ هیچ گاه پول او را خرج نکردند و برا ی زندگ ی آ ی نده برای زندگی آینده اش پس انداز نمودند.او هرگاه که برا ی مرخص ی برای مرخصی به خانه م ی می آمد، دستش پر بود. هر کجا که در راه برا ی برای استراحت پ ی اده م ی پیاده می شدند مقدار ی سوغات ی م ی خر ی د مقداری سوغاتی می خرید و برا ی ما به فسا م ی فسامی آورد. ابراه ی م خ ی ل ی نج ی ب ابراهیم خیلی نجیب و کم رو بود. ه ی چ هیچ گاه به تنهائ ی ب ی رون نم ی تنهائی بیرون نمی رفت. اگر از طرف مدرسه دعوت نامه ا ی برا ی ای برای حضور پدر و مادر در مدرسه به او م ی می دادند، خودش مستق ی ماً چ ی ز ی مستقیماً چیزی به آن ها نم ی نمی گفت. او هم ی شه همیشه حرف ها ی ش هایش را به من م ی می زد تا من به پدر و ی ا مادر بگو ی مبگویم. در مورد مدرسه هم هم ی شه همیشه از من م ی می خواست تا به پدر و مادر بگو ی م بگویم که با ی د باید فردا به مدرسه ابراه ی م برو ی دابراهیم بروید.ابراه ی م ابراهیم هرگاه م ی می خواست به جبهه برود به دل ی ل دلیل نجابتش ا ی ن این مسئله را مستق ی ماً مستقیماً به پدر و مادر نم ی نمی گفت. او نامه ا ی م ی ای می نوشت و ز ی ر زیر فرش م ی می گذاشت و مادر ی ا یا خواهرم هنگام مرتب کردن اتاق، آن را پ ی دا م ی پیدا می کردند. برادرم در همه نامه ها ی خداحافظ ی های خداحافظی از ما حلال ی ت م ی طلب ی دحلالیت می طلبید.شهید مدت ی مدتی در امام زاده عل ی علی ( ی ک ی یکی از امام زاده ها ی های نوبندگان) کار بنائ ی م ی بنائی می کرد، اما ه ی چ هیچ گاه پول ی پولی از آن ها در ی افت دریافت نکرد. او معتقد بود که ا ی ن این جور کارها با ی د برا ی رضا ی باید برای رضای خدا باشد و پول گرفتن در ا ی ن این مواقع، کار درست ی ن ی ستدرستی نیست. او هر بار که از جبهه به مرخص ی م ی مرخصی می آمد اول به امام زاده م ی می رفت و بعد به خانه م ی می آمد. هم ی شه همیشه به ما توص ی ه م ی توصیه می کرد که نمازمان را در اول وقت به جا ب ی اور ی م بیاوریم و م ی می گفت: کسی که نماز می خواند همچون شخص گرسنه ای است که سر سفره می نشیند و س ی ر م ی سیر می شود و توشه ا ی برا ی ای برای خود ذخ ی ره م ی ذخیره می کند.
rId7
زمان ی زمانی که ابراه ی م ابراهیم در ب ی مارستان بیمارستان اصفهان بستر ی بستری بود من از او مراقبت م ی می کردم. همان شب ی شبی که ابراه ی م شه ی د ابراهیم شهید شده بود ول ی ولی ما هنوز از شهادتش خبر نداشت ی م، نداشتیم، من خوابم برده بود و در خواب به دنبال ابراه ی م م ی ابراهیم می گشتم ول ی ولی او را پ ی دا نم ی پیدا نمی کردم. در همان لحظه ابراه ی م جلو ی ابراهیم جلوی در ظاهر شد و مرا صدا کرد و گفت: من ا ی ن جا اینجا هستم، برگرد و به پشت سرت نگاه کن. به او گفتم: ابراه ی م ابراهیم کجا بود ی بودی ؟ من دنبال شما بودم. او گفت: من خوب شدم و د ی گر زخم ی ن ی ستم، دیگر زخمی نیستم، حال من خوب است.ابراه ی م ابراهیم انسان بس ی ار مستقل ی بسیار مستقلی بود. هم چن ی ن همچنین به ورزش علاقه ز ی اد ی زیادی داشت و هر روز با وسایلی که خودش ساخته بود، ورزش م ی می کرد. گاهی با او شوخ ی م ی شوخی می کردم و می گفتم که تو د ی گر قو ی دیگر قوی شده ا ی ای و م ی توان ی میتوانی ما را هم بزن ی بزنی . او م ی می گفت: من هرگز به برادر بزرگترم چن ی ن چنین جسارت ی نم ی نمی کنم.<ref>سایت نویدشاهد</ref>
rId8
 
==پانویس==
<references/>
۴۸
ویرایش