ویرایش‌ها

شهید حسن آبشناسان

۹٬۳۷۹ بایت حذف‌شده، ‏۱۰ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۴:۳۴
کد شهید: 6800040 تاریخ تولد : 1347/06/02
نام : احمد محل تولد : درگز
نام خانوادگی : ابرهیمی‌ قلجق تاریخ شهادت : 1368/10/05
نام پدر : غلامعلی‌ مکان شهادت : شلمچه
تحصیلات : حوزوی منطقه شهادت : منطقه عملیاتی کربلای 4شغل : روحانی یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراساننوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مبلغ‌(تبلیغات‌)گلزار : روستای قلجق درگز
==زندگی‌نامه==
* زندگینامه 1
شهید سرلشگر حسن آبشناسان، در نهم اردیبهشت ماه سال 1315 هجری شمسی در محله امامزاده یحیی تهران متولد شد. پدر و مادر وی افراد بسیار مذهبی و معتقدی بودند. اعتقاد مادر وی به ائمه معصومین آن چنان شدید بود نام او را، که اولین فرزندش بود، «حسن» نهاد.
پس از اتمام این مأموریت از فرماندهی وقت نیروی زمینی ارتش (شهید صیاد شیرازی) تقاضای استعفا می‌نماید تا بتواند پس از خروج از ارتش، در کسوت یک بسیجی در جبهه‌های نبرد حاضر گردد. سرانجام شهید آبشناسان در تیرماه سال 1364 به فرماندهی لشگر 23 نیروهای مخصوص (کلاه سبزها) منصوب شد و در مدت کوتاهی فرماندهی خود در این لشگر، تحولات بزرگی بو جود آورد. در نهایت روح بزرگ و الهی وی، قفس تن را در عملیات قادر گشود و شرف شهادت را بر افتخارات بی‌شمار خود افزود، مردن در بستر شایسته او نبود و دنیا برای روح بزرگ او تنگ می‌نمود.  منبع: <ref>پرونده شهید در بنیاد شهید و امور ایثارگران، مصاحبه با خانواده و دوستان شهید منبع: نرم‌افزار شاهد zendeginameکد شهید: 6800040 تاریخ تولد : 1347</06/02نام : احمد محل تولد : درگزنام خانوادگی : ابرهیمی‌ قلجق تاریخ شهادت : 1368/10/05نام پدر : غلامعلی‌ مکان شهادت : شلمچه تحصیلات : حوزوی منطقه شهادت : منطقه عملیاتی کربلای 4شغل : روحانی یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراساننوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مبلغ‌(تبلیغات‌)گلزار : روستای قلجق درگز ==زندگی نامه==  «… ای ملت پیروز! امام خمینی را فراموش نکنید. او را تنها نگذارید. به حرف‌های خورشید جماران گوش کنید و به آن حرف‌ها جامه عمل بپوشانید…» کلمات گهربار فوق گوشه‌ای از وصیت‌نامة خونبار دلاور مردی از تبار «درگز» است که در روزگار خون و حماسه، دریافت که سعادت دنیا و آخرت پشتیبانی از خط سبز ولایت فقیه است. وی در روزهای آغازین شهریور ۱۳۴۷ چشم به دیدنی‌های طبیعت باز کرد و به یُمن نام ختم رسالت، احمد نام گرفت. کودکی را در روستای زادگاهش «قلجق» از توابع بخش «چاپشلو» به پایان برد و به مدرسه رفت. سال دوم راهنمایی را آغاز می‌کرد که همراه خانواده به «درگز» کوچ نمود. احمد عزیز پس از پایان تحصیلات راهنمایی، مدال پرافتخار نوکری امام زمان – عجل‌الله‌تعالی‌فرجه- را به گردن آویخت و طلبه شد. حوزة علمیة امیرالمؤمنین – علیه‌السلام- درگز اولین آغوش پر نور علم و معرفت برای این میهمان نیکو سیرت بود.چندی بعد توفیق رفیق او گشت و کوله‌بار سفر بسته؛ راهی مشهد الرضا شد تا تحصیل را ادامه دهد. آری! شهید ابراهیمی در طول دوران تحصیل از اعضای فعال و پرکار بسیج بود و همواره در مراسمات مذهبی و سیاسی فعالیت می‌نمود. وی سرانجام به آرزوی خود رسید و پس از مدتی انتظار، بر خاک گلگون جبهه‌های نبرد بوسه زد. عملیات «کربلای چهار» بهانه‌ای بود برای پرواز این کبوتر سبکبال تا مزد ناله‌های نیمه شب خویش را به تیر عشقی بستاند. آری! تیری سینة پاک او را در ۵/۱۰/۱۳۶۵ شکافت و پیکر پاکش در خاک سرخ شلمچه به یادگار ماند. سه سال بعد در ۱۶/۵/۱۳۶۸ در زادگاهش به خاک پاک سپرده شد.ref>
* زندگینامه 2
وی در روزهای آغازین شهریور ۱۳۴۷ چشم به دیدنی‌های طبیعت باز کرد و به یُمن نام ختم رسالت، احمد نام گرفت. کودکی را در روستای زادگاهش «قلجق» از توابع بخش «چاپشلو» به پایان برد و به مدرسه رفت. سال دوم راهنمایی را آغاز می‌کرد که همراه خانواده به «درگز» کوچ نمود. احمد عزیز پس از پایان تحصیلات راهنمایی، مدال پرافتخار نوکری امام زمان – عجل‌الله‌تعالی‌فرجه- را به گردن آویخت و طلبه شد. حوزة علمیة امیرالمؤمنین – علیه‌السلام- درگز اولین آغوش پر نور علم و معرفت برای این میهمان نیکو سیرت بود.چندی بعد توفیق رفیق او گشت و کوله‌بار سفر بسته؛ راهی مشهد الرضا شد تا تحصیل را ادامه دهد. آری! شهید ابراهیمی در طول دوران تحصیل از اعضای فعال و پرکار بسیج بود و همواره در مراسمات مذهبی و سیاسی فعالیت می‌نمود. وی سرانجام به آرزوی خود رسید و پس از مدتی انتظار، بر خاک گلگون جبهه‌های نبرد بوسه زد. عملیات «کربلای چهار» بهانه‌ای بود برای پرواز این کبوتر سبکبال تا مزد ناله‌های نیمه شب خویش را به تیر عشقی بستاند. آری! تیری سینة پاک او را در ۵/۱۰/۱۳۶۵ شکافت و پیکر پاکش در خاک سرخ شلمچه به یادگار ماند. سه سال بعد در ۱۶/۵/۱۳۶۸ در زادگاهش به خاک پاک سپرده شد.<ref>سایت نوید شاهد</ref>
==وصیتنامه=وصیت نامه===*وصیت نامه۱نامه شماره یک
... آرزو داشتم، حج را در زمان حیات انجام دهم، چنانچه شهید شوم، انجام شده است. محل دفن من، کربلا باشد، اگر راه کربلا را خود باز کردیم آسان است، ولی اگر زودتر شهید شدم، پیکرم به صورت امانی باقی بماند تا پس از باز کردن راه و انقلاب عراق، این کار انجام شود. از فرزندانم می‌خواهم در کسب دانش و خدمت به اسلام، کوشا باشند...
حسن آبشناسان<ref>نرم افزارشاهد</ref>
حسن آبشناسان
<ref>نرم افزارشاهد</ref>
*وصیت نامه۲==آثار==
*با گفتن یا علی اوج گرفتم
با سلام و درود بر منجی عالم بشریت مهدی موعود – عجل‌الله‌تعالی فرجه- و درود بر نایب خاص حضرت مهدی – عجل‌الله‌تعالی فرجه- خورشید جماران کبیر و سلام بر تمامی خانواده شهدا، در آخرین روزهای حیاتشان از یادداشت‌های آخر آبشناسان این بود، که عزیزان خود را فدای اسلام کردند و زینب گونه صبر کردند.  در مسلخ عشق، جز نکو را نکشند روبه صفتان زشت‌خو را نکشند  گر عاشق صادقی زمردن مهراس مردار بود هرآن‌که او را نکشند قرآن می‌فرمایدنوشته بودند: «ولا تقولوا لمن یقتل فی سبیل‌الله امواتٌ بل احیاءٌ ولکن لا تشعرون» (بقره-۱۵۴) نگویید آن کسانی که خواب دیدم در زمین راه خدا کشته شدند، مرده‌اند بلکه آنها زنده‌اند؛ ولی شما درک نمی‌کنید. السلام‌ علیک‌ ابا عبدالله، سلام بر تو ای حسین جان که با که با خون سرخ خویش درخت اسلام را آبیاری کردی! ملت ما با آرزوی زیارت تو{زندگی می‌کنند.} بندة حقیر برای شما ملت آگاه وصیت دارم: اولاً: ای ملت از جبهه رفتن نهراسید نمی‌روم و جبهه‌ها را خالی نکنید؛ همچنان که نماز جزء فروع دین است، جهاد هم جزء فروع دین است و آن‌هم به نوبة خود بر گردن ماها واجب می‌شود. ای ملت پیروز! امام خمینی را فراموش نکنید وآن را تنها نگذارید، به حرف‌های خورشید جماران گوش کنید و به آن جامه عمل بپوشانید. هرکس خط غیر امام داشته باشد، هلاک می‌شود چه در این دنیا چه در آخرت. بندة حقیر لیاقت این را ندارم که اسم یک شهید را روی خود بگذارم و از پدر ومادر گرامی‌ام خیلی تشکر و قدردانی هوا پرواز می‌کنم ولی اوج ندارد، تقریباً دو سه متری زمین بود که من را به جبهه فرستادند و این چنین آگاه هستند و از همة خانواده‌ام می‌خواهم که برای من گریه نکنند؛ چون اگر من مانعی در راه خدا رفتم، پس گریه نمی‌خواهد. مادر! خداحافظ؛ می‌دانم داغ جوان خیلی سخت است؛ ولی شما صبر کنید که خداوند می‌فرماید:«ان‌الله مع‌الصابرین» جلوی پرشم به درستی وجود آمد که خداوند با صبرکنندگان است. از پدر و مادر می‌خواهم که از برادرانم برای جبهه رفتن جلوگیری نکنند و برادران گرامی‌ام نگذارید اسلحة من بر زمین بیافتد و از خانوادة گرامی‌ام می‌خواهم که هیچ ناراحت نباشید؛ چون‌ که من از گفتن یا علی اکبر امام حسین – علیه‌السلام- آن تازه داماد، بالاتر نیستم اوج گرفتم و از امت حزب الله می‌خواهم که از جوان‌هایشان برای رفتن به جبهه جلوگیری نکنند. اگر شما‌ها می‌خواهید فردا{درمقابل}امام حسین-(علیه‌السلام)مانع عبور کردم و پیامبر و حضرت زهرا- سلام‌الله علیها- روسفید شوید، باید این جوانهای خود را به جبهه‌های حق علیه باطل بفرستیدپرواز ادامه دادماین قسمت مخصوص قوم و خویشانراویخدمت پدر و مادرم سلام عرض می کنم و از شما می‌خواهم که به این چند وصیت من جامه عمل بپوشانید و هم‌چنین برادرانم و خواهرانم و همة قوم و خویشان؛در مرحلة اول نماز و خدا را به هیچ وجه فراموش نکنید و از پدر و از خانواده‌ام می‌خواهم که این گیتی زنده نام، همسر شهید شدن باعث نشود که شما نسبت به مردم فخر بورزید و از قوم و خویشان می خواهم که جوان‌هایشان را به جبهه بفرستند و از تو پدر می‌خواهم که حتماً زکات خود را پرداخت کنید باز هم پدر و مادر گرامی از شما می خواهم که از برادرانم برای جبهه رفتن جلوگیری نکنید پدر و مادر گرامی! شما خیلی برای من زحمت کشیدید؛ ولی من نتوانستم حق آن زحمتهای شما را ادا کنم از شما کوچکانه می‌خواهم که مرا ببخشید و مرا حلال کنید. مادر جان تو بودی در شبها بیدار بودی و بی خوابی کشیدی، تو بودی که غذای خوب را به من خوراندی؛ تو بودی که لباس خوب به تنم کردی؛ ولی خودت پیراهن کهنه به تن داشتی، مادر مرا حلال کن و هیچ خم به ابرو ندهید؛ چون این دنیا رهگذری است که همه باید بروند و چه خوب است که انسان در راه خدا بمیرد و امید دارم که حضرت زهرا – سلام‌الله علیها- دست شما را در این دنیا و آخرت بگیرد و امیدوارم که روسفید وارد دنیای آخرت شوید. مادر جان! برایم دعا کن که خداوند از گناهان من بگذرد. مادر جان! اگر در توان شما بود، برادرم پرویز را به حوزة علمیه بفرستید. بنده یک مقدار کتاب در حوزه علمیه مشهد دارم اگر برادرم را به حوزة علمیه فرستادید، آن کتابها را به او بدهید وگرنه آن را وقف جایی کنید که مردم از آن استفاده کنند. مادر جان! بنده نماز قضایی ندارم ولی روزة قضا دارم و آن ۳ ماه و ۱۰ روز می باشد و اگر خودتان نمی‌توانید بگیرید، کسی را اجیر بگیرید که برایم بگیرند یعنی به کسی پول دهید تا از جای بنده روزه بگیرد و حتماً این کار را بکنید ، پسر عمویم علی ابراهیمی ۳۰۰ تومان رهن می‌خواهد اگر نداده‌اید، به آن بدهید بنده از ضیاء ۳۰۰ تومان می خواهم آن را از آن بگیرید، بنده می‌خواستم برای پسرخاله‌ام امیر خان روزه بگیرم ولی نتوانستم آن را بگیرم به زن او بگویید که احمد نتوانسته روزه بگیرد، یک ماه روزه بود. از شما می‌خواهم که مواد غذایی و پول بیشتر در مرگم خرج نکنید و آن را کمک به جبهه کنید چون جز اینکه شکم مردم را سیر کند کار دیگری ندارد؛ ولی اگر آن را به جبهه کمک کنید هم کمک به اسلام کرده‌اید و هم در روز آخرت به داد شما می‌رسد و از برادرانم می‌خواهم که نگذارند سنگر من خالی بماند و مادر جان سروصورت خود را چاک و خونین نکنید که این کار حرام است و خدا از این کار خوشش نمی‌آید و از خواهرانم یک به یک می‌خواهم از شوهرها‌یشان برای جبهه رفتن جلوگیری نکنند و پسران خود را بفرستند. مادر جان وعدة من و تو روز قیامت باشد و محل دفن بنده هر کجا که پدر و مادرم صلاح بدانند. والسلام‌علیکم  ۲/۱۰/۱۳۶۵  احمد ابراهیمی منبع وصیت‌نامهسرلشگر حسن آبشناسان <refname="نرم افزار1">[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=1587 سایت یاران رضا]نرم افزار شاهد</ref>
==خاطرات==
 *با گفتن یا علی اوج گرفتم در آخرین روزهای حیاتشان از یادداشت‌های آخر آبشناسان این بود، که نوشته بودند: خواب دیدم در زمین راه نمی‌روم و در هوا پرواز می‌کنم ولی اوج ندارد، تقریباً دو سه متری زمین بود که مانعی در جلوی پرشم به وجود آمد که با گفتن یا علی اوج گرفتم و از مانع عبور کردم و به پرواز ادامه دادم. راوی: گیتی زنده نام، همسر شهید سرلشگر حسن آبشناسان<ref>نرم افزار شاهد</ref><ref>Khaterat\6.rtf</ref>  خلع سلاح عشایر
سال،۱۳۴۲ حسن آبشناسان که آن موقع سروان بود، مأموریت داشت تا عشایر استان فارس را خلع سلاح کند. در یکی از بیابان‌های فارس، تفنگچی‌های ایل با گروه سروان آبشناسان رو در رو شدند. سه چهار گلوله شلیک شد. چند اسب افسارگسیخته، گریختند.
رئیس عشایر، سروان را به شدت و با ضرب به طرف زمین پرت کرد. موقع آمدن کف زمین، سروان پایش را از بین دو پای رئیس عشایر تو داد و بدنش را به سمت چپ چرخاند و خودش را چسباند به بازو و تنه او و بعد فن لنگ از تو را اجرا کرد. روی زمین مچ پای او را گرفت و با دست راست گردن او را به سمت پاهایش فشار داد. رئیس عشایر چرخی زد و به حالت کله معلق دو دور چرخید و روی زمین ولو شد. خاک اندکی به هوا برخاست. سروان فرز و تیز روی او افتاد. عشایر سوار بر است تفنگ‌ها را بالا بردند و یک باره با هم صدا زدند: «های، های، های...» سروان سر چرخاند به عقب و نگه کرد به آن‌ها و بعد از روی تنه رئیسشان بلند شد. رئیس عشایر برخاست و دست راستش را دراز کرد. سروان آبشناسان با او دست داد. بعد رئیس رفت سمت سواران عشایر و گفت: «همه تفنگ‌ها را به سروان تحویل بدهید.»<refname="نرم افزار1">نرم افزار شاهد</ref><ref> Khaterat17.rtf</ref>
از آن پس هرچند وقت سرهنگ آن سرباز را صدا می‌کرد و می‌گفت: ذکر مصیبت بخواند، خودش هم می‌نشست یک گوشه و دست راستش را مشت کرده می‌گذاشت روی پیشانی‌اش، آن قدر ناله می‌کرد و اشک می‌ریخت که سر آستین لباس نظامی‌اش، کاملاً خیس می‌شد، ارادت عجیبی به حضرت رضا (ع) داشت، قبل از هر کار مهمی که می‌خواست به انجام برساند می‌گفت: باید بروم و از آقا اجازه بگیرم. و غالباً به همراه خانواده‌اش سفری به مشهد انجام می‌داد. نمی‌دانم در مشهد بین او و امام رضا (ع) چه می‌گذشت، می‌نشست در گوشه‌ای از حرم و راز و نیاز می‌کرد. بی سر و صدا، سر در گریبان خود فرو می‌برد و مدت‌ها همان طور می‌نشست.<ref>نرم افزار شاهد</ref><ref>Khaterat\13.rtf</ref>
بارها به او گفتم: جناب سرهنگ، این کار شما آگاهانه به درون آتش رفتن است، آخر نیازی نیست شما شخصاً خود را به خطر بیندازید، شما فرمانده هستید، اگر کشته یا اسیر شوید خیلی به ارتش و حیثیت آن لطمه می‌خورد. اما سرهنگ گوشش بدهکار نبود و همیشه جواب می‌داد: «مگر حضرت ابراهیم آگاهانه پا در میانه آتش نگذاشت، مگر من از او بزرگ‌تر و بهترم؟» شهید این روایت را بر چندین برگ بزرگ کاغذ نوشته بود و بر دیوار اتاق کار و روی میزش و قفسه کتابخانه نصب کرده بود.<refname="نرم افزار1">نرم افزار شاهد</ref>
یک شب متوجه شدم که شهید آبشناسان در سنگر نیست. نگران او شده خواستم سرو گوشی آب بدهم. آهسته از سنگر بیرون آمدم. شبحی را از دور دیدم، خودم را به آن شبح رسانده، متوجه شدم که آبشناسان در دل آن صحرا رو به قبله نشسته و اشک‌ریزان از خدا طلب شهادت می‌کند. یاد فرمایش شهید مطهری افتادم که می‌فرمود: «کسی که عاشق شد خود را رها می‌کند.» در یک لحظه پی بردم که شهید آبشناسان از خود رهاشده و می‌رود که به خدا بپیوندد.
راوی: امیر سرتیپ عبدالمجید جمشیدی، کتاب مردان دشت نور انتشارات: سازمان عقیدتی سیاسی ارتش (آ جا)<refname="نرم افزار1">نرم افزار شاهد</ref>Khaterat\15.rtf
ژنرال قادر عبدالحمید، حیران و هراس خورده، هنوز به صرافت حرکتی نیفتاده بود که چه بکند و چه نکند. چرخید سمت تپه‌ای که آبشناسان آنجا بود و لوله کلاشینکف او را روی شکمش دید. آبشناسان درست روبه رویش بود و انگشت سبابه‌اش روی ماشه کلاش. صدای تیراندازی بی وقفه به گوش می‌رسید و صدای سام، بنفشه، بی‌سیم‌چی و خرمی با جمله‌های عربی قاتی شده بود. چشمان ژنرال قادر عبدالحمید، فرستاده صدام حسین از حیرت وق زده بود. کلتی سمت راست کمرش بسته بود و لباسی مرتب و اتوکشیده به تن داشت. دست‌هایش را بالاتر برد. چشمانش گردید سمت لوله کلاشینکف که حالا بالاتر از نافش بود. منگ و گیج با لکنت تنها این کلمه را بریده‌بریده و با لهجه‌ای غریب به زبان آورد:
«آ... آ... آبشناس!»<refname="نرم افزار1">نرم افزار شاهد</ref>Khaterat\18.rtf
قسمتی از اتاق نیز، به عنوان آشپزخانه‌ای با یک چراغ خوراک‌پزی و مقداری ادویه‌جات، مورد استفاده قرار گرفت. آن زمان، روزگار را در مضیقه شدید مالی، سپری می‌کردیم و مشکلات زیادی داشتیم تا جایی که گاهی اوقات، برای تأمین هزینه‌های زندگی، مبلغی را قرض می‌کردیم. در زمان حکومت طاغوت، پیشنهاد شرکت در عملیات «ظفار» در مقابل دستمزد 100 هزار تومانی به وی داده شد، اما شهید آبشناسان، از حضور در عملیات خودداری نمود. می‌گفت: «این عمل، ظلم به یک ملت مسلمان است و رضای خدا در این کار، وجود ندارد. هر نفسی که می‌کشیم، باید برای رضای خدا باشد.» همه این‌ها در صورتی بود که انجام کار مربوطه و دریافت مبلغ مورد نظر، می‌توانست تأثیر زیادی در بهبود وضعیت اقتصادی خانواده داشته باشد.<refname="نرم افزار1">نرم افزار شاهد</ref>Khaterat\1.rtf *جهیزیه نقدی پدرم ارتشی بود و می دانست که زندگیمان خانه به دوشی است و وسایلمان در نقل مکان کردن از بین می رود؛ برای اینکه جهیزیه ام را کامل داده باشد و خرج تجملات هم نکرده باشد، پول جهیزیه را نقد داد دستم. کمک خرج زندگیمان هم شد.فقط یک چمدان گرفتم چهارده تومان، که اندازه لباسهایم بود. همین!<ref>فلش کارت دونیمه سیب، موسسه مطاف عشق</ref> 
*پانویس
==پانویس==<references />
دیوانسالار، مدیر، uploader
۵٬۰۸۰
ویرایش