ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهیدابراهیم بز قوچانی

۷۵ بایت حذف‌شده، ‏۱۷ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۴۴
ابراهیم محل تولد : سایرنام خانوادگی : بز قوچانی تاریخ شهادت : نام پدر : محمد اسماعیل مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراساننوع عضویت : ابراهیم سایر شهدا
نام خانوادگی : بز قوچانی خاطراتمحل تولد شب دوم حمله بود که ما وارد عمل شدیم و پس از پیش رویهاى زیادى که انجام داده بودیم زمان نماز صبح فرا رسید پس از خواندن نماز صبح و حرکت مجدد یک گلوله سمینوف به بازوى راستم اصابت کرد و در حین اینکه تعدادى گلوله آرپى چى در زیر بغل داشتم برخورد گلوله به بازویم را متوجه نشدم، تا اینکه افتادن گلوله آرپى چى را بر روى پایم در حین راه رفتن احساس نمودم. آنگاه پى به افتادن گلوله‏ها و زخمى شدنم بردم. در ابتداى مجروح شدنم بود که تعدادى از برادران مى‏خواستند مرا به عقب بفرستند که من این برادران گفتم: سایر تاریخ شهادت که من پاهایم سالم است و تنها بازویم تیر خورده که آنهم چیزى نیست و من مى‏توانم بروم. در زمان برگشتن یک تیر بار بر روى خاک‏ریز بود که من در ابتدا فکر کردم که خودى است. ولى در همانجا اندیشیدیم که شاید هم دشمن باشد ولى از ناچارى از دامنه جلوى تیربارچى به حرکت خودم ادامه دادم که ناگهان متوجه شدم که این نیروهاى مقابل از نیروهاى گردان خودمان مى‏باشد زمانى که این برادران مرا دیدند یکى مى‏گفت:  نام پدر او عراقى است و دیگرى مى‏گفت. نه این است تا اینکه یکى از برادران مرا شناخته و گفته بود دست نگه دارید، این از خودمان است. آن برادر ما را )مرا( مرا زد و گفت: محمد اسماعیل  مکان شهادت خودت را داخل کانال بینداز که الان تو را مى‏زنند. من باشنیدن این سخن خود را به داخل کانال کوچکى که آنان خود را از تیررس دشمن پنهان کرده بودند، انداختم و سپس از آن برادران سؤال کردم که چرا اینجا نشسته‏اید؟ در جواب گفتند:  تحصیلات که منتظر فرمانده‏مان هستیم و من در جواب گفتم که: نامشخص  منطقه شهادت آن بنده خدا چطور شما را در اینجا مى‏تواند پیدا کند.<ref>[http:  شغل : یگان خدمتی :  گروه مربوط : سایر شهیدان استان [[خراسان//yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4120 سایت یاران رضا]] نوع عضویت : سایر شهدا</ref>
==خاطرات==
شب دوم حمله بود که ما وارد عمل شدیم و پس از پیش رویهاى زیادى که انجام داده بودیم زمان نماز صبح فرا رسید پس از خواندن [[نماز صبح]] و حرکت مجدد یک [[گلوله]] [[سمینوف]] به بازوى راستم اصابت کرد و در حین اینکه تعدادى گلوله [[آرپى چى]] در زیر بغل داشتم برخورد گلوله به بازویم را متوجه نشدم، تا اینکه افتادن گلوله آرپى چى را بر روى پایم در حین راه رفتن احساس نمودم. آنگاه پى به افتادن گلوله‏ ها و زخمى شدنم بردم. در ابتداى مجروح شدنم بود که تعدادى از برادران میخواستند مرا به عقب بفرستند که من این برادران گفتم: که من پاهایم سالم است و تنها بازویم [[تیر]] خورده که آنهم چیزى نیست و من می‏توانم بروم. در زمان برگشتن یک تیر بار بر روى خاک‏ریز بود که من در ابتدا فکر کردم که خودى است. ولى در همانجا اندیشیدیم که شاید هم دشمن باشد ولى از ناچارى از دامنه جلوى [[تیربارچى]] به حرکت خودم ادامه دادم که ناگهان متوجه شدم که این نیروهاى مقابل از نیروهاى گردان خودمان مى‏باشد زمانى که این برادران مرا دیدند یکى مى‏گفت: او [[عراقى]] است و دیگرى مى‏گفت. نه این است تا اینکه یکى از برادران مرا شناخته و گفته بود دست نگه دارید، این از خودمان است. آن برادر ما را )مرا( مرا زد و گفت: خودت را داخل کانال بینداز که الان تو را مى‏زنند. من باشنیدن این سخن خود را به داخل کانال کوچکى که آنان خود را از تیررس دشمن پنهان کرده بودند، انداختم و سپس از آن برادران سؤال کردم که چرا اینجا نشسته‏اید؟ در جواب گفتند: که منتظر فرمانده‏مان هستیم و من در جواب گفتم که: آن بنده خدا چطور شما را در اینجا مى‏تواند پیدا کند.<ref>[http://%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4120منبع سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references/>
۱٬۸۴۲
ویرایش