آن قدر مقيد بود كه نيم ساعت قبل از نماز، به طرف نمازخانه می رفت. هم خودش مقيد به نماز اول وقت بود و هم با اخلاصِ خاصی، بقيه را به نماز اول وقت دعوت می كرد.
يك بار كه من در جلسه ای حضور داشتم واتفاقاً تا ظهر طول كشيد، ناگهان در باز شد و موسوی با چهره نورانی اش وارد شد و بعد از سلام، از ما پرسيد: برادرا! می بخشيد، خواستم بپرسم ظهر شده؟
بعد ما بعدما متوجه وقت نماز شديم و چند وچند لحظه بعد صدای اذان بلند شد. نحوه تذكر دادن او در آن لحظه خيلی برايم جالب بود».