او در 45 روز آغاز جنگ رشادتهای فراوانی از خود بر جای گذاشت، زمانی که در روز 4 آبان سال 1359 به علت خیانت بنی صدر خرمشهر سقوط کرد، آخرین نفری که تا پای جان ایستاد و پس از همه از شهر خارج شد بهروز مرادی بود، تمام هنرمندان حاضر در جنگ با نام او آشنا بودند، مرادی در عملیات ثامنالائمه برادر عزیزش را از دست داد، اما باز مقاوم و سربلند در برابر رژیم بعثی ایستادگی نمود، اوج دلاوریهای بهروز در زمان آزادی خرمشهر بود، مرادی علاوه بر جهاد در امور فرهنگی و هنری نیز فعالیت داشت، او در طول هشت سال دفاع مقدس جوانمردانه جنگید، تا اینکه در آخرین روزهای جنگ با حمله دیگر عراق به جبهههای حق علیه باطل شتافت و در روز چهارم خردادماه سال 1367 پس از انهدام هشت تانک دشمن، شلمچه، میعادگاه عاشقان را در سن 22 سالگی به خون خویش زینت داد. پیکر پاک بهروز مرادی در گلزار شهدای خرمشهر به خاک سپرده شد تا مزارش زیارتگاه عاشقان شهادت باشد.<br />
1<ref>[http://%20%20http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287سایت صبح] </ref>
== خاطرات ==
=== سقوط ===
راوی: خود شهید<br />
2<ref>[http://%20%20http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287سایت صبح]</ref>
=== وضو با خون شهدا ===
بهروز در همه رشتهها تبحر داشت، بسیجی بود، مخلص. رشادت در دستانش گم میشد، عکاسی، طراحی، نقاشی، خطاطی، شعر، گراف یک، سخنرانی، نویسندگی، دغدغههای خاص در زندگی او بود، نمیدانستی او را با کدام لقب بخوانی، واژههای نو دستمایه نویسندگیاش بود، یادم هست برای اولین بار در ورودی خرمشهر نوشت: «با وضو وارد شوید کوچههای این شهر با خون شهید مطهر شده است» و در ورودی دیگر نوشت: «به خرمشهر خوشآمدید جمعیت 36 میلیون نفر». در آخرین روزهای جنگ به سراغ مرتضی قربانی رفت، مرتضی فرمانده لشگر 25 کربلا بود، با او عازم جبهه شد. مرادی جنگنده هم بود، در شلیک آر پی تخصص داشت، حتی میتوانست گلوله آر پی را داخل لوله تانک شلیک کند.<br />
مقابل تانکهای عراقی ایستاد، تانکها با شلیک هر گلوله در آتش میسوختند. بهروز مجروح شد، اما دوباره برخاست با چفیه دستش را بست، گوشت دستش جدا شده بود، قربانی فریاد زد: «بهروز برگرد عقب». اما او حال دیگری داشت، بی توجه پاسخ داد: «نه خیر؛ یک بار در سال 1359 عقب رفتیم بس است، مگر از روی جنازه من بگذرند». بهروز ماند تانکها میسوختند، بوی دود و باروت در فضا پیچید، ناگهان دلیرمرد ایران بر زمین افتاد. قطرات خون بر خاک شلمچه میریخت، این بار خاک با خون شهدا وضو میساخت.<br />
راوی: حاج عبد زاده<br />
3<ref>[http://%20%20http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287سایت صبح]</ref>
=== بوسه بر ضریح ===
ساعت 2 از دزفول به طرف اندیش مک حرکت کردیم. قصد ما «عین خوش» بود، زیرا تازه آزاد شده بود. از جاده دهلران گذشتیم، ساعت 3:30 وارد دشت عباس شدیم، تعداد زیادی از تانکهای دشمن سوخته بود. ساعت 3:45 دقیقه به پادگان عین خوش رسیدیم، که نیروهای اسلام به تازگی در آن مستقرشده بودند. کمی جلوتر رفتیم. یک سرباز که با ما سوار مینیبوس شده بود، گفت: «نترس! عراقیها نمیزنن، اگه بزنن! بچهها میرن توپهاشون رو غنیمت میگیرن» جلوتر امامزاده عباس (ع) بود، امامزاده ویران بود، اما مقبرههای آن سالم به نظر میرسید. میلهها حافظ مقبره بودند. به رنگ سبز سقف آن ضربه خورده بود، و در قسمت دیگر امامزاده سه تانک خودی در مقابل سه تانک عراقی منهدم شده بود، خانههای اطراف امامزاده خالی به نظر میرسید، زخم گلولهها بر پیکر آن مشهود بود، زیارت کردیم. عده ای از عربهای محلی به زیارت آمده بودند، بوسههای آنها بر مقبره امامزاده عباس (ع)، تماشایی بود، من ناخودآگاه گفتم: «فصل بازگشت آوارگان است».<br />
راوی: خود شهید<br />
4<ref>[http://%20http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287سایت صبح]</ref>
== آثار ==
=== وصیتنامه ===
اینجانب بنده گناهکار،"بهروز" به فرمان امام امت، به عنوان بسیجی در جنگ وارد و به اختیار خودم به خاطر حراست از خون پاک شهدای اسلام، به دفاع از جمهوری اسلامی ایران برخاسته و با خود عهد نمودم تا دفن سلطه ابرقدرتها و نابودی متجاوزین به جرم استقلال آزادی جمهوری اسلامی، استقامت و پایداری نمایم و اکنون نیز میدانم که چرا باید به دشمن هجوم برد و بر اساس همین آگاهی است که در عملیات شرکت میکنیم. معتقد هستم ما پیروز خواهیم شد و برای رسیدن به پیروزی نیز باید از همه چیز خود گذشت و دنیا را برای اهلش گذاشت.<br />
5<ref>[http://%20http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287سایت صبح]</ref>
=== دستنوشته ===
راستش را بخواهی چیزی برای نوشتن ندارم، بنابراین مجبورم گاهی از پرندگان روی آسمان برایت بنویسم و گاهی از ماهیهای ته رودخانه. نامه قبلی را که مینوشتم، (بعد از پیدا شدن استخوانهای محمود رضا دشتی) سخت پریشان بودم و دلم می یک بنده خدایی یک سیلی محکم توی گوشم میزد، تا لااقل بهانهای برای گریستن پیدا میکردم.<br />
بعد از مرخصی شهریورماه سال 1361<br />
6<ref>[http://%20http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=287سایت صبح]</ref> ==پانویس== <references />