ویرایشها
==زندگینامه==
سال [[1337]] سید حسین در خانوادهای معتقد و با ایمان در [[اهواز]] در آغوش پدرش آیتالله حاج مرتضي علم الهدي چشم به جهان گشود. او از همان ابتدا تربیت مذهبی او با مبارزات سیاسی توأم گشت. کودکی 8-7 ساله بود که صوت خوش قرآن او تحسین همگان را برانگیخت.
در 11 سالگی مسئولیت تدریس قرآن به همسالانش را در مسجد محل به عهده گرفت. او با انتخاب آیاتی از قرآن که بیشتر در مورد جهاد فی سبیل الله بود، شوری دیگر به جلسات میبخشید. سید حسین در دوران رژیم شوم و ستمگر پهلوی به فعالیتهای سیاسی، نظامی بسیار چشمگیری میپرداخت و همواره برای بیدارسازی جوانان و مردم [[ایران]] و مقابله با ظلم و اغواگری طاغوتیان تلاش میکرد. او همیشه در اقداماتی از قبیل راهاندازی راهپیماییها، ترور مزدوران رژیم و تخریب و نابودی مراکز فساد پیشقدم بود و با تشکیل گروه موحدین به مبارزات خود انسجام و نظم بیشتری بخشید. در سال 1356 وارد دانشگاه فردوسی مشهد شد و در رشته تاریخ ادامه تحصیل داد. او در طی دوران دانشجویی در کنار مبارزاتش به مطالعه عمیق و موضوعی نهجالبلاغه پرداخت. در روز بازگشت امام امت به وطن، حسین از معدود افرادی بود که حفاظت مسلحانه از ایشان را برعهده داشت.
وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی هر جا خلائی احساس میکرد، فوراً خود را برای خدمت به اسلام و میهن اسلامیاش آماده مینمود. با شروع جنگ تحمیلی به اهواز بازگشت و در تجهیز سازماندهی نیروها نقش فعالی ایفا نمود و همزمان به تهیه برنامه «جنگهای پیامبر» در رادیو اهواز پرداخت. دی ماه سال 1359 ندای خوش الرحیل، سید حسین را به جانب عرش فراخواند و او که در آن هنگام فرماندهی [[سپاه هویزه]] را بر عهده داشت در شانزدهمین روز از این ماه شربت شیرین [[شهادت]] نوشید و به دیدار یار شتافت. او درحالیکه 22 سال داشت بر اثر انفجار گلوله [[تانک]] زمين [[هويزه]] را خون رنگ کرد و در گلزار شهداي همين شهر آرام گرفت. <ref>[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=107سایت صبح]</ref>
[[پرونده:Photo 2018-11-24 13-21-43.jpg|500px|بیقاب|وسط|شهید محمد حسین علم الهدی]]
==خاطرات==
* مطالعات وسيع حسين و یادداشتبرداری کتب تاريخ، سبب شده بود که او ديدگاهى عميق در تاريخ داشته باشد. به همین جهت هر گاه اساتيد دانشگاه سخنى از مورخين غربى نقل مىکردند. بلافاصله، حسين ديدگاه صحيح را مطرح مىکرد و پيرامون موضوعات مختلف تاريخى کنفرانس مىداد. حسين با اساتيدى که برداشت صحيح از تاريخ اسلام نداشتند، آنقدر بحث و گفتگو مىکرد که بعضى از اینگونه اساتيد گفته بودند: اگر حسين، در کلاس باشد، ما به کلاس نمىآييم! منبع: <ref>نرمافزار شاهد</ref>
* حسين در مشهد اتاق کوچکى کرايه کرده بود که اين اتاق کوچک، روزها محل رفتوآمد مکرر دانشجويان بود، به طوری که پس از چند ماه، مجبور مىشد، براى رفع مزاحمت از صاحبخانه، به جايى ديگر برود. چراغ اتاق حسين، معمولاً از شب تا صبح روشن بود و در مدت کوتاهى که در مشهد بود، بسيارى از کتب معتبر تاريخ اسلام به زبان عربى و فارسى را مطالعه و یادداشتبرداری کرده بود. شبى ميهمان او بودم و چون از تهران به مشهد رفته بودم، ابتداى شب خوابيدم، نيمه شب، حسين با حالتی عجيب، مرا صدا زد و گفت، بلند شو، بلند شو. گفتم چه شده؟ حسن با حالت خاصى مىگفت: بلندشو، ببین در اين کتاب چه مطالب جایی از پيامبر (ص) نوشته...!
نیمه هاى شب بود كه نهج البلاغه میخواند. من نگاه كردم به ایشان، دیدم چهره اش برافروخته شده و دارد اشك میریزد. من با زیر چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه كردم و به ذهن سپردم پس از مدتى، سید حسین نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بیرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز كردم، دیدم همان خطبهاى است كه حضرت على (ع) در فراق یاران باوفایش ناله میكند و مبفرماید :أین َ عمار؟ أین َ ذوالشهادتین؟ كجاست عمار؟ كجاست...
خاطرات شهید علم الهدی منبع<ref>[https: //old.aviny.com/Rahiyan_Noor/revaiat-eshgh/khatere/20.aspx سایت شهید آوینی]</ref>
*انس با قرآن
در اوج پیروزی انقلاب، رژیم شاه، یکی از دانشجویان انقلابی را دستگیر کرد. برادر خلقانی نقل می کند به سید حسین گفتم: فلانی را دستگیر کرده اند؛ ایا فکر می کنی بتواند در برابر شکنجه ها مقاومت کند. حسین گفت: ایا قرآن می خواند؟ گفتم: منظورت چیست؟ گفت: اگر با قرآن انس داشته است، می تواند مقاومت کند منبع <ref>[http://www.hozehkh.com/OneEntry?entryID=24011 سایت اطلاع رسانی حوزه علمیه خراسان]</ref>
==آثار==
*خواهر عزیز پس از اهداء سلام و درود، رسيدن به فلاح را برايتان آرزو مىکنم. چون در آغاز قدم گذاشتن در سال جديد از شما دور بودم و نتوانستم خود را به اين راضى کنم که سال نو را آغاز کنيم و در اين لحظات حساس از عمر با شما سخن نگويم ناچار قلم به دست گرفتم تا با شما حرف بزنم. ساعتى پيش داشتم مطالعه مىکردم که به يک جمله رسيدم در مورد اين جمله زيبا فکر کردم و مناسب ديدم که نتيجه اين ساعات فکر را در آستانه شروع سال جديد بود، برايتان بنويسم. شاندل SHANDEL متفکر بزرگ اروپايى قرن بيستم در مورد چگونگى زندگى انسان در قرن بيستم مىگويد: «انسان اين عصر زندگى را وقف تهيه وسایل زندگى مىکند.» ما زندگى را در رنج مىگذرانيم تا راحتی و آسايش ايجاد کنيم تمام عمر مىدويم با این اميد که لحظاتى بنشينيم. تمام عمر زحمت مىکشيم تا استراحت کنيم و البته عمر مىگذرد و راحتى و نشستن و آرامش را لمس نمیکنیم و نمییابیم زیرا مرتباً از طريق اجتماع به ما نيازهاى جديد تلقين مىشود. نيازهاى کاذب و مصنوعى که دائماً در انسان بوجود مىآورند به وسیله تبليغات است تلويزيون را روشن مىکنيد بعد از دو ساعت خاموش مىکنيد به خودتان نگاه مىکنيد مىبينيد هفت، هشت احتياج خريد تازه به وجود آمده که قبلاً لازم نداشتيم که قبلاً مثلاً با خاکستر ديگر را مشستيد امروز حتماً بايد پودر... بخريد.
منتظر پاسخ شما به سخن من
برادرتان از مشهد - حسين <ref>نرمافزار شاهد SUBDOC</25al-ashena.htm ref>
خدايا مرا به آنان نزديک کن؛ علي (ع) در نهجالبلاغه در وصف آنان سخن میگوید. خدايا مرا متصف به اوصاف آنان گردان.
عمق غربت و اوج عزت
من در سنگر هستم
در اين تنهايي در اين خانه جديد با خود، با خدا و با شهدا سخن ميگويم سنگر من در کنار رودخانه کرخه است. سوز دل و آرامش قلب، خوف و رجاء
وقتي به آب مینگرم به ياد سنگرهاي در کنار کارون ميافتم با خود ميگويم که آن برادرانم که در خونینشهر میجنگند در چه حالاند و نگران آنانم. خدايا آن برادرانم که در فاسيات و دارخوين در سنگرند در چه حالاند؟
اينجا دشتآزادگان است من در سنگر هستم در کنار کرخه. دشمن در آن طرف رودخانه شهر را میکوبد وحشيانه جنابت میکند. هزار متر جلوتر کانالي هست که دوستم عزيزم منصور به شهادت رسيد. شايد هنوز خون پاکش و جاي آر. پي. جي او که بر زمين کنار جسد پاکش افتاده بود باشد. سمت چپ تقريباً در فاصله سيصد متري آن طرف درختها برادر عزيزم رضا شهيد شده و باز در همان سمت کمي پایینتر برادرم عزيزم اصغر شهيد شده. آن طرف رودخانه محمدرضا شهيد شده. در دهلاويه 30 تن از پاسداراني که هیچکدام را نمیشناختم به شهادت رسیدهاند در سمت شرقي شهر در اين کانال 22 تن از برادراني که چند بار به آنها شبیخون شبانه رفتهام شهيد شدهاند. در گردش زمين به دور خورشيد
در لحظه بيش لحظات ديگر داغ اين خاطرهها را زنده میکند
سرخي شفق و سرخي غروب در پشت نخلستانها
خورشيد عظمت قطره خون شهيد را مییابد و پاکي و عصمت قطرهقطره خون آن عزيزان را فرياد میکند
خدايا اين خانه کوچک در کنار رودخانه که در اطرافش گلها پرپر شده کدام خانه است؟
کمي در دل زمين شکافته چند گویی شن و... در کنار رودخانه
رو به سوی دشمن
وسط مکان شهادت بهترين دوستانم
اين خانه محقر براي من يک قطب طپنده شده يک دل پر از سوز
سوز فراق ياران و عزيزان از دست رفته
منصور اصغر رضا....
خاطرهها مانند ورق خوردن صفحات يک دفتر يک کتاب در ذهنم پشت هم صف گونه میگذرد...
== ردهها ==