شهیدسیدمحمدخدامی مارانی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
جز (Amosoltany98 صفحهٔ سیدمحمد خدامی مارانی را به سید محمد خدامی مارانی منتقل کرد)
جز (Salehi98 صفحهٔ سید محمد خدامی مارانی را به سیدمحمدخدامی مارانی منتقل کرد)
(بدون تفاوت)

نسخهٔ ‏۲۰ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۱۲

نام : خدامی مارانی / سید محمد

نام پدر : سید ابراهیم

تاریخ تولد : ۱۳۴۳-۰۶-۰۵

محل تولد : اصفهان

تاریخ شهادت : ۱۳۶۵-۱۱-۰۵

محل شهادت : شلمچه - کربلای5

شهرستان : اصفهان

یگان : بسیج

مسئولیت :

تحصیلات : بهداشت

محل تحصیل : علوم پزشکی اصفهان

گلزار : گلستان شهدای اصفهان


rId4


زندگینامه

شهید در سال 1343 در اصفهان متولد شد . وی از همان کودکی به مسا ئل مذهبی تمایل نشان می داد؛ حتی در سن خیلی کم شروع به نماز خواندن کرد . او در مسا ئل اجتماعی کم و بیش شرکت داشت و در بحث های زمان انقلاب موضع گیری می کرد. اعزام وی به جبهه همیشه به خواست و رضایت خودش و به صورت داوطلبی بود و این کار را با شوق و اشتیاق انجام می داد. والدین وی چندان نارضایتی هم نداشتند و فقط کمی نگران درس او بودند .

از نظر اخلاقی همیشه آرام و صبور بود که این صبوری وی زبانزد فامیل شده بود . محمد موازین اخلاق اسلامی را به خوبی رعایت می کرد؛ مطالعه زیاد می کرد و گاهی شب ها تا صبح را به مطالعه کتاب های علمی می گذراند. قبل از انقلاب نسبت به مسائل فهم و درک و آگاهی بیشتری کسب کرد و بر اثر این آگاهی با دیدی عمیق تر به مسائل دینی می نگریست و اهمیت بیشتری به نماز و روزه می داد و چه بسا روزهای متمادی روزه می گرفت . وی در سال 62 در رشته بهداشت دانشگاه اصفهان پذیرفته شد، ولی جبهه را بر دانشگاه ترجیح میداد .

بیشتر اعزا مهای شهید از طریق بسیج منطقه بود و حدوداً 10 الی 16 بار، هر بار به مدت 2 الی 3 ماه، گاهی به غرب و گاهی به جنوب اعزام میشد .

بنا به تعریف دوستان، شهید خیلی صبور و کم حرف بود و حالات روحانی خاصی پیدا کرده بود و خیلی شجاع و بی باک بود و اصلاً ریا و خودنمایی نداشت . آخرین دیدار او با خانواده در اوایل آبان سال 65 بود. روزی که می خواست اعزام شود، پسر برادرش (که فرزند شهید است) از رفتن او به جبهه ممانعت میکرد و مرتب میگفت: عمو! می روی، صدامی ها تو را می کشند. شهید هم که می خواست او را ناراحت نکند، به بهانه قصه گفتن قصد داشت که او را بخواباند، ولی بچه دست بردار نبود و گوشه کت عمو را رها نمی کرد و هر جا می رفت به دنبالش بود. وقتی دید که عمویش برای رفتن مصمم است، رضایت داد به شرط این که ساعت 7 برگردد، و بنا به گفته دوستانش او در جبهه نگران بچه برادرش بود و میگفت من به مهدی قول داده ام که ساعت 7 برگردم .

بنا به قول دوستان شهید، وی در عملیات کربلای 5 هر کاری که از دستش برآمد، انجام داد. سرانجام با آر پی جی، تانک عراقی را نشانه گرفت و تانک شروع به آتش گرفتن کرد که ناگاه تیری از طرف دشمن به پیشانی وی اصابت کرد و شهید از روی تپه به پایین پرت شد و به حال سجده بر زمین افتاد .


وصیتنامه

فرازی از وصیت نامه ای ملت مسلمان، رهبر عزیز را تنها نگذارید و همیشه یار و یاور او باشید و همان طور که قول دادید مانند مردم کوفه او را تنها نگذارید تا به حول و قوه الهی به اهداف اسلامی و قرآنی و دستورات آن جامه عمل پوشانده شود .


منبع: سایت خین

http://khayyen.ir/shahid/844