ویرایش‌ها

شهیدابراهیم بردستانی

۲۲ بایت اضافه‌شده، ‏۲۰ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۵:۳۸
*ابراهیم بردستانی
ابراهیم هنوزدانش آموز بود که شغل معلمی را تجربه کرد.او تدریس رابر هر شغل دیگری تر جیح می داد و بنا به علاقه شدیدی که داشت،کم کم در امر تدریس ترقی کرد،تا جایی که پس از گذشت زمانی نسبتا اندک،به جای معلم درس می داد.
*تولد
گل وجودش دهم دی ماه ۱۳۳۶ در بوستان «سروستان»در استان «فارس» شکفته شد. چهارمین فرزند خانواده ی یک کشاورز زحمتکش بود. پدرش در انجام احکام و فرامین اسلامی و زنده نگه داشتن اسلام ناب محمدی، تلاش می کرد.او قرآن را با صوت دلنشینی می خواند و اذان می گفت و با صدای بلند، ندای اسلام را به گوش مردم روستا می رساند. در ایام محرم و اربعین حسینی ، با خواندن کتاب «روضه الشهدا » در منزلت شهدای کربلا به مجلس « ابا عبد الله » رونق خاصی می بخشید.
*سربازی در گهواره
سال های آغازین زندگی او،با شور و هیجان نهضت اسلامی به رهبری امام خمینی در سال ۱۳۴۲ همراه بود. درست آن زمان بود که امام عزیز و قلب تپنده ی ملت ایران، سخن تاریخی خود را مبنی بر اینکه،سربازان من همان کسانی هستند که اکنون در گهواره ها به سر می برند، ایراد فرمودند. از آنجا بود که ذهن پاک و معصومانه ی این کودک در همان دوران، با عشق به ولایت و رهبری پرورش یافت. «ابراهیم »، دوران ظلمت رژیم ستمشاهی، سال های سیاه قبل از ۱۳۴۲ و روز های پر وحشت رژیم طاغوت را با پیچ و خم های زیاد، اما بدون هر گونه آلودگی در کوران حوادث انقلاب ، پشت سر گذاشت. بدین ترتیب روح سر کش خود را در کوران حوادث انقلاب صیقل می داد و با زمزمه های دلنشین انقلاب هم آوا شد و در جریان انقلاب قرار گرفت. همین سابقه درخشان مذهبی و انقلابی او از سال ۴۲ تا ۵۷ بود که باعث گردید در برابر مخالفان نظام اسلامی موضع گیری روشن و آشکار داشته باشد و با پیشنهاد وعده های پوشالی و دروغین منافقین که برای سست کردن عقاید اسلامی و ارکان نظام اسلامی ایران مطرح می شد، به شدت مخالفت کند، تا راه در آرمان و هدفش ، که همان زنده نگه داشتن اسلام بود، جانش را فدا کند و برای نسل خودش زمزمه گر «هیهات من الذله» باشد.
*تحصیلات
ابراهیم به مدرسه رهسپار شد. دبستان ۲۲ بهمن(فعلی)« سرمستان» اولین ایستگاه ابراهیم برای کسب علم و دانش بود. در محیط مدرسه، دانش آموزی مودب و صبور بود. آن قدر دوست داشتنی بود که همه شیفته اش شده بودند. در سال ۱۳۵۳ برای زدودن فقر فرهنگی، از چهره ی روستا و کسب علم و دانش در مدرسه ی راهنمایی بندر« کنگان» ثبت نام نمود. سال اول و دوم راهنمایی را با مشقت به پایان رساند و برای ادامه ی تحصیل، به« دیر »رفت. سال ۱۳۵۵ بعد از پایان رساندن دوره ی راهنمایی، برای ادامه تحصیل، در دبیرستان« برازجان» در رشته ی خدمات ثبت نام نمود. هنوز از ماندن او در «برازجان» فصلی نگذشته بود که علاقه ی خود را به رشته ادب و فرهنگ ، در دبیرستان «کنگان» نشان داد. به« کنگان» بر گشت و در رشته فرهنگ و ادب به تحصیل مشغول شد. وی پس از سال تحصیلی ۱۳۵۶-۱۳۵۷ به دبیرستان «آیت الله طالقانی»در« دیر» رفت و در آن دبیرستان، مدرک دیپلم خود را اخذ نمود. او تمام این مدت، وقت خود را به درس خواندن و فرا گیری علم و دانش اختصاص داد. اما با جود این، هر گز از فعالیت های گروهی و سیاسی غافل نبود و به اتفاق دوستانش،کانونی پر شور را برای مبارزه با ظلم و ستم و حمایت از محرومان تشکیل داده بود. اگر چه ظاهری آرام و با وقار داشت، اما هنگامی که می دید حق مظلومی ضایع می شود، هر گز خاموش نمی نشست و چه در مدرسه و چه خارج از آن،با زور گویان به مبارزه بر می خواست و چون شیر می خروشید.
*معلم
ابراهیم هنوزدانش آموز بود که شغل معلمی را تجربه کرد.او تدریس رابر هر شغل دیگری تر جیح می داد و بنا به علاقه شدیدی که داشت،کم کم در امر تدریس ترقی کرد،تا جایی که پس از گذشت زمانی نسبتا اندک،به جای معلم درس می داد.
*حضوردرجبهه
پس از تجاوز دشمنان در شهریور ۱۳۵۸ و اشغال «خرمشهر»،حکومت بعثی در صدد بود تا «آبادان» را هم اشغال کند. رزمندگان اسلام سلاح بر دوش، با جانبازی و فداکاری بسیار، چنان مقاومتی از خود نشان دادند که حتی به ذهن دشمن هم خطور نمی کرد.
*شهادت
ساعت ۱ بامداد روز ۵ مهر ماه ۱۳۶۰ عملیات ثامن الائمه(ع) آغاز شد. بعد از ۴۲ ساعت تلاش رزمندگان سپاه،بسیج وارتش،عملیات با موفقیت و پیروزی به پایان رسید.
==خاطرات==
همین طور که شهید در وصیت نامه اش گفته،او خمس بچه های من بود و اگر کسی بخواهد مال و دارایی اش را حلال کند باید خمس آن را بپردازد.
*← پدر شهید
لحظه ی خداحافظی گفت: می خواهم به جبهه بروم. اجازه می دهی؟
*← یکی از شاگردان شهید
شهید بردستانی به خانه ما آمد. روی سکو ، گوشه ای بر خاک نشست. اعضای خانواده اصرار کردند که بلند شود و روی پتو بنشیند؛ ولی او مانع شد و گفت: ما از خاکیم و به خاک بر می گردیم. او به جبهه رفت و من دیگر او را ندیدم.
*آثارمنتشر شده در باره ی شهید
ابراهیم چشم از آسمان بر نمی داشت. آسمان شب ، برایش پر از راز و رمز پایان نیافتنی بود. صدای دوست دیرینه اش ، که از او پرسید: ابراهیم به چه فکر می کنی؟ او را به خود آورد. سرش را به طرف دوستش بر گرداند و با لبخندی پاسخ داد: هیچی،به راز آفرینش. این بار نگاه جواد هم به آسمان بود. در دل هر دو،غوغایی به پا بود.صبح هر دو عازم جبهه بودند. شاید هر دو می دانستند که فرصتی برای با هم بودن ندارند. باید ندای حق را لبیک می گفتند. ابراهیم این بار دیده از آسمان بر داشت و دیدگانش را به جواد دوخت. نگاه عمیق ابراهیم رنگ از رخسار جواد پراند. اما کلام ابراهیم ، هرم آتش داشت و به او جان تازه ای می بخشید:
- جواد! دوست داری کدام یک از ما زود تر شهید شویم؟
*← پهلوون
جواد لبخندی زد و گفت: فکرهایمان را روی هم می گذاریم. ابراهیم منظور جواد را فهمید و با لبخندی گفت: منظورت گرفتن کشتی است؟ خودت که خوب می دانی می بازی. جواد بر خاست و در جایش نشست؛ تبسمی کرد و گفت:پهلوون.
*← پرواز
ابراهیم قصد داشت جواد را به خاک افکند و جواد نیز همین طور. هر دوی آنها پس از کشتی گرفتن، نفس زنان خندیدند. دستانشان را به نشانه دوستی و محبت به هم کوبیدند و خالصانه یکدیگر را در آغوش گرفتند. هر دو خسته و کوفته، آبی به سر و صورت زدند و دوباره به روی تخت آمدند. ابراهیم که نگاهش به جواد بود، نا خودآگاه گفت: جواد معلوم نشد که کدام یک زود تر پرواز می کنیم؟ جواد که اشک در دیدگانش حلقه زده بود، گفت: چرا! هر دو با هم.
==وصیت نامه==
بسم الله الرحمن الرحیم
*وصیت به برادران ودوستان
اما برادران و خویشان و دوستانم:
بعد از سلام مخلصانه از شما می خواهم که اگر شهید شدم یا زنده ماندم،از خدا بخواهید که مرا جزء صالحین و شهدا قرار دهد. همچنین از شما می خواهم ، که اگر شهید شدم به پدر و مادرم تبریک بگویید، نه تسلیت. برای من اصلا گریه نکنید. گریه برای شهیدان بی ارزش است. تنها چیزی که نزد پروردگار ارزش دارد، ایمان است که هر کس ایمانش بیشتر است، ارزشش نزد پروردگار بیشتر است.
*وصیت به خانواده
از خانواده ی عزیزم می خواهم که نمازها و روزه هایم که فراموش شده است، سعی کنید از گردن من رفع نمایید. از خانواده ی عزیزم می خواهم ، که اگر به در جه ی رفیع شهادت رسیدم و این زندگی جاوید به من ، از پروردگار عطا شد، مرا در قبرستان دوراهک، پهلوی شهید محمد درویشی خاک کنید. به پدر و مادر و برادران و خواهران توصیه می کنم که مبادا ، در شهادت من گریه و زاری کنید و یا به سر و سینه بزنید. هر گز چنین کاری را نکنید که اجر ما نزد پروردگار کم شود.
۱٬۴۲۸
ویرایش