برای بار اخر که می رفت تا دم در حیاط نگذاشت که همراهیش کنم و گفت مادر برگرد من بر نمی گردم برای من مراسم نگیرید دلم خیلی سوخت وقتی دیدم پسرم خواست برای اخرین بار با من خداحافظی کند خودش را از پنجره قطاربه بیرون پرت می کند تا به خانه بیاید و برای اخرین بار ما را ببیند ناراحت شدم و دلم برایش تنگ شد با من که خداحافظی کرد هنگام رفتنش دستکشی به او دادم و گفت مادر این اخرین دستکش است که تو به من می دهی ان روزدلم خیلی برایش سوخت برای دیدن فامیل از من خداحافظی کرد و رفت بعدها شنیدم که به من گفتند که محمد از همه خداحافظی کرده و گفته مرا حلال کنید و به مادران دوستانش گفته که من دیگر بر نمی گردم مادرم را دلداری کنید بله او که با روحیه ای باز به سوی [[جبهه]] می رفت او که خیلی زحمتکش بود و تمام حقوقی را که از کار کردن بدست می اورد در اختیار خانواده می گذاشت با اینکه به سن قانون رفتن به جبهه نرسیده بود وقتی با مخالفت خانواده برای رفتن به جبهه روبرو می شود در کمد لباس را می شکند و شناسنامه اش را در می اورد و سن خود را زیاد کرده و دفترچه اعزام به جبهه را می گیرد و بعد رضایت خانواده را بدست می اورد و به جبهه اعزام می شود لیاقت [[شهادت]] را دارد
او که می دید اگر به جبهه نرود با مخالفت خانواده اش روبرو می شود با مادرش صحبت میکند و می گوید اگر من نروم پس چه کسی برود در ضمن فردای قیامت شما پیش حضرت فاطمه رو سیاه خواهید شد وقتی این حرف را زد مادرش یک لحظه به خود امد و فقط گفت که خدا به همراهت...
در 12 ماه 1363 مادرش خواب می بیند که شبی پسرم را در بیابان بی اب و علف دیدم که به طرف من می دوید و من نیز به طرف او می دوم وقتی کمی نزدیکتر شدیم پسرم داد می زد مادر برگرد برگرد دشمن حمله کرده و الان است که با [[تانک]] خود به سوی ما حمله کند و من فریاد می زنم نه بر نمی گردم من چطور تو را تنها بگذارم من بر نمی گردم ولی پسرم فریاد می زند برگرد مادر برگرد مادر که با فریاد زیاد از خواب بیدار شدم فردای ان روز بود که به خانواده خبر شهادت پسرم را دادند و فهمیدیم که او درهمان شب به شهادت رسیده است.<ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/37316 سایت شهدای ارتش]</ref>
اری این است اخلاص شهیدان
به امید شفاعت شهدا<ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/37316 سایت شهدای ارتش]</ref>
==پانویس==
<references />