شهید یدالله لطفی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی « نام یدالله لطفی نام پدر اسدالله نام مادر صفورا محل شهادت...» ایجاد کرد)
 
سطر ۱۲: سطر ۱۲:
 
محل کار بنیاد تحت پوشش
 
محل کار بنیاد تحت پوشش
 
مزار شهید قزوین - قزوین
 
مزار شهید قزوین - قزوین
زندگي نامه  
+
==زندگي نامه==
 
لطفی، یدالله: یکم مرداد ۱۳۴۶، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش اسدالله، پارچه‌فروش بود و مادرش صفورا نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. بیستم فروردین ۱۳۶۶، در باباهادی قصرشیرین توسط نیروهای عراقی به شهادت رسید. پیکرش مدت‌ها در منطقه برجا ماند و سال ۱۳۷۸ پس از تفحص در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.
 
لطفی، یدالله: یکم مرداد ۱۳۴۶، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش اسدالله، پارچه‌فروش بود و مادرش صفورا نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. بیستم فروردین ۱۳۶۶، در باباهادی قصرشیرین توسط نیروهای عراقی به شهادت رسید. پیکرش مدت‌ها در منطقه برجا ماند و سال ۱۳۷۸ پس از تفحص در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.
  
خاطرات
+
==خاطرات==
 
خواهر شهید، فاطمه لطفی: یک روز صبح، «یدالله» با عجله به خانه آمد و مادرم را صدا کرد و گفت: «مادر! در فروشگاه سر کوچه «پلوپز» ثبت نام می‌کنند. باید یک درخواست، همراه با شناسنامه‌ی شما و پدر را ببرم، تا ثبت‌نام کنند. من هم درخواست را نوشته‌ام و فقط می‌ماند شما امضا کنید، که ببرم و تحویل بدهم.» مادر هم ـ از همه جا بی‌خبر ـ درخواست را فوراً امضا کرد و با شناسنامه‌ها تحویل «یدالله» داد و او هم خوشحال و شادان، بلافاصله از خانه خارج شد. یک هفته، از این ماجرا گذشته بود، که مادر به «یدالله» رو کرد و گفت: «یدالله»! پس این «پلوپز» چی شد؟ … پس کی باید تحویل بگیریم؟» «یدالله» هم که فردای آن روز می‌بایست به جبهه اعزام می‌شد، طاقت نیاورد که بیش از این مادر را از ماجرا بی‌خبر بگذارد، پس رو کرد و گفت: «مادر! درخواستی که شما امضا کردید، در واقع رضایت‌نامه‌ی شما برای جبهه رفتن من بود و من هم فردا باید به جبهه بروم!» مادر شوکه شده بود و نمی‌دانست چه بگوید. کار از کار گذشته بود و دیگر هیچ کاری نمی‌شد کرد. مادرم که به دفعات به فرزندش برای رفتن به جبهه پاسخ منفی داده بود، این بار انگار رضایت‌نامه را با رضایت کامل امضا کرده باشد، تبسمی کرد و گفت: «پسرم! تو را به خدا می‌سپارم.»  مادرم، خیلی زود خبر شهادت فرزندش را دریافت کرد و دوازده سال تمام هم منتظر پیکر مطهرش ماند، که «مفقودالاثر» شده بود؛ اما سر انجام پس از سال‌ها انتظار، مشتی استخوان به جا مانده از قامت فرزند رشیدش را باز گرداندند، که مادر با لباس دامادی ـ که برای او تهیه کرده و سال‌ها نگه داشته بود ـ به استقبالش رفت و پیشاپیش مردم، پیکر پاک و مقدسش را تشییع و به خاک سپرد.
 
خواهر شهید، فاطمه لطفی: یک روز صبح، «یدالله» با عجله به خانه آمد و مادرم را صدا کرد و گفت: «مادر! در فروشگاه سر کوچه «پلوپز» ثبت نام می‌کنند. باید یک درخواست، همراه با شناسنامه‌ی شما و پدر را ببرم، تا ثبت‌نام کنند. من هم درخواست را نوشته‌ام و فقط می‌ماند شما امضا کنید، که ببرم و تحویل بدهم.» مادر هم ـ از همه جا بی‌خبر ـ درخواست را فوراً امضا کرد و با شناسنامه‌ها تحویل «یدالله» داد و او هم خوشحال و شادان، بلافاصله از خانه خارج شد. یک هفته، از این ماجرا گذشته بود، که مادر به «یدالله» رو کرد و گفت: «یدالله»! پس این «پلوپز» چی شد؟ … پس کی باید تحویل بگیریم؟» «یدالله» هم که فردای آن روز می‌بایست به جبهه اعزام می‌شد، طاقت نیاورد که بیش از این مادر را از ماجرا بی‌خبر بگذارد، پس رو کرد و گفت: «مادر! درخواستی که شما امضا کردید، در واقع رضایت‌نامه‌ی شما برای جبهه رفتن من بود و من هم فردا باید به جبهه بروم!» مادر شوکه شده بود و نمی‌دانست چه بگوید. کار از کار گذشته بود و دیگر هیچ کاری نمی‌شد کرد. مادرم که به دفعات به فرزندش برای رفتن به جبهه پاسخ منفی داده بود، این بار انگار رضایت‌نامه را با رضایت کامل امضا کرده باشد، تبسمی کرد و گفت: «پسرم! تو را به خدا می‌سپارم.»  مادرم، خیلی زود خبر شهادت فرزندش را دریافت کرد و دوازده سال تمام هم منتظر پیکر مطهرش ماند، که «مفقودالاثر» شده بود؛ اما سر انجام پس از سال‌ها انتظار، مشتی استخوان به جا مانده از قامت فرزند رشیدش را باز گرداندند، که مادر با لباس دامادی ـ که برای او تهیه کرده و سال‌ها نگه داشته بود ـ به استقبالش رفت و پیشاپیش مردم، پیکر پاک و مقدسش را تشییع و به خاک سپرد.
  
 
پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین
 
پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین
 
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=2246
 
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=2246

نسخهٔ ‏۲۹ مرداد ۱۳۹۸، ساعت ۰۰:۴۶

نام یدالله لطفی نام پدر اسدالله نام مادر صفورا محل شهادت باباهادی قصرشیرین محل تولد قزوین تاریخ تولد ۱۳۴۶/۰۵/۰۱ محل شهادت باباهادی قصرشیرین تاریخ شهادت ۱۳۶۶/۰۱/۲۰ استان محل شهادت کرمانشاه شهر محل شهادت قصرشیرین وضعیت تاهل مجرد درجه نظامی تحصیلات سوم راهنمائی رشته - عملیات سال تفحص 1378 محل کار بنیاد تحت پوشش مزار شهید قزوین - قزوین

زندگي نامه

لطفی، یدالله: یکم مرداد ۱۳۴۶، در شهر قزوین به دنیا آمد. پدرش اسدالله، پارچه‌فروش بود و مادرش صفورا نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. بیستم فروردین ۱۳۶۶، در باباهادی قصرشیرین توسط نیروهای عراقی به شهادت رسید. پیکرش مدت‌ها در منطقه برجا ماند و سال ۱۳۷۸ پس از تفحص در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد.

خاطرات

خواهر شهید، فاطمه لطفی: یک روز صبح، «یدالله» با عجله به خانه آمد و مادرم را صدا کرد و گفت: «مادر! در فروشگاه سر کوچه «پلوپز» ثبت نام می‌کنند. باید یک درخواست، همراه با شناسنامه‌ی شما و پدر را ببرم، تا ثبت‌نام کنند. من هم درخواست را نوشته‌ام و فقط می‌ماند شما امضا کنید، که ببرم و تحویل بدهم.» مادر هم ـ از همه جا بی‌خبر ـ درخواست را فوراً امضا کرد و با شناسنامه‌ها تحویل «یدالله» داد و او هم خوشحال و شادان، بلافاصله از خانه خارج شد. یک هفته، از این ماجرا گذشته بود، که مادر به «یدالله» رو کرد و گفت: «یدالله»! پس این «پلوپز» چی شد؟ … پس کی باید تحویل بگیریم؟» «یدالله» هم که فردای آن روز می‌بایست به جبهه اعزام می‌شد، طاقت نیاورد که بیش از این مادر را از ماجرا بی‌خبر بگذارد، پس رو کرد و گفت: «مادر! درخواستی که شما امضا کردید، در واقع رضایت‌نامه‌ی شما برای جبهه رفتن من بود و من هم فردا باید به جبهه بروم!» مادر شوکه شده بود و نمی‌دانست چه بگوید. کار از کار گذشته بود و دیگر هیچ کاری نمی‌شد کرد. مادرم که به دفعات به فرزندش برای رفتن به جبهه پاسخ منفی داده بود، این بار انگار رضایت‌نامه را با رضایت کامل امضا کرده باشد، تبسمی کرد و گفت: «پسرم! تو را به خدا می‌سپارم.»  مادرم، خیلی زود خبر شهادت فرزندش را دریافت کرد و دوازده سال تمام هم منتظر پیکر مطهرش ماند، که «مفقودالاثر» شده بود؛ اما سر انجام پس از سال‌ها انتظار، مشتی استخوان به جا مانده از قامت فرزند رشیدش را باز گرداندند، که مادر با لباس دامادی ـ که برای او تهیه کرده و سال‌ها نگه داشته بود ـ به استقبالش رفت و پیشاپیش مردم، پیکر پاک و مقدسش را تشییع و به خاک سپرد.

پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=2246