ویرایش‌ها

شهیدولی اسمعیلی

۸ بایت اضافه‌شده، ‏۳۱ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۰۴:۴۳
/* وصایا */
==وصایاوصیت نامه==
شهید، ولى اسماعیلى: اینک که من به فرمان رهبر عزیز و ولى فقیهم، قدم به جبهه‏ هاى نبرد حق علیه باطل گذاشتم، از خداى خود کمال تشکر را دارم که مرا به این راه هدایت فرمود. خداوندا! تو خود مى‏ دانى که من نداى «هل من ناصر ینصرنى» حسین زمان خود را شنیدم و لبیک گفتم. خداوندا! شهادت، کمال انسانیت است؛ مرا به کمال انسانیت برسان. پروردگارا! براى خانواده ‏ام داغ من مشکل و توان فرساست، از تو مى ‏خواهم به همه ی آنها صبر جزیل عطا بفرمایى؛ هر چند که پدر و مادرم مى ‏دانند امانتى را که توسط خداوند به آنان سپرده شده است، باید روزى به صاحبش -که خداوند متعال مى ‏باشد- برگردانند. برادران و خواهران گرامی ام! براى شما عزیزان چند توصیه دارم: اول این که خط شما باید همیشه خط اولیاء الله باشد، همان گونه که در [[قرآن]] کریم خداى متعال فرموده است: «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم»؛ اطاعت کنید از خدا و رسول خدا و جانشینان او. اینک جانشین بر حق ولى عصر، [[امام زمان]](عج)، حضرت [[امام خمینى]] -امام عزیز امت- مى‏ باشند. دوم این که مشت محکمى بر دهان یاوه ‏گویان و کسانى که درصدد تضعیف روحانیت و دولت جمهورى اسلامى هستند، بکوبید. سوم این که مبادا مشکلات زندگى باعث سستى ایمان شما گردد؛ چون خداوند در قرآن مجید فرموده است که: «ما انسان را در سختى آفریدیم» و همه اینها آزمایش الهى است، مبادا که از این امتحان سرافکنده بیرون بیاییم. همسرم! مى‏ دانم که در خانواده زحمات زیادى براى من و بچه ‏ها کشیده ‏اى، من اجر تو را به خداوند متعال واگذار مى‏ کنم. ان شاء الله که بچه‏ ها در دامان پُر مهر مادرى مهربان، چون شما پرورش اسلامى بیابند تا ادامه دهنده ی راهم باشند. آنها باید طورى پرورش پیدا کنند که در هر زمان و مکان، دشمنان دین و قرآن را بشناسند. به فرزندان عزیزم نیز سفارش مى‏ کنم که: درسهایشان را خوب بخوانند و در سنگر مدرسه با قلمهایشان قلب دشمنان جمهورى اسلامى را نشانه بگیرند؛ همان گونه که من با تفنگم، قلب صدامیان را نشانه گرفته‏ ام.۱ (۱۰۴۸۰۰۴) ولى اسماعیلى ۳۰/۱۱/۶۶
 
==خاطرات==
یوسف حسین‌پور: عملیات «[[والفجر۱۰]]» بود. رزمندگان حدود چهارده ساعت در سرمای بسیار شدید منطقه توانسته بودند ارتفاعات صعب‌العبور «حلبچه» را پشت سر گذاشته و تمامی پایگاه‌های دشمن را به تصرف خود درآورند. من به همراه یکی از دوستانم، وارد یکی از پایگاه‌ها شده و با صحنه‌ی بسیار عجیبی روبرو شدیم. «اسماعیلی» [[فرمانده]] [[گروهان]] را دیدم که در کنار جنازه‌ی یکی از شهدا نشسته است. وقتی ما را دید، با لبخند و خوشرویی خاصی، از ما استقبال کرد. پرسیدم: «این شهید کیست؟» با لبخند در پاسخم گفت: «یکی از نیروهای گروهانم بود، که شب گذشته در درگیری با دشمن شهید شده است.» بعد از کمی صحبت با ایشان، خداحافظی کرده و راهی پایگاهی دیگر شدیم. در بین راه سؤالی ذهنم را مشغول خود کرده بود که: «چرا فرمانده کنار آن جنازه نشسته بود؟» از برادری که همراهم بود، موضوع را پرسیدم. ایشان گفت: «مگر شما متوجه نشدید؟» گفتم: «متوجه چی؟» گفت: «آن دو با هم برادر بودند و آن که شهید شده بود، برادر بزرگ‌تر فرمانده بود و «آرپی‌جی»زن گروهان!» خشکم زده و اشک در چشمانم حلقه زده بود و به این همه صبر و استقامت غبطه می‌خوردم. جالب‌تر این که هنوز چهلم شهادت برادر بزرگ‌تر فرا نرسیده بود، که برادر کوچک‌تر (فرمانده)‌ هم در عملیاتی در ارتفاعات «شیخ محمد» به شهادت رسید.
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=2184
مدیر
۱۱٬۹۷۱
ویرایش