*تولد
[ویرایش]
*ورودبه سپاه
[ویرایش]
*جانبازی
[ویرایش]
*فرمانده گردان
[ویرایش]
*آخرین پیام
[ویرایش]
*بازگشت به خانه
[ویرایش]
==خاطرات==
[ویرایش]
*← کریمپورهمرزم شهید
درعملیات ماووت ،شهید غیوری به شدت شیمیایی شده بود .او را به مقر بهداری آوردند که مسئولیت آن را به عهده داشتم .به ایشاه گفتم :شما به شدت مجروح شده اید و باید به بیمارستان کردستان منتقل شوید .اما شهید غیوری ،لبخندی زد و گفت :برای من ننگ است که تا پایان عملیات نباشم .رزمندگان را تنها بگذارم و به پشت خط بروم .عملیات خیلی گسترده است ،چگونه خدا از من راضی می شود که جهاد را رها کنم و عقب بر گردم .با عنایت خدا جراحات شیمیایی ،چندان شدت پیدا نکرد که او را از پا در آورد .اما مجروحیت هم داشت .حاج کرمی گفتند :چه کسی داوطلب می شود از تپه دو قلو که در منطقه ما ووت است ،محافظت کند .شهید غیوری با شجاعت این مسئولیت را پذیرفتند و در کوه گامو که منطقه مهمی بود ،مستقر شدند.علی،با یک تیربار،یک تنه ،شب را تا صبح ،با آن وضعیت جسمانی از تپه محافظت کردند.
*←← علی یا دوگردان
در تاریخ ۳۱/ ۳ ۱۳۶۶ لشکر ۱۱ امیر المومنین (ع) به منطقه کردستان اعزام شد. هدف عملیات نصر ۴ در منطقه عمومی ماووت فتح قله های مشرف بر شهر ماووت بود. شب عملیات فرا رسید. هر کسی به نحوی از دوست و برادر خود خدا حافظی می کرد. ساعت ۱ بامداد عملیات شروع گردید و با موفقیت تپه ها آزاد شدند و به هدف مورد نظر رسیدیم . شب بعد دشمن طی یک عملیات ، با امکانات و تجهیزات مدرن و گسترده ، با استعداد دو گردان و یک گروهان از گارد ریاست جمهوری ، ما را مورد محاصره قرار داد . با قرار گاه لشکر تماس گرفتیم که نیروی کمکی بفرستند. پس از مدتی ، چند نفر از برادران به فرماندهی حاج غیوری برای کمک به گردان ما اعزام شدند . آنان در بین راه با نیروهای دشمن که پشت سر ما را محاصره کرده بودند ، برخورد کرده و درگیر شده بودند . شهید غیوری به همراه دو نفر دیگر بعد از ساعت ۱ بامداد به ما ملحق شدند که در مجموع تعداد افراد روی تپه ۹ نفر شد حدود ۲۴ ساعت آب نداشتیم. شهید غیوری گفت: از این به بعد به جای قمقمقه چهار لیتری بر کمر ببندید تا آبش زود تمام نشود . این صحبت ها را برای تقویت روحیه بچه ها می کرد. نبرد تداوم یافت و با فرا رسیدن اذان صبح ، محاصره شکسته شد و دشمن عقب نشینی کرد . وجود شهید غیوری در تپه دو قلو، برابری می کرد با دو گردان.
*←← فرمانده یا نیروی عادی
سال ۱۳۶۶،عملیت نصر ۴ در منطقه کردستان ،ساعت ۹ صبح نیروهای بعثی با ما وارد جنگ شدند.علی فرمانده گردان بود و تقریبا بعد از ۲۴ ساعت جنگ ،گردان خود را به پشت خط مقدم انتقال داد.دو دسته از گردان ما وارد خط اول شد.
*←← نماز اول وقت درمیدان جنگ
علی پرسید:به نظر شما وقت خواندن نماز رسیده یا نه؟به ایشان گفتم:آقای غیوری !والله من خودم را گم کرده ام ،نمی دانم که وقت نماز شده یا نه.
*←← فرماندهان دشمن به دنبال علی
بعد از اینکه نمازش تمام شد،از ما خداحافظی کرد و به طرف بعثی ها رفت،به ایشان گفتم:کجامی روی!؟به من گفت :می خواهم کمین دشمن را دور زده و با استتار در تنه یک درخت،حساب آنها را برسم.
*←← عشق بین والدین و علی
در یکی از روز های اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۷،به قصد تجدید دیدار با والدین سالخورده و چشم انتظارش،به زادگاهش ،روستای سر گل خلیلوند ،آمده بود.
*←← عقدانقلاب
بعضی اوقات کنار علی می نشستم و با او صحبت می کردم .از او پرسیدم :چرا هنوز مجرد هستید و ازدواج نکرده اید ؟.گفت تا زمانی که جنگ تمام نشود ،زن نمی گیرم .وقتی علت را پرسیدم ،گفت :من به عقد انقلاب در آمده ام و تا زمانی که از شر صدام خلاص نشویم ،زن گرفتن برای من صلاح نیست ،چون هر لحظه منتظر شهادت هستم،نمی خواهم پس از خودم ،کسی را سر گردان کنم.