*باقر رادمرد
ذخیره مقاله با فرمت پی دی اف
==وصيتنامه==
[ویرایش]
[۱]
*چند وصيت به همسرم:
همسرم، از تو مى خواهم، هرگاه خداوند مصلحت ديد از اين دار ناپايدار، رخت سفر بربندم و به ديار باقى بشتابم، به هيچ وجه بى صبرى و بى تابى نكنى، بلكه همچون كوه صابر و پابرجا باشى .
بدان كه مرگ حق است و اجل حتمى است و هر انسانى، يك روز بايد خود را براى رخت بر بستن از اين دنياى فانى آماده كند. حال بعضى زودتر و برخى ديرتر، ولى در عين حال كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ
*همسر مهـــربانم
[ویرایش]
*وصیت باقر در مورد فرزندش
[ویرایش]
*وصیت به خانواده
[ویرایش]
==خاطرات==
[ویرایش]
*← حسن راد مرد
يكي از همرزمانش تعريف مي كرد : در يك عمليات تير بار دشمن همه بچه ها را زمين گير كرده بود، طوري كه هيچ كس جرات آن را نداشت كه از پشت سنگر سر بلند كند، باقر با خونسردي تمام و شجاعت و شهامت زيادي كه داشت بلند شد و با [[آر پي جي]]، تير بار دشمن را منهدم كرد.
*←← اولین عکس امام
اولين عكس امام در سالهاي قبل از انقلاب، توسط باقر وارد شهرستان فردوس شد، ايشان تعداد زيادي از اين عكسها كه به صورت سياه و سفيد بود و در قطعه هاي كوچك، در يك لابراتوار عكاسي در تهران چاپ شده بود را با خود آورده بود و در مسجد جوادالائمه (ع)، داخل مهرها گذاشته بود و خودش هم چند متر دورتر ايستاده بود و مواظب بود تا ماموران رژيم شاه به آنها دسترسي پيدا نكنند.
*←← خانه ۱۸ متری
يادم هست وقتي ايشان (باقر رادمرد) ازدواج كرد، يك نصف روز به اتفاق هم، به دنبال خانه مي گشتيم و خانه اي در حدود ۱۸ متر زيربنا براي ايشان اجاره كرديم. خانه اي بدون هيچ امكانات رفاهي مثل حمام، آشپزخانه و غيره. ايشان زندگي مشترك خود را در كمال سادگي آغاز كردند.
*←← جاویدالاثر
بعد از عمليات [[والفجر۹]] ، يك سري عمليات هاي ايذايي براي جلوگيري از پيشروي دشمن داشتند. در يكي از همين عمليات آن طور كه آقاي صلاحي یکی از همرزمانش مي گفتند: ايشان را ديده بودند كه بر اثر اصابت تير، مجروح شده بود. ايشان به آقاي صلاحي مي گويد، شما برويد جلو و كارتان را بكنيد، من به هر طريقي باشد به عقب بر مي گردم و يا صبر مي كنم تا شما برگرديد. آقاي صلاحي وقتي بر مي گردند ايشان را پيدا نمي كنند. از همان جا ايشان مفقود شدند و هيچ گونه اثري از شهيد پيدا نشد.
*←← تصمیم انمقلابی دانش آموزان
قبل از انقلاب، يك بار قرار بود در دبيرستان عليه رژيم، يك سري افشاگري هايي انجام گيرد. بچه ها تصميم گرفتند يك اسپري بگيرند و بر در و ديوار مدرسه شعار بنويسند. باقر يك رنگ اسپري تهيه كرده بود و شب مخفيانه بر در و ديوار مدرسه شعار نوشته بود. فردا صبح همگي به مدرسه رفته بودند تا به آنها مظنون نشوند.
*← طاهره عظيمي، همسرباقر
قبل از شهادتش خواب ديدم، يكي به من گفت: باقر هم به [[محمدعظیمی]](پسر عمويم كه شهيد شده بود) پيوست و از خواب بيدار شدم، همان موقع فهميدم كه باقر شهيد شده است.
*←← استفاده از بیت المال
يك بار دختر كوچكمان مريض شده بود، بنده از باقر خواستم تا بچه را به دكتر ببرند. ايشان دست بچه را گرفتند و مي خواستند بروند، من گفتم: براي چه پياده مي رويد، ماشين كه هست. او گفت: ماشين مال [[سپاه]] است، استفاده خصوصي از اموال سپاه حرام است. و با پاي پياده بچه را به دكتر بردن.
*← حسن راد مرد
نيمه شعبان سال ۱۳۵۷ را حضرت [[امام خميني]](ره) به خاطر كشت و كشتار مردم توسط رژيم طاغوت، عزاي عمومي اعلام كرده بودند. با همين وجود، شب نيمه شعبان را گروهي در محلي جشن گرفته بودند. باقر اين جشن را با نقشه قبلي به همراه چند تن از دوستانش بر هم زدند و از معركه گريختند.
*← سيد جواد قياسي
يك بار ایشان از لشکر ويژه شهدا برگشتند، ساعت حدود یک و۳۰ دقيقه شب بود . بنده احساس كردم ايشان يك چيزي را مي خواهند به من بگويند . گفتم : قاي رادمرد چه شده ؟ ايشان گفت: اگر وقت داريد مي خواهم چند دقيقه اي را با شما صحبت كنم. بنده گفتم: الان دير وقت است، صبح با همديگر صحبت مي كنيم. ايشان اصرار كردند كه زياد طول نمي كشد. گفتم: بگوئيد. ايشان گفتند: آقاي [[محمود كاوه]] از من خواسته اند كه به لشکر ويژه شهداء بروم و نمي دانم شما موافقت خواهيد كرد يا نه . من گفتم اگر شما مي دانيد آنجا بهتر و موثرتر هستيد، من هيچ گونه مخالفتي ندارم، من سعي ام اين است كه نيروها را در جايي كه بهتر و موثرتر هستند بكارگيري كنم.
*← حسن راد مرد
پايان عمليات والفجر ۹ باتعطيلات عيد نوروز مصادف شده بود. به همين خاطر بيشتر بچه ها به مرخصي رفته بودند. شهيد كاوه مطلع شده بود كه منطقه عملياتي سليمانيه ، كه قبلاً توسط نيروهاي خودي تصرف شده بود. دوباره توسط دشمن، مورد تهاجم قرار گرفته است. به همين دليل از بچه ها خواسته بود تا هر كس مايل است برای دفاع از آن منطقه به آنجا اعزام شوند. باقر باوجود اينكه تازه براي شركت در مراسم درگذشت مادرخانمش به شهرستان آمده بود، به محض اينكه فهميد كه كاوه چنين تقاضايي كرده خود را به منطقه رساند و عازم منطقه سليمانيه شد.
*←← فرمانده آموزش نظامی
باقر در پادگان [[امام علي]] تهران مسئوليت آموزش نظامي را برعهده داشتند. يك بار بعد از اتمام دوره آموزش ، ۱۵ روز به ايشان مرخصي داده بودند. ايشان اين ۱۵ روز را [[جبهه]] رفته بود و در عمليات شركت كرده بود. اين عمليات ۱۸ روز طول مي كشد . بعد از اينكه باقر از جبهه برگشت و به پادگان مراجعه مي كند، در پادگان سه روز برايش غيبت مي زنند و ايشان هم چيزي نمي گويد كه در جبهه و عمليات بوده ام .
*← محمد علي هيهات
شب شهادت باقر بنده خواب ديدم كه به همراه خودش به خانه ايشان رفتيم. با توجه به اينكه بنده از تعداد و جنسيت فرزندان شهيد هيچگونه اطلاعي نداشتم، در عالم خواب ديدم كه ايشان ، دو تا دختر دارند، بنده دست محبت به سر فرزندان باقر كشيدم. صبح كه از خواب بيدار شدم به من الهام شد كه باقر شهيد خواهد شد. همان روز وقتي به طرف نيروهاي خودي رفتم، آنها گفتند: باقر رادمرد شهيد شد.