*تولد
[ویرایش]
*حضوردرجبهه
[ویرایش]
*شهادت
[ویرایش]
==خاطرات==
[ویرایش]
*← برادر شهید
در نزدیکی های جزیره مجنون بودیم . آن موقع من سیزده ساله بودم اما او بزرگتر از من بود .برای آخرین بار همدیگر را وداع می کردیم .دست سر نوشت ،ما دو برادر را دور از خانه خود پیش هم قرار داده بود .تا نظاره گر آخرین جداییمان باشد .همدیگر را در آغوش کشیدیم و با نگاهمان از هزاران راز نهفته پرده بر داشتیم .با سکوت بهترین سرود های زندگی را برای هم سر دادیم و هنوز از نگاهش سیراب نشده بودم که کلام دلنشین رشته افکارم را در هم گسست .
*←← هم برادر،هم دوست
با هم بزرگ شده بودیم .وقتی مدرسه تعطیل می شد سخت کار می کرد .صمیمی و مهربان بود تشویقم می کرد تا درسهایم را خوب بخوانم .به نظم و ترتیب اهمیت خاصی می داد .کارهایش را به موقع انجام می داد و وفادار عهد و پیمان بود .اوقات بیکاری اش را با مطالعه و ورزش سپری می کرد و بسیاری از کتابهای شهید مطهری و سایر اندیشمندان اسلامی را مطالعه می کرد .عضو انجمن اسلامی مدرسه بود .
*←← حفظ اسرار
روزی با تعدادی از هواداران گروهک ها درگیری پیدا کرده ،از ناحیه سر زخمی شد .زخم سرش را با کلاهش مخفی می کرد و در پاسخ پدر و مادر می گفت که چیز مهمی نیست سرما خورده ام .خودش زخم هایش را پانسمان می کرد و اغلب راز خود را به کسی نمی گفت .در خلوت از او پرسیدم چرا حقیقت را به پدر و مادر نگفتی ؟جواب داد تو واقعیت را می دانی اما راستش می خواسنم ببینم آیا می توانم اسرار را در مواقع حفظ کنم یا نه ؟
*←← رضایت پدرومادر راگرفت
پس از عملیات رمضان روزی زنگ خانه مان به صدا در آمد .وقتی در را باز کردم هاج و واج ماندم .دو پرستار ،در آمبولانس را باز کردند و برانکاردی را بیرون کشیدند .جعفر را دیدم که مجروح روی آن دراز کشیده است .در آغوشش کشیدم .
*←← داماد در جبهه
دو ماهی از ازدواجش می گذشت .قرار بود چند روز دیگر عملیات خیبر شروع شود .با این که زخمی بود ،دلش می خواست در عملیات شرکت داشته باشد .پدر و مادر می گفتند به خاطر عروسی مدتی صبر کن بعد می روی .زیر بار نمی رفت و در تصمیم خود جدی بود .سر انجام موافقت آنها وهمسرش را جلب کرد وبه جبهه رفت .