ویرایش‌ها

شهید ناصر کاظمی

۷۱ بایت اضافه‌شده، ‏۱۶ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۵۵
==زندگی‌نامه==
دوازدهم خرداد سال 1335 بود که ناصر در تهران چشم به جهان گشود. دوران کودکی و نوجوانی را به تحصیل و کسب دانش پرداخت. از همان ابتدا روحیات خاص و بلند نظری‌های او دورنمایی از آینده ای روشن و تابناک بود. با پایان گرفتن تحصیلات متوسطه به دانشگاه راه یافت و در دو رشته پیراپزشکی و تربیت بدنی پذیرفته شد و دو مین رشته را به دلیل علاقه ای که به آن داشت برگزید و در کنار تحصیل برای امرار معاش به تدریس پرداخت.
==آثار==
===وصیت نامه===
بسمه تعالی
==خاطرات مرتبط با شهید ناصر کاظمی==
===دست شکسته وبال گردن شد===
سال 1356 بود. قرار شد مانند هر سال، در روز چهارم آبان جشن تولد شاه برگزار شود. برای اجرای قسمتی از برنامه‌ها، باید گروهی منسجم از دانشجویان رشتة تربیت بدنی برگزیده می‌شد. نام ناصر کاظمی هم در لیست برگزیدگان بود اما دلش در جای دیگر. چند روزی تمام فکر و ذکر ناصر فرار از تکلیف ناخواسته بود تا این‌که در همان ساعات اوّلیة تمرین با یک صحنه‌سازی ماهرانه، چنان داد و فریادی به راه انداخت که همه فکر کردند دست او شکسته. با شتاب بسیار او را به درمانگاه رساندند. دانشجوی رشته تربیت بدنی، درمانگاه را روی سرش گذاشته بود و چنان داد و فریاد می‌کرد که حتّی مجال عکس‌برداری از دستش را هم به کسی نداد. وقتی پرستارها با عجله دست ناصر را گچ می‌گرفتند، باری سنگین از روی شانه‌های او پایین آمده بود؛ دیگر اجباری به شرکت در آن مراسم مسخره نداشت.
===کاک ناصر===
یکی از کارهای جالب ناصر، میانجی‌گری در اختلافات خانوادگی مردم کرد بود. مردم به جای مراجعه به ریش‌سفیدها، می‌آمدند سراغ ناصر و او هم ناامیدشان نمی‌کرد.
===زیارت امام (ره)===
ناصر علاقة زیادی به امام(ره) داشت، یک‌بار با خوشحالی به خانه بازگشت؛ مدام بالا و پایین می‌پرید و مثل بچّه‌ها ورجه وورجه می‌کرد. پرسیدم: «ناصر چیزی شده....؟» با خوشحالی پاسخ داد: «امروز با امام جلسه داشتیم. من دیر به جماران رسیدم و میون جلسه رفتم تو. فکر کردم همه اوّل کار دست‌بوس امام(ره) رفتن؛ به همین علت، زود جلو رفتم و دست امام (ره) را بوسیدم تا از قافله عقب نمانم. نگو دست‌بوسی به آخر جلسه افتاده. آخر جلسه هم که همه رفتن دست بوس امام(ره)، منم یک بار دیگه دست ایشان را بوسیدم. می‌بینی خانم! می‌بینی خدا چه‌قدر منو دوست داره که کاری کرد تا دیر به جلسه برسم و دو بار دست امام(ره) رو ببوسم.»
===شهادت، آن هم به شکل خاص===
یک روز ناصر به من تلفن زد و گفت: «اسم شما را داده‌ام برای حج». گفتم: «چه‌طور تنها بروم، شما نمی‌آیید؟» گفت: «شما در طول عملیات، فشار زیادی را تحمل کرده‌ای؛ سفر به کعبه برای روحیه‌ات لازم است. شما برو من همین جا هستم.» گفتم: «خانة خدا را که رد نمی‌کنند.» گفت: «خدا را چه دیدی؟ شما بروید دیدن خانة خدا؛ شاید من رفتم دیدن خود خدا.» گفتم: «ناصر دوست داری شهید بشوی؟» گفت: «بله؛ شهادت را دوست دارم.» پرسیدم: «دوست داری اسیر یا جانباز بشوی؟» فکری کرد و گفت: «برای جانبازی و اسارت آمادگی ندارم؛ من دوست دارم شهید شوم؛ آن‌هم به یک شکل خاص.» گفتم: «به چه شکل؟» گفت: «یک تیر بخورم؛ فقط یک تیر، یا توی قلبم، یا توی پیشانی؛ دوست ندارم جنازه‌ام تکّه پاره شود.» روزی که در معراج شهدا پیکر رشید او را برای تشییع آماده می‌کردند، یک گل سرخ بر پیشانی داشت؛ جای اصابت تیر، چون یاقوتی بر پیشانی‌اش می‌درخشید.
===فرمانده سپاه کردستان===
آقا ناصر آمد نماز جمعة بانه و قرار بود سخن‌رانی کند. هروقت می‌آمد، می‌رفت صف آخر می‌نشست. می‌خواستم بروم بالای جایگاه و ایشان را به عنوان فرمانده سپاه استان معرفی کنم.
===اشکی به تمام پهنای صورت===
کاظمی داشت زمین و زمان را به هم می‌دوخت که: «محمود کاوه کجا است پس؟» چه می‌دانستیم؟ فقط شنیده بودیم توی محاصره است. کجا؟ نمی‌دانستیم. با همه دعوا داشت که چرا تنهاش گذاشته‌اید.
SUBDOC/yadgaran_10.htm
===شهید کاظمی به روایت شهید بروجردی===
شهید محمد بروجردی، جانشین قرارگاه حمزه سیدالشهدا، پس از شهادت ناصر کاظمی، طی مصاحبه‌ای دربارة او می‌گوید:
-آن موقع، مسئول گردان در پادگان ولی‌عصر(عج) تهران بودم. تعدادی در پادگان سعدآباد آموزش دیده و آمده بودند برای سازماندهی و تقسیم کار. اوّل پرونده‌اش را دیدم و بعد هم خودش را.
*چطور مسئولیت گرفت؟
-کم‌کم در سازماندهی قرار گرفت. زمانی فرمانده دسته بود و بعد هم فرمانده گردان. در این مدّت، مأموریت‌هایی به جنوب و سیستان و بلوچستان رفته بود. از خصوصیات بارز او که بعدها در کردستان کاملاً محسوس شد، علاقة نیروهای رده پایین به او بود. کسی نبود که بی‌خود کسی را سرگرم کند یا وعده و وعید بدهد. در قبال زیردستانش شدیداً احساس مسئولیت می‌کرد. واقعاً به حرف‌های آنان گوش می‌داد. در عملیات، از معدود افرادی بود که تا آخرین نفر، نیروهایش را جمع‌وجور می‌کرد و بعد خودش می‌آمد عقب.
===کلام امام===
شهادت کاظمی غم سنگینی را روی شانه ما گذاشت وقتی به خدمت امام (ره) رسیدم، خبر شهادت او را به اطلاع ایشان رساندم امام با چشمانی اشک آلود فرمودند: «ما فرماندهان غرب را زنده می‌خواهیم».
===فوتبال بازی کردن با ناصر کاظمی===
بنده، با برادر و برادر همسر شهید ناصر کاظمی در یک اتاق بودیم و با هم ستاد مخابرات تیپ را تشکیل دادیم. یک بعدازظهر، به همراه مجید کاظمی به زمین فوتبال رفتیم. بچّه‌های تیپِ ویژة سپاه و ارتش، دو تیم رقیب بودند و ناصر کاظمی هم کاپیتان تیم ما بود. خودش را به نزدیکی دروازة ارتشی‌ها رساند و بالا پرید و محکم خود را کوبید به زمین. خیلی ناراحت شدم که نکند دست و پای ناصر کاظمی شکسته باشد. به مجید کاظمی گفتم: «داداشت!» او گفت: «فیلمشه؛ این کاره است!» یک‌دفعه ناصر بلند شد؛ توپ را داخل دروازه زد و گل شد.
۲٬۵۲۵
ویرایش