ویرایش‌ها

شهید صمد ارادتی

۱۴ بایت اضافه‌شده، ‏۸ شهریور ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۵۱
*صمد ارادتی
*تولد
سال [[۱۳۴۲]] در « [[اردبیل]] » متولد شد . تحصیلات خود را تا سوم راهنمایی در اردبیل ادامه داد وبه دلیل کمک به خانواده در تامین مخارج زندگی از تحصیل باز ماند.
*مبارزات دوران انقلاب
مبارزات مردم ایران بر علیه حکومت خود کامه پهلوی در تمام کشور اوج گرفته بود .او با مشاهده حقانیت رهبر این مبارزات وانقلاب ،حضرت [[امام خمینی]] به صف مبارزین پیوست و در این راه از هیچ کوششی دریغ نکرد.
*ورودبه سپاه
انقلاب که پیروز شد او بهترین نهاد را برای خدمت به مردم وانقلاب ؛[[سپاه]] پاسداران انقلاب اسلامی دید و در سال ۱۳۵۹ به عضویت این نهاد مردمی در آمد .
*حضوردرجبهه
درنگ جایز نبود ،صمد و آدمهایی از جنس او اهل درنگ نبودن. به [[جبهه]] رفت تا تجارب نابی را که در مبارزه با یکی از نوکران آمریکا در ایران به دست آورده بود ،در مبارزه برعلیه نوکر دیگر او یعنی «صدام»به کار گیرد.
*شهادت
در تاریخ [[۶/ ۲/ ۱۳۶۱]] در منطقه ی [[شلمچه]] بر اثر اصابت تیر به شهادت رسید .
*خاطرات شفاهی خانواده ودوستان
*← غنیمت تابستان
دم دمهای ظهر داغ تابستان ،گرمای مطبوع آفتاب ،صمد را توی حیاط کشیده ،تنش را مور مور می کرد .زیر رگبار اشعه خورشید جا خوش کرده بود .پشت به آن ،کنار طاقنمای قدیمی حیلط ،تن، یله کرده ،نور می خورد .پیوستن به نور و درک ذرات هستی اش ،رازی است که انسانهایی از سلاله نور را در سیطره ی خود گرفته است .صمد همیشه نور را می جست و اینک نیز ،غنیمت تابستان زود گذر شهر،واداشته بود که حمام آفتابی بگیرد و گرمای نور پراکنده در فضا را در تن و جان خویش ذخیره سازد .چنان او را در خلسه فلسفی لحظه ناب یافتم که دلم نیامد حواسش را پرت کنم .آهسته کنارش نشستم .آسمان را به تفسیر نشسته بود .شوخی کردیم و خندیدیم و سر به سرش می گذاشتم .
*← زخم سینه
مادرم داشت از پله ها پایین می آمد که صمد تند و سریع از دور ،در پشت رختهای روی طناب پناه گرفت و سپس به سرعت چادر وی را که بر روی طناب آویخته بود بر کشید و تن خود را پوشاند .گفتم :صمد !مادر که نامحرم نیست چرا چنین می کنی ؟وانگهی پوشش ات هم که کافی است .جوابی نداد ،سوال پیچش کردم .آهسته با انگشت به پشت سمت قلبش اشاره کرد و گفت :نمی خواهم مادرم زخمم را ببیند و ناراحت شود .اثر آن زخم عمیق که در یک عملیات ،بر پشتش نشسته بود تا پایان زندگی کوتاهش با وی بود .
*← چریک۱۴ساله
هنوز ۱۴ سالی نداشت که کلاس درس را رها کرد و در صفوف جوانان حق طلب شهر جاری شد.با این که هنوز سرد و گرم روزگار را نچشیده بود ،به سرعت از وضعیت جریانات سیاسی و اجتماعی آن روز به تحلیل های درست و منطقی دست یافت .سمت انقلاب و مشی صحیح حرکت انقلابی امام (ره) را به درستی در مذاق جان شیفته اش به نغمه خلاقی نشانده بود و پیش می شتافت .
*← به نام مرخصی...
شتاب تبلور شخصیت عملی اش چنان سریع بود که بزودی جزو دسته مربیان واحد آموزش سپاه [[اردبیل]] قرار گرفت .در جریان همین مسئولیتهای عملی بود که گل خلاقیتهای وجودش شکفتن آغاز کرد و حضورش در سپاه چنان لازم و ضروری احساس گردید که مسئولین به دلیل نیاز به او از رفتنش به جبهه ها مانع می شدند تا این که جان بی قرارش ماندن در چهار دیواری پادگانهای آموزشی سپاه را تاب نیاورد و ناگزیر شد به شیوه ی دیگری عمل نموده ،خود را به میدان نبرد برساند .به بهانه استراحت به طور رسمی تقاضای مرخصی استحقاقی چند روزه نمود و به جبهه شتافت .برادران پس از شنیدن خبر این رفتار وی ،به خاطر عشق و علاقه اش به خدمت فداکارانه ،تحسینش می کردند.
*← ۱۲ستاره
نیمه های شب با صدای مادر از خواب بر جستم .گوشه ای نشسته بود و می گریست .با دیدن من به سویم بر گشت و گفت :بلند شو ...بلند شو ...صمد شهید شده .هراسان از جا پریدم و داد زدم :مادر !این چه حرفیه ؟چطور مگه ؟آخه ...اجازه نداد حرفهایم تمام شود :خواب دیدم ...هق هق گریه اش در فضای اتاق پیچید و ادامه داد :خواب دیدم که دوازده ستاره نورانی از آسمان به حیاطمان آمده ،صمد را صدا زدند ،کمی آرامش کردم و گفتم :مادر چیزی نیست خواب دیدی ان شا الله !خواهد آمد .
*← بیت المال
صمد پیشاپیش نیروها سینه اش را آماج گلوله ی اهریمنان کرده .بر خصم ناتوان حمله می برد .پیشانی بند سبزی که رمز شناسایی چکاوکان عاشق از نیروهای بیگانه بود ،نقش لا اله الاالله را رقم زده بود .دوشادوش او حسین گویان به پیش می رفتیم .حضور صمد بذر پیروزی بر قلبها می کاشت نبرد هر لحظه شدت می گرفت و او سخت گرم هدایت نیروها بود که بناگاه تیر خصمی که قلب پاکش را نشانه رفته بود بر بازوی چپش نشست .در آغوشش کشیدم و خواستم برش گردانم ،گفت :با بر گشتن من روحیه بچه ها تضعیف می شود .خواستم زخمش را ببندم ،اجازه نداد و گفت :تو برو ،خودم می بندم .بچه ها با مشاهده فرمانده مجروحی که پیشاپیششان به نبرد ادامه می داد ،با روحیه ای دو صد چندان ،کافرستان خصم را به خاک و خون کشیدند .در حالی که خون همچنان از بازویش فرو می ریخت گفت :اگر شهید شدم ۲۵۰۰۰تومان را که همراه دارم ،بردار به لشکر تحویل بده مال بیت المال است .آتش دشمن اجازه نمی داد حرفی بزند ،از خاکریز بیرون آمدیم باید پیشروی می کردیم و در این حال رگباری به سویمان باریدن گرفت و اصابت مجدد تیرها پیکر زخمی وی را از فرش به عرش برد خواب مادر درست بود ۱۲ ستاره آسمان یقین ،صمد را به محفل یار فرا خواندند .
*آثار باقی مانده ازشهید
بسم الله ارحمن الرحيم‌
۱٬۴۲۸
ویرایش