ویرایش‌ها

عملیات بازی دراز

۱۲۶ بایت اضافه‌شده، ‏۱۷ تیر ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۲۴
بر اساس نوشته های مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ]] در کتاب "هویزه،آخرین گام‌های اشغالگر"از مجموعه کتاب‌های "روزشمار جنگ ایران و عراق" امروز جبهه های جنگ شاهد چهار عملیات موفق در سطح محدود از سوی رزمندگان اسلام بود. اولین عملیات در [[جاده ماهشهر ]] [[آبادان ]] انجام شد و طی آن نیروهای عراقی مجبور به ترک مواضع خود گردیده، یک کیلومتر عقب نشینی کردند. علی رغم این اقدام، رادیو بغداد اعلام کرد همه ناظران سیاسی و نظامی بر آنند که کلیه مواضع تدافعی اطراف آبادان در شُرف سقوط به دست نیروهای عراقی است و هلی‌کوپترهای عراقی روزانه به کمک توپخانه سنگین باقی مانده سنگرها را در هم می‌کوبند. امروز در منطقه جنوب، شهر [[اهواز ]] از ساعت 10 تا 24 زیر آتش توپخانه‌ی [[عراق ]] قرار گرفت که خسارت‌های جانی و مالی فراوانی به بار آمد.
دومین عملیات در جبهه های غرب انجام شد. فرمانده سپاه مریوان، [[مریوان]]، [[احمد متوسلیان، متوسلیان]]، طی گزارشی جمع بندی درگیری‌های منطقه دزلی را ارائه داد: از درگیری‌های رخ داده، نتایج زیر به دست آمده است: آبادی‌های رام، دزلی، کوه دال نبی، گردنه تمانجیر و همین‌طور کوه نیط به تصرف درآمد و مقدار قابل ملاحظه‌ای تسلیحات و ابزار نظامی به همراه مهمات مربوطه غنیمت گرفته شد.
سومین عملیات امروز در منطقه [[بازی دراز ]] انجام شد، خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی از عملیات یک واحد ارتش خبر داد که با پشتیبانی آتش توپخانه، 20 تن از بعثی‌ها را به هلاکت رساندند و 30 مزدور صدام را به اسارت درآوردند. در این گزارش انهدام تعدادی خودرو و ادوات دشمن نیز قید شده است.
===معرفی عملیات9/2/1360===
قرارگاه مقدم غرب سپاه و ارتش به همراه یکدیگر در ارتفاعات بازی دراز اقدام به حمله نمودند و موفق به تثبیت سه قله شدند. عراق در روزهای آغازین جنگ از بازی دراز برای دیده بانی استفاده می‌کرد. اما ویژگی این ارتفاعات باعث شد با فعالیت‌های مهندسی روی آن، جاده‌سازی شود و یگان‌های عراقی در آنجا مستقر شوند و ضمن افزایش سلطه بر قصرشیرین، [[قصرشیرین]]، [[سرپل ذهاب ]] را نیز زیر دید خود بگیرند. بعد از سه ماه شناسایی قرارگاه غرب سپاه و ارتش نخستین عملیات نیمه گسترده را در این منطقه طرح‌ریزی کردند. که با نام عملیات بازی دراز در تاریخ 1360/2/1 آغاز شد و به مدت 8 روز طول کشید و طی آن نیروهای [[ایران ]] و عراق بارها به تک و پاتک متقابل پرداختند.
عراق با استفاده از پشتیبانی هوایی و جاده‌های مواصلاتی، یگان‌های خود را حمایت می‌کرد. اما رزمندگان اسلام از جاده و حمایت‌های هوایی کافی و پشتیبانی آتش محروم بودند، در نتیجه نتوانستند روی تمام هدف‌ها مستقر شوند. با وجود این، از بین قله‌های منطقه، سر قله آن را تثبیت کردند. و تنها در تثبیت سر قله 1150 و یکی از قله‌های 1100 ناکام ماندند. در این عملیات هوانیروز ارتش نقش بسزایی ایفا کرد و طی آن [[خلبان علی اکبر شیرودی ]] به [[شهادت ]] رسید.
http://ravayatgar.org/%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3/%D8%A2%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D9%88-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D8%A7/%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C/item/8539-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%8A-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B21
===دلیل انجام عملیات===
ارتفاعات سخت‌گذر بازی دراز با قله‌های بلند و شیب‌های تند و بریدگی‌های ممتد از اهمیت ویژه‌ای در منطقه مرزی استان کرمانشاه برخوردار است. این ارتفاعات به مثابه عرضه بزرگی درون مثلث قصرشیرین ـ [[گیلان غرب ]] ـ سرپل ذهاب واقع شده است و بر منطقه تسلط کامل دارد نیروهای عراقی در روزهای آغازین جنگ از بازی دراز برای دیده بانی استفاده می‌کرد اما ویژگی‌های این ارتفاعات موجب شد با فعالیت‌های مهندسی روی آن، جاده سازی شود و یگان‌های عراق در آنجا مستقر شوند و ضمن افزایش سلطه بر قصرشیرین سرپل ذهاب را نیز زیر دید خود بگیرند.
تجهیزات منهدم شده نیروهای عراقی: ۵۴ دستگاه [[تانک ]] و [[نفربر ]] ۳ فروند [[هواپیما ]] ۲ فروند [[هلی‌کوپتر ]] ۲ دستگاه ادوات مهندسی
در همین حین، یکی از بچه‌ها که یک سیاهی دیده بود. بدون اینکه ایست بدهد، به طرفش تیر اندازی کرد. وقتی سیاهی نزدیک‌تر شد، دیدیم یکی از اهالی روستاست که با خرش به شهر می‌رود. البته دو ـ سه بار نیروهای ضد انقلاب با فرستادن قاطر به سمت ما سعی کرده بودند که حواس ما را پرت کنند و از طرف دیگری ضربه بزنند. یکی از نیروهای ما را هم به همین شیوه اسیر کرده بودند. این دوست ما بعد از آزادشدن، مجدداً به جمع ما پیوست و گفت: آن‌ها به گردن یک قاطر فانوس انداخته بودند. من که رفتم قاطر را بیاورم، برادران ارتشی، یک [[خمپاره منور ]] شلیک کردند و نیروهای کومله مرا دیدند و آمدند به سمت من. من هم سلاح را تکه تکه باز کردم و هر تکه از آن را به گوشه ای انداختم و دقایقی بعد توسط نیروهای کومله اسیر شدم. در زندان کومله که بودم، با کمک دوستان، زندان را سوراخ کردیم و فرار کردیم.
چند روز بعد از این جریان، سرگرد شهرام فر برای آشنا شدن با نیروها به مدرسه آمد و ضمن یک سخنرانی کوتاه و مختصر و مفید، اعلام کرد که: قرار است با یک عملیات حساب شده و ضربتی، [[جاده بانه ـ سر دشت ]] را آزاد کنیم. طرح مانور به این ترتیب بود که توپخانه و نیروی هوایی ارتش کار پشتیبانی آتش را انجام بدهند و نیروهای پیاده ارتش و سپاه با هم جاده را از تصرف عناصر ضد انقلاب در بیاورند. [[سرگرد شهرام فر ]] که یکی از تکاوران زبده، متعهد و مومن و شجاع ارتش بود، فرماندهی عملیات را به عهده داشت. یکی از خصوصیات ویژه ایشان که زبانزد همگان بود، روزه داری ایشان در اکثر روزها بود. بالاخره روز موعود فرا رسید و به همراه برادران ارتش، به سمت اهداف مورد نظر حرکت کردیم. صبح زود، در ده کیلومتری بانه، تعدادی از قله های منطقه به تصرف نیروهای خودی درآمد و بچه‌ها ضمن کندن سنگرهای انفرادی، خودشان را برای حملات عناصر ضد انقلاب آماده می‌کردند. با روشن شدن هوا، عناصر ضد انقلاب متوجه حضور ما در منطقه شدند و به مقابله پرداختند.
هوا رو به تاریکی می‌رفت که به شهر سر پل ذهاب نزدیک شدیم. شهر ویران شده سر پل ذهاب، در دامنه کوه‌های سمت راست جاده قرار داشت و در تصرف نیروهای عراقی بود. برای رفتن به سر پل ذهاب، قصر شیرین و پادگان ابوذر، فقط یک راه داشتیم و آن جاده ای بود که در میان موه کوه های مرتفع قرار داشت. در بین راه، یک تنگه وجود داشت که عراقی‌ها از پشت ارتفاعات بازی دراز، با استفاده از توپ‌های دور برد، آنجا را زیر آتش می‌کردند و روی آن کاملاً دید داشتند. عراقی‌ها اگر موفق می‌شدند. این تنگه را به تصرف خود در آوردند ارتباط ما را با جبهه های قصر شیرین ،سر پل ذهاب و پادگان ابوذر کاملاً قطع می‌کردند.هوا کاملاً تاریک شده بود که به این تنگه رسیدیم. از آنجا تا پادگان ابوذر را باید چراغ خاموش و از طریق جاده های خاکی و فرعی می‌رفتیم. در بین راه، مناطق و روستاهایی را که عراقی‌ها به آتش کشیده بودند، می‌دیدیم.
گاهی اوقات، نیروهای ستون پنجم دشمن، از روستاهای اطراف، با گلوله های خمپاره، پادگان را مورد حمله قرار می‌دادند. صبح روز بعد رفتیم اسلحه خانه پادگان و هر نفر یک قبضه [[سلاح ژ- ث ]] تحویل گرفتیم و برای امتحان و قلق گیری رفتیم میدان تیر. بعد از چند روز، ما را سوار چند دستگاه تویوتا وانت کردند و به سمت ارتفاعات بازی دراز حرکت کردیم. بلندترین قله بازی دراز که 1150 بود َ، دست نیروهای عراقی بود و ما باید روی قله 1100 گچی که به حالت دو شاخ بود، مستقر می‌شدیم. به پای قله 1100 که رسیدیم، از ماشین‌ها پیاده شده، به سمت قله حرکت کردیم. عراقی‌ها که متوجه حضور ما در منطقه شده بودند، با آتش توپخانه و خمپاره، ما را شدیداً زیر آتش گرفتند. این اولین تجربه من درباره گلوله توپ و خمپاره بود. به هر زحمت و مکافاتی بود در زیر آتش سنگین و پر حجم توپخانه عراقی‌ها، خودمان را به قله 1100 رساندیم.
از نظر غذایی هم مشکلات زیادی داشتیم. آب و غذا را با قاطر بالا می‌آورند و به هر نفر، مقدار کمی غذا می‌رسید. از نظر نان و کمک‌های مردمی هم دستمان به جایی بند نبود. وضعیت غذایی بچه‌ها به قدری خراب بود که بعضی‌ها در همان دو – سه روز اول، اسهال خونی گرفتند و به عقب منتقل شدند. ارتفاع 1100 که ما روی آن بودیم، پر از موش و رتیل بود. شب‌ها موش‌ها از سر و کله مان بالا می‌رفتند و از ترس ترتیل‌های رتیل‌های سیاه آنجا مشکل خوابمان می‌برد. به علت وضعیت نامناسب بچه‌ها، روی قله 1100، بچه‌ها را تند تند عوض می‌کردند،؛ ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم. نمازهای جماعت و مراسم دعا و عزاداری، به بهترین وجه ممکن برگزار می‌شد. حالات و روحیات معنوی بچه‌ها به کمال خود رسیده بود.
هر نفر، یک پیت بیست لیتری آب را با بند حمایلی که همراه داشت، به دوش می‌کشید. بعضی‌ها هم غذا و یخ می‌بردند. ساعت هفت صبح، به همراه بلد‌چی منطقه، به سمت قله 1150 حرکت کردیم. بعد از قدری پیاده روی، به یک [[میدان مین ]] رسیدیم که توسط برادران تخریب خنثی شده بود. به نزدیکی قله 1150 رسیده بودیم، اما راه را اشتباه آمده بودیم. منطقه ای که باید از آن رد می‌شدیم و خودمان را به قله می‌رساندیم، یک گردنه کفی بود که بین قله 1100 و قله 1150 قرار داشت و عراقی‌ها روی آنجا کاملاً مسلط بودند و هر کس می‌خواست از آنجا برود، با بارانی از رگبار مسلسل‌های عراقی رو به رو می‌شد. اگر می‌خواستیم برگردیم و از راه اصلی برویم، وقت زیادی تلف می‌شد و ما باید هر چه سریع‌تر آب و آذوقه ای را که همراه داشتیم، به بچه‌ها می‌رساندیم. به همین جهت تصمیم گرفتیم هر طور شده از همان محور، خودمان را به قله برسانیم.
وقتی می‌خواستم برگردم روی قله 1100، از راه اصلی رفتم. در بین راه، دیدم در میان صخره‌ها چند نفر ایستاده‌اند. شک کردم که ایرانی هستند یا عراقی. البته نیروهای عراقی جرات نمی‌کردند آنجا بیایند. احتمال دادم همان پنج نفری باشند که با هم آمدیم. چند دقیقه آن‌ها را تحت نظر گرفتم. هر چه نگاه کردم، دیدم اصلاً تکان نمی‌خورند. مانند کسانی بودند که کمین کرده و از شکاف سنگی به دشمن دقیق شده‌اند. کلاه آهنی سرشان بود و با تجهیزات کامل ایستاده بودند. جلوتر رفتم و در چهره‌هایشان دقیق شدم. از چهره های کبودشان فهمیدم که [[شهید ]] شده‌اند. صحنه‌ی فوق‌العاده عجیبی بود.
[[حاج محمود غفاری ]] هم با رشادت‌هایی که از خود نشان می‌داد، تلفات زیادی از دشمن می‌گرفت. یکی از کارهای حاج محمود، زدن یک اتوبوس حامل نیروهای عراقی با گلوله های کاتیوشا بود که هم اتوبوس منهدم شد و هم تمام نیروهای دشمن به هلاکت رسیدند. البته عراقی‌ها هم با آتش توپ و خمپاره، هر روز از بچه های ما تلفات می‌گرفتند. یک روز که برای بردن آذوقه رفته بودیم روی قله 1150، دیدم یکی از بچه‌ها بر اثر اصابت ترکش مجروح شد. دو نفر از بچه‌ها سریع رفتند تا آن برادر را با برانکارد بیاورند عقب، اما گلوله بعدی در کنار آن‌ها منفجر شد و هر سه را به شهادت رساندند.
یک شب، نگهبانی تمام پادگان، به بچه های گروهان ما محول شد. به همین منظور، به پاسدار خانه رفتیم. نگهبانی‌ها دو ساعت به دو ساعت بود. ساعت دو بامداد ـ 30/3/ 60 ـ در آسایشگاه پاسدار خانه نشسته بودیم که خبر دادند [[دکتر چمران ]] در جبهه [[دهلاویه ]] بر اثر اصابت گلوله خمپاره به شهادت رسیده است. آن شب بدون اینکه اتفاق خاصی بیفتد، گذشت و صبح روز بعد، صبحگاه نرفتیم. بچه‌ها از اینکه از برنامه صبحگاه معاف شده‌اند، خیلی خوشحال بودند. خود دوران آموزش یک فیلتر بود و بچه های زحمتکش، مصمم و با اراده را از بقیه تمیز می‌داد. چه بسا تعدادی از برادران هم دوره ما بر اثر فشار و سختی‌های آموزش، بعد از رفتن به مرخصی شهری، دیگر بر نمی‌گشتند. البته تعداد این افراد خیلی کم بود و بقیه بچه‌ها با تلاش، همت و صبر و بردباری، روزهای سخت آموزش را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذاشتند.
شب هفتم تیر ماه بود که شنیدیم حزب جمهوری اسلامی توسط منافقین بمب گذاری شده و تعدادی از سران و مسئولان مملکتی به شهادت رسیده‌اند. دکتر بهشتی هم در آن جلسه حضور داشتند؛ اما کسی نمی‌دانست ایشان شهید شده یا زنده‌اند. صبح روز بعد که روزنامه جمهوری اسلامی به دستمان رسید، فهمیدیم [[دکتر بهشتی ]] نیز به شهادت رسیده است. صدای گریه و زاری بچه‌ها تمام پادگان را فرا گرفته بود. حالات بچه‌ها نشان می‌داد که بسیجی‌ها عاشق بهشتی و یاران با وفای امام(ره) هستند.
هوا کاملاً تاریک شده بود که به کرمانشاه رسیدیم. شهر کاملاً خاموش بود. عراقی‌ها ضمن بمباران شهر، تلفات سنگینی به مردم مقاوم و سلحشور کرمانشاه وارد کرده بودند. بعد از اقامه نماز مغرب و عشاء شام را که نان و سیب زمینی بود، صرف کردیم و مشغول استراحت شدیم. صبح روز بعد، بعد از نماز و صرف صبحانه، نان و پنیر – سوار اتوبوس‌ها شده، به سمت سنندج راه افتادیم. قبل از رسیدن به سنندج، توقف کوتاهی در شهر کامیاران داشتیم که از لحاظ کشت و کشتار زبانزد خاص و عام بود.
از کامیاران تا سنندج، چند دستگاه تویوتا که روی آن‌ها [[دوشکا ]] سوار کرده بودند، ما را اسکورت کردند.شهر مظلوم سنندج، به تازگی از تصرف نیروهای دمکرات و کومله خارج شده بود. یکی از برادران سپاه می‌گفت. تا چند روز پیش، شهر در دست نیروهای ضد انقلاب بود. پادگان سنندج کاملاً در محاصره نیروهای کومله و دمکرات بود و هیچ سربازی نمی‌توانست از پادگان خارج شود، تا اینکه با همکاری برادران سپاه و ارتش آزاد شد. برای آزاد سازی هر متر این شهر، ما یک شهید دادیم و ...
در سنندج، ما را سازماندهی کردند و به همه اسلحه دادند، من به عنوان کمک تیربارچی انتخاب شدم و یک قبضه [[کلاشینکف ]] هم تحویل گرفتم. در دو سه روزی که در سنندج بودیم، به جهت نا امن بودن شهر، از مقرمان خارج نشدیم، تا اینکه روز سوم گفتند: آماده باشید می‌خواهیم برویم جای دیگری.
اما به ما نگفتند کجا می‌رویم، فقط گفتند: هر کس از شما پرسید از کجا آمده‌اید و به کجا می‌روید، اصلاً جواب ندهید. بعد از شنیدن تذکرات لازم، سوار چند دستگاه کامیون زیل شده، به راه افتادیم. تیر بار را روی سقف اتاق کامیون مستقر کرده بودیم و تیر‌بارچی پشت تیربارش نشسته بود. من هم کنار او روی جعبه آچار بیرون، پشت سر راننده نشسته بودم. بقیه بچه‌ها هم روی نیمکت بار کامیون نشسته بودند. در بین راه، حواس همه بچه‌ها به اطراف جاده، سر پیچ‌ها و سر کوه‌ها بود تا خدای ناکرده کمین نخوریم. رودخانه زیبا و با صفایی در کنار جاده، ما را همراهی می‌کرد. اطراف جاده را کمر بند سبزی از درختان فرا گرفته بود. دامنه سر سبز و زیبای کوه‌های منطقه، انسان را به یاد جنگل‌های سر سبز شمال می‌انداخت و منظره ای دل انگیز و شاعرانه را در ذهن‌ها تداعی می‌کرد. کوه‌های مرتفع کردستان، به ما ایستاده مردن را می‌آموخت و استقامت و پایداری را به ما گوشزد می‌کرد. اکثر بچه‌ها با دیدن این صحنه های دل انگیز به وجد آمده بودند؛ اما وقتی به یاد ناامنی منطقه می‌افتادیم و اینکه هر لحظه امکان دارد ماشین ما با یک [[موشک آر پی جی ]] هدف قرار گرفته، منهدم شود، اضطراب ریشه در وجودمان می‌دواند.
سوابق کردستان و اخباری که در باب آن شنیده بودیم، بسیار دلهره آور و رعب انگیز بود، اما ما آمده بودیم که دیگر این چنین نباشد. هوا رو به تاریکی می‌رفت که به شهر سقز رسیدیم. [[سقز ]] هم از امنیت زیادی برخوردار نبود و ما اجازه نداشتیم در شهر بگردیم. شب را در سپاه سقز به صبح رساندیم و صبح روز بعد، به سمت بانه حرکت کردیم. از سقز تا بانه، شصت کیلومتر راه بود. جاده آن خاکی بود و خطرناک و از میان کوه‌های مرتفع و از کنار دره ای عمیق می‌گذشت و هر آن احتمال داشت ماشین به ته دره سقوط کند. در بین راه چند فروند هلیکوپتر را دیدیم که برای نیروهای عمل کننده، جیپ و مهمات می‌بردند. مثل اینکه واقعاً خبرهایی بود. هر چه جلو می‌رفتیم، بوی عملیات را بیشتر احساس می‌کردیم.
۸۰۰
ویرایش