==زندگی نامه==
شهید در تاریخ 1343، [[1343]]، و در پل سفید چشم به جهان گشود پدرش منوچهر، بازنشسته ی راه آهن و مادرش
مریم صابر ی ، خانه دار بود .وی فرزند اول خانواده بود
از لحاظ مذهبی در خانواده متدین و مذهبی رشد و نمو کرد و زندگی شان با درآمد کارمند ی پدر می گذشت .
به مکتب برا ی فراگیری [[قرآن ]] می رفت.
به خاطر موقعیت شغلی پدر به [[ساری ]] و بعد به بندر ترکمن رفتند و سپس به بابلسر آمدند. وی در
هنرستان فنی انوشیروان روان بابل در رشته اتومکانیک تحصیل کرد
از طریق برنامه هایی که از تلویزیون ، در خصوص [[جبهه ]] پخش می شد ، و همچنین حضور دوستانش در مساجد ، تحت تأثیر قرار گرفت.
در دوران انقلاب در تظاهرات حضور داشت ، در توز یع اعلامیه و راهپیما یی بر علیه رژیم شرکت می کرد.
در همان دوران تحصیل ی اشدر پایگاه [[بسیج ]] فعالیت می کرد، همچنین شب ها نگهبانی می داد .
در درگیری با سازمان مجاهدین خلق حضور داشت که مورد ضرب و شتم شد ی د ی شدیدی از سو ی آنها قرار گرفت.
یک مرحله ، از تاریخ 13/01/1360 تا 31/01/1360 ، از [[سپاه ]] بابلسر، زیر نظر [[جنگ ]] های نا منظم فدائیان اسلام به منطقه ی [[آبادان]].
در تاریخ [[31/01/1360 ]] در منطقه حصر آبادان در اثر اصابت [[ترکش ]] به شهادت رسید.
در تاریخ 01/02/1360 در امامزاده ابراهیم بابلسر به خاک سپرده شد
==خاطرات==
دوست شهید – آقای علی رضاپور فضل الله – می گو ید : از لحاظ معنو ی معنوی و عرفانی انسان سر به زیر ، مؤدب و محجوب به حیا بود و از نظر دینی هم اهل [[نماز ]] و [[روزه ]] و مسائل اسلام ی بود. و از نظر اخلاقی بسیار خوش خلق و اهل رفت و آمد و مذاکره با اقوام و دوستان بود.
عشق و علاقه ی خاصی به دفاع از مملکت خودش داشت،چنانکه مادرش در این خصوص می گوید: « شبی برای نگهبانی می خواست به [[مسجد ]] برود به من گفت : «مادر ! من امشب به مسجد می روم و فردا صبح راه ی جبهه می شوم» گفتم پدرت نیست باید به او اطلاع دهی ، او گفت : پدر اطلاع دارد . من به او گفتم : فردا نرو، بگذار برا ی وقتی دیگر . گفت : «دفعه ی بعد جنگ تمام می شود » گفتم: اگر جنگ تمام شد به لبنان برو و با اسرائیلی ها مبارزه کن ، گفت : «مملکت خودم را رها کنم و از کشور دیگر ی دفاع کنم. »
==وصیت نامه==