شهیداحمد ترشیزی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
جز (Salehi98 صفحهٔ شهید احمد ترشیزی را به شهیداحمد ترشیزی منتقل کرد)
 
سطر ۱: سطر ۱:
 
تاریخ تولد : 1334/06/15
 
تاریخ تولد : 1334/06/15
نام : احمد محل تولد : نیشابور
+
 
نام خانوادگی : ترشیزی‌ تاریخ شهادت : 1363/07/28
+
نام : احمد
نام پدر : محمد مکان شهادت : میمک
+
 
تحصیلات : ابتدایی منطقه شهادت : منطقه عملیاتی عاشورا
+
محل تولد : نیشابور
شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی :
+
 
 +
نام خانوادگی : ترشیزی‌
 +
 
 +
تاریخ شهادت : 1363/07/28
 +
 
 +
نام پدر : محمد
 +
 
 +
مکان شهادت : میمک
 +
 
 +
تحصیلات : ابتدایی
 +
 
 +
منطقه شهادت : منطقه عملیاتی عاشورا
 +
 
 +
شغل : پاسدار انقلاب اسلامی
 +
 
 +
یگان خدمتی :
 +
 
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان
 
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان
نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : فرمانده‌گردان‌
+
 
گلزار : بهشت‌فضل‌ نیشابور
+
نوع عضویت : فرمانده هان رده دو
 +
 
 +
مسئولیت : فرمانده‌گردان‌
 +
 
 +
گلزار : بهشت‌ فضل‌ نیشابور
 
   
 
   
  
سطر ۱۶: سطر ۳۶:
 
احمد ترشیزی در 21 سالگی با خانم مرضیه انتظاری ازدواج نمود که مدت زندگی مشترک آن‌ها 7 سال بود. همسرش می‌گوید: از ایمانی که در چهره‌اش بود، به او جواب مثبت دادم. ثمره‌ی این ازدواج چهار فرزند به نام‌های: عفت (متولّد بیست و ششم اسفندماه سال 1357)، حجت (اول فروردین‌ماه 1359)، جعفر (سی‌ام شهریورماه سـال1360) و جلیـل (اول خردادماه سـال 1362) به دنیا آمدند.
 
احمد ترشیزی در 21 سالگی با خانم مرضیه انتظاری ازدواج نمود که مدت زندگی مشترک آن‌ها 7 سال بود. همسرش می‌گوید: از ایمانی که در چهره‌اش بود، به او جواب مثبت دادم. ثمره‌ی این ازدواج چهار فرزند به نام‌های: عفت (متولّد بیست و ششم اسفندماه سال 1357)، حجت (اول فروردین‌ماه 1359)، جعفر (سی‌ام شهریورماه سـال1360) و جلیـل (اول خردادماه سـال 1362) به دنیا آمدند.
 
همسر شهید می‌گوید: او فردی مهربان و خوش‌اخلاق بود و همیشه تلاش می‌کرد که بـه دیگـران کمک کند. به پدر، مادر و فرزندانش احترام خاصـی می‌گذاشت و در کارهـای خانـه خیلـی کمـک می‌کرد.
 
همسر شهید می‌گوید: او فردی مهربان و خوش‌اخلاق بود و همیشه تلاش می‌کرد که بـه دیگـران کمک کند. به پدر، مادر و فرزندانش احترام خاصـی می‌گذاشت و در کارهـای خانـه خیلـی کمـک می‌کرد.
 +
 
او همیشه به همسرش تأکید می‌کرد: باید صبر داشته باشید. با مشکلات طوری روبه‌رو شـوید کـه خدا راضی باشد و بدون رضایت خداوند برگی از درخت نمی‌افتد و شما در حال امتحان هستید.
 
او همیشه به همسرش تأکید می‌کرد: باید صبر داشته باشید. با مشکلات طوری روبه‌رو شـوید کـه خدا راضی باشد و بدون رضایت خداوند برگی از درخت نمی‌افتد و شما در حال امتحان هستید.
 
او کتاب‌های شهید مطهری و کتاب‌های مذهبی را مطالعه می‌کرد.
 
او کتاب‌های شهید مطهری و کتاب‌های مذهبی را مطالعه می‌کرد.
سطر ۲۲: سطر ۴۳:
 
او به‌عنوان یک سپاهی در جبهه فرماندهی گردان را به عهده داشت. هر وقت در جبهه نیاز به نیـرو بود، او به‌طور متوالی در جبهه حضور می‌یافت.
 
او به‌عنوان یک سپاهی در جبهه فرماندهی گردان را به عهده داشت. هر وقت در جبهه نیاز به نیـرو بود، او به‌طور متوالی در جبهه حضور می‌یافت.
 
برای زیردستانش مثل یک پدر بود و به آن‌ها روحیه می‌داد و سعی می‌کرد دیگران را شاد کند. او علاقه‌ی خاصی به امام داشت و باکسانی که به ولایت‌فقیه اعتقادی نداشتند، هم‌نشین نمی‌شد.
 
برای زیردستانش مثل یک پدر بود و به آن‌ها روحیه می‌داد و سعی می‌کرد دیگران را شاد کند. او علاقه‌ی خاصی به امام داشت و باکسانی که به ولایت‌فقیه اعتقادی نداشتند، هم‌نشین نمی‌شد.
 +
 
همیشه در صف اول نماز جماعت حضور داشت و مکبر و گوینده اذان بود.
 
همیشه در صف اول نماز جماعت حضور داشت و مکبر و گوینده اذان بود.
 
سعی می‌کرد کارها را برای خدا انجام دهد. دوسـت نداشـت پـرآوازه باشـد. بـه همـین دلیـل فقـط هم‌رزمانش او را می‌شناختند. همیشه نماز شب می‌خواند.
 
سعی می‌کرد کارها را برای خدا انجام دهد. دوسـت نداشـت پـرآوازه باشـد. بـه همـین دلیـل فقـط هم‌رزمانش او را می‌شناختند. همیشه نماز شب می‌خواند.
سطر ۲۸: سطر ۵۰:
 
آقای جغراتی می‌گوید: وقتی به او می‌گفتم: تو چهارتا بچه‌داری و به‌جای این جبهه رفـتن مـدتی در خانه بنشین. گفت: هنوز من در امتحانم قبول نشده‌ام.
 
آقای جغراتی می‌گوید: وقتی به او می‌گفتم: تو چهارتا بچه‌داری و به‌جای این جبهه رفـتن مـدتی در خانه بنشین. گفت: هنوز من در امتحانم قبول نشده‌ام.
 
هم‌رزم شهید – احمد خرّمکی - می‌گوید: ایشان بسیار شوخ‌طبع و خنده‌رو بـود. همیـشه از خـدا می‌خواست همان‌طور که در قرآن وعده کرده است کواعباً اترابا (به معنی دختران زیباروی بهـشتی) به او عطا کند. شب عملیات برای ایشان مانند شرکت در عروسی و شب زفاف بود. ایشان در عملیـات میمک، در حین درگیری و اوج پاتک دشمن و پشت خاک‌ریز، با صورتی خاک‌آلود و خنده‌رو - کـه دندان‌هایش نمایان بود - بنده را صدا زد و گفت: آقای خرّمکی، کواعباً اتراباً. بنده هم در جواب گفتم: جای خواندن این آیه همین‌جا است. آن‌ها - منظور همان دختران بهـشتی - همین‌جا در کمـین هستند. از خدا بخواه تا نصیبت کند؛ و ایشان فرمود: امیدوارم. تـا انتهـای خاک‌ریز رفـتم و برگـشتم، دیدم ایشان در خطّ نیست. وقتی‌که از نیروها سؤال کردم که آقای ترشیزی کو؟ گفتند: ایشان شهید شده‌اند؛ و من با خودم گفتم در اینجا هر چه بخواهی می‌دهند و ایشان کواعبا اترابا خواست و به آن نیز رسید.
 
هم‌رزم شهید – احمد خرّمکی - می‌گوید: ایشان بسیار شوخ‌طبع و خنده‌رو بـود. همیـشه از خـدا می‌خواست همان‌طور که در قرآن وعده کرده است کواعباً اترابا (به معنی دختران زیباروی بهـشتی) به او عطا کند. شب عملیات برای ایشان مانند شرکت در عروسی و شب زفاف بود. ایشان در عملیـات میمک، در حین درگیری و اوج پاتک دشمن و پشت خاک‌ریز، با صورتی خاک‌آلود و خنده‌رو - کـه دندان‌هایش نمایان بود - بنده را صدا زد و گفت: آقای خرّمکی، کواعباً اتراباً. بنده هم در جواب گفتم: جای خواندن این آیه همین‌جا است. آن‌ها - منظور همان دختران بهـشتی - همین‌جا در کمـین هستند. از خدا بخواه تا نصیبت کند؛ و ایشان فرمود: امیدوارم. تـا انتهـای خاک‌ریز رفـتم و برگـشتم، دیدم ایشان در خطّ نیست. وقتی‌که از نیروها سؤال کردم که آقای ترشیزی کو؟ گفتند: ایشان شهید شده‌اند؛ و من با خودم گفتم در اینجا هر چه بخواهی می‌دهند و ایشان کواعبا اترابا خواست و به آن نیز رسید.
 +
 
همچنین می‌گوید: زمان عملیات والفجر 3، حدود ساعت 12 ظهـر و روز اول عملیـات بـود کـه بـا شهید ترشیزی شرکت داشتم. در حین پاتک دشمن که برای بازپس‌گیری مواضعی که ازدست‌داده بود، آتش بسیار زیادی را در منطقه می‌ریخت؛ بنده یکی از نیروها را - که متأسـفانه نـام او بـه یـادم نیست - دیدم که شهیدی را بر روی دوش گرفته و به‌تنهایی به سمت تویوتا جهت انتقال به عقب و معراج شهدا می‌آورد. با توجه به این‌که نیروها به‌شدت درگیر بودند، بنده جهت کمک به سـمت وی رفتم؛ ولی ایشان نگذاشت و گفت: خودم باید تنها شهید را ببرم و بنده هرچـه اصـرار کـردم، ایـشان نگذاشت. وقتی‌که جنازه‌ی شهید را روی ماشین گذاشت و برگشت - درحالی‌که لباس‌هایش پـر از خون و صورت وی زیر عرق و خاک بود - رو به بنده کرد و گفت: جنازه‌ای که دیدی می‌بردم، مربوط به برادرم بود که شهید شده و با توجه به این‌که بنده به تشییع‌جنازه وی در شهرسـتان نمی‌رسم، لذا جنازه‌ای وی را تا آنجا به‌تنهایی حمل کردم تا در فردای قیامت گله نکنـد کـه چـرا در تشییع‌جنازه‌ام شرکت نکردی؟ بعد از گفتن این جملات اسلحه را برداشت و به نبرد خود بـا دشـمن ادامـه داد و من به یاد ظهر عاشورا افتادم که امام حسین(ع) پیکرها را همراه خود به خیمه‌ها می‌آوردند و به جنگ ادامه می‌دادند.
 
همچنین می‌گوید: زمان عملیات والفجر 3، حدود ساعت 12 ظهـر و روز اول عملیـات بـود کـه بـا شهید ترشیزی شرکت داشتم. در حین پاتک دشمن که برای بازپس‌گیری مواضعی که ازدست‌داده بود، آتش بسیار زیادی را در منطقه می‌ریخت؛ بنده یکی از نیروها را - که متأسـفانه نـام او بـه یـادم نیست - دیدم که شهیدی را بر روی دوش گرفته و به‌تنهایی به سمت تویوتا جهت انتقال به عقب و معراج شهدا می‌آورد. با توجه به این‌که نیروها به‌شدت درگیر بودند، بنده جهت کمک به سـمت وی رفتم؛ ولی ایشان نگذاشت و گفت: خودم باید تنها شهید را ببرم و بنده هرچـه اصـرار کـردم، ایـشان نگذاشت. وقتی‌که جنازه‌ی شهید را روی ماشین گذاشت و برگشت - درحالی‌که لباس‌هایش پـر از خون و صورت وی زیر عرق و خاک بود - رو به بنده کرد و گفت: جنازه‌ای که دیدی می‌بردم، مربوط به برادرم بود که شهید شده و با توجه به این‌که بنده به تشییع‌جنازه وی در شهرسـتان نمی‌رسم، لذا جنازه‌ای وی را تا آنجا به‌تنهایی حمل کردم تا در فردای قیامت گله نکنـد کـه چـرا در تشییع‌جنازه‌ام شرکت نکردی؟ بعد از گفتن این جملات اسلحه را برداشت و به نبرد خود بـا دشـمن ادامـه داد و من به یاد ظهر عاشورا افتادم که امام حسین(ع) پیکرها را همراه خود به خیمه‌ها می‌آوردند و به جنگ ادامه می‌دادند.
 
همسرش می‌گوید: قبل از شهادت، ایشان 4 روز در مرخصی بـود. یـک حالـت خاصـی داشـت. بـه بچه‌ها خیلی نگاه می‌کرد. شب دعا می‌خواند. بچه‌ها را می‌بوسید. نماز شب می‌خواند. از او پرسـیدم: چرا این‌قدر فرق کرده‌ای؟ گفت: خواب دیدم که سوار اسب سفیدی شدم و به آسمان رفـتم. بعـد از دو یا سه روز خبر آوردند که شهید شده است.
 
همسرش می‌گوید: قبل از شهادت، ایشان 4 روز در مرخصی بـود. یـک حالـت خاصـی داشـت. بـه بچه‌ها خیلی نگاه می‌کرد. شب دعا می‌خواند. بچه‌ها را می‌بوسید. نماز شب می‌خواند. از او پرسـیدم: چرا این‌قدر فرق کرده‌ای؟ گفت: خواب دیدم که سوار اسب سفیدی شدم و به آسمان رفـتم. بعـد از دو یا سه روز خبر آوردند که شهید شده است.
سطر ۴۳: سطر ۶۶:
  
 
• در ساعت حدود 12 ظهر روز اول عملیات در حین پاتک دشمن جهت بازپسگیری مواضع از دست داده آتش بسیار زیادی را در منطقه می ریخت. سبزه یکی از نیروها را که متأسفانه نام وی را فراموش کرده ام دیدم. شهیدی بر روی دوش گرفته است و به تنهایی به سمت تویوتا جهت انتقال به عقب و معراج شهدا می آورد. با توجه به اینکه نیروها به شدت درگیر بودند. سبزه جهت کمک به سمت وی رفتم ولی ایشان نگذاشت و گفت خودم باید تنها شهید را ببرم و بنده هر چه اصرار کردم ایشان مانع شد. وقتی که جنازه شهید را روی ماشین گذاشت، برگشت در حالی که لباسهایش پر از خون شهید و صورت وی زیر عرق و خاک بود. رو به بنده کرد و گفت: جنازه ای که دیدی می بردم مربوط به برادرم بود که شهید شده بود. با توجه با اینکه بنده به تشییع جنازه وی در شهرستان نمی رسم، لذا جنازه وی را تا اینجا به تنهایی حمل کردم تا در فردای قیامت گله نکند که چرا در تشییع جنازه ام شرکت نکردی به همین علت جنازه را به تنهایی تا اینجا حمل کردم و بعد از این گفتن این جملات اسلحه را برداشت و به نبرد خود با دشمن ادامه داد و من به یاد ظهر عاشورا افتادم که امام حسین (ع) پیکرهای شهدا را با خود به خیمه ها می آوردند و به جنگ با دشمن ادامه می دادند.
 
• در ساعت حدود 12 ظهر روز اول عملیات در حین پاتک دشمن جهت بازپسگیری مواضع از دست داده آتش بسیار زیادی را در منطقه می ریخت. سبزه یکی از نیروها را که متأسفانه نام وی را فراموش کرده ام دیدم. شهیدی بر روی دوش گرفته است و به تنهایی به سمت تویوتا جهت انتقال به عقب و معراج شهدا می آورد. با توجه به اینکه نیروها به شدت درگیر بودند. سبزه جهت کمک به سمت وی رفتم ولی ایشان نگذاشت و گفت خودم باید تنها شهید را ببرم و بنده هر چه اصرار کردم ایشان مانع شد. وقتی که جنازه شهید را روی ماشین گذاشت، برگشت در حالی که لباسهایش پر از خون شهید و صورت وی زیر عرق و خاک بود. رو به بنده کرد و گفت: جنازه ای که دیدی می بردم مربوط به برادرم بود که شهید شده بود. با توجه با اینکه بنده به تشییع جنازه وی در شهرستان نمی رسم، لذا جنازه وی را تا اینجا به تنهایی حمل کردم تا در فردای قیامت گله نکند که چرا در تشییع جنازه ام شرکت نکردی به همین علت جنازه را به تنهایی تا اینجا حمل کردم و بعد از این گفتن این جملات اسلحه را برداشت و به نبرد خود با دشمن ادامه داد و من به یاد ظهر عاشورا افتادم که امام حسین (ع) پیکرهای شهدا را با خود به خیمه ها می آوردند و به جنگ با دشمن ادامه می دادند.
سال 61 بود. در جبهه غرب ، ما با شش نفر دیگر در یک سنگر بودیم . یکی از بچه ها سبزواری بود و شهید ترشیزی به سبزواری گفت : برو به سبزوار بیسیم بزن تا یکی دو تا پهلوان بیایند و با هم کشتی بگیریم . آن شب باد می آمد . ما دو عدد فانوس داشتیم . یکی بزرگ و دیگری کوچک که فانوس کوچک خوب می سوخت اما بزرگ بد می سوخت . شهید ترشیزی دسته فانوس بزرگ را گرفت و گفت : یوغ چندی بنا بزرگی دنت! وقتی این حرف را زد فانوس را در آبها پرت کرد . ما می خندیدیم . عید بود و ما سفره عید را چیده بودیم به هر صورت برادر سبزواری رفت و بیسیم زد و دو کشتی گیر دعوت کرد . آنها آمدند و گفتند: چه کسی می خواهد کشتی بگیرد ؟ من گفتم : شما اول با شاگرد من کشتی بگیرید . شهید ترشیزی با هردوی آنها کشتی گرفت و به زمینشان زد .
+
 
 +
سال 61 بود. در جبهه غرب ، ما با شش نفر دیگر در یک سنگر بودیم . یکی از بچه ها سبزواری بود و شهید ترشیزی به سبزواری گفت : برو به سبزوار بیسیم بزن تا یکی دو تا پهلوان بیایند و با هم کشتی بگیریم . آن شب باد می آمد . ما دو عدد فانوس داشتیم . یکی بزرگ و دیگری کوچک که فانوس کوچک خوب می سوخت اما بزرگ بد می سوخت . شهید ترشیزی دسته فانوس بزرگ را گرفت و گفت : یوغ چندی بنا بزرگی دنت! وقتی این حرف را زد فانوس را در آبها پرت کرد . ما می خندیدیم . عید بود و ما سفره عید را چیده بودیم به هر صورت برادر سبزواری رفت و بیسیم زد و دو کشتی گیر دعوت کرد . آنها آمدند و گفتند: چه کسی می خواهد کشتی بگیرد ؟ من گفتم : شما اول با شاگرد من کشتی بگیرید . شهید ترشیزی با هردوی آنها کشتی گرفت و به زمینشان زد .
 +
 
 
• ایشان فرد بسیار شوخ طبع و خنده روئی بود ، و همیشه از خدا می خواستند همانطور که در قرآن وعده داده است در سوره عم در آیه کواعب اترابا ( به معنی دختران زیباروی بهشتی ) را نصیب او کند . شب عملیات برای ایشان مانند شرکت در عروسی و شب زفاف بود . در عملیات میمک در حین درگیری و اوج پاتک دشمن و پشت خاکریز شهید با صورتی خاک آلود و خنده رو که دندانهایش نمایان بود بنده را صدا زد و گفت : آقای خرمبکی کواعب اترابا و بنده هم در جواب گفتم : جای خواستن این آیه همه جاست آنها ( منظور همان دختران بهشتی ) همن جا در کمین هستند از خدا بخواه تا نصیب کند و ایشان فرمود امیدوارم . بعد بنده جهت انجام کاری تا انتهای خاکریز رفتم و برگشتم دیدم ایشان در خط نیست . وقتی که از نیروها سؤال کردم که آقای ترشیزی کو ؟ گفتند ایشان شهید شده است . بنده با خود گفتم : در اینجا هر چه بخواهی می دهند و ایشان کواعب اترابا خواست و به آن نیز رسید.
 
• ایشان فرد بسیار شوخ طبع و خنده روئی بود ، و همیشه از خدا می خواستند همانطور که در قرآن وعده داده است در سوره عم در آیه کواعب اترابا ( به معنی دختران زیباروی بهشتی ) را نصیب او کند . شب عملیات برای ایشان مانند شرکت در عروسی و شب زفاف بود . در عملیات میمک در حین درگیری و اوج پاتک دشمن و پشت خاکریز شهید با صورتی خاک آلود و خنده رو که دندانهایش نمایان بود بنده را صدا زد و گفت : آقای خرمبکی کواعب اترابا و بنده هم در جواب گفتم : جای خواستن این آیه همه جاست آنها ( منظور همان دختران بهشتی ) همن جا در کمین هستند از خدا بخواه تا نصیب کند و ایشان فرمود امیدوارم . بعد بنده جهت انجام کاری تا انتهای خاکریز رفتم و برگشتم دیدم ایشان در خط نیست . وقتی که از نیروها سؤال کردم که آقای ترشیزی کو ؟ گفتند ایشان شهید شده است . بنده با خود گفتم : در اینجا هر چه بخواهی می دهند و ایشان کواعب اترابا خواست و به آن نیز رسید.
 +
 
• لغو مرخصی بود که ایشان به من گفت: بیا به مرخصی برویم و تلفن بزنیم. من گفتم: چطوری؟ وی گفت: بقیه اش با من. سپس لباس روحانی گردان را پوشید و باهم سوار یک وانت مزدا 1600 شدیم. نزدیک دزفول که رسیدیم، دژبان جلویمان را گرفت. من گفتم: حاج آقا مسؤول حوزه نمایندگی گردان می باشد. پس از آن به دزفول رفتیم و تلفن زدیم و برگشتیم، اما برادران مطلع شده بودند.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5195منبع سایت یاران رضا]</ref>
 
• لغو مرخصی بود که ایشان به من گفت: بیا به مرخصی برویم و تلفن بزنیم. من گفتم: چطوری؟ وی گفت: بقیه اش با من. سپس لباس روحانی گردان را پوشید و باهم سوار یک وانت مزدا 1600 شدیم. نزدیک دزفول که رسیدیم، دژبان جلویمان را گرفت. من گفتم: حاج آقا مسؤول حوزه نمایندگی گردان می باشد. پس از آن به دزفول رفتیم و تلفن زدیم و برگشتیم، اما برادران مطلع شده بودند.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5195منبع سایت یاران رضا]</ref>
  
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references/>
 
<references/>

نسخهٔ کنونی تا ‏۳۰ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۵۲

تاریخ تولد : 1334/06/15

نام : احمد

محل تولد : نیشابور

نام خانوادگی : ترشیزی‌

تاریخ شهادت : 1363/07/28

نام پدر : محمد

مکان شهادت : میمک

تحصیلات : ابتدایی

منطقه شهادت : منطقه عملیاتی عاشورا

شغل : پاسدار انقلاب اسلامی

یگان خدمتی :

گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان

نوع عضویت : فرمانده هان رده دو

مسئولیت : فرمانده‌گردان‌

گلزار : بهشت‌ فضل‌ نیشابور


زندگینامه

احمد ترشیزی - فرزند محمد - در پانزدهم شهریورماه سال 1334 به دنیا آمد. او نسبت به برادرهای دیگرش فعال‌تر و پر جنب‌و‌جوش‌تربود. دوران ابتدایی را تا کلاس چهارم در روستای شاداب گذراند. سپس برای ادامه تحصیل به دبستان فرّخی نیشابور رفت. خدمت سربازی را در شیراز گذراند. قبل از انقلاب در تظاهرات شرکت می‌کرد و در زمان تصرّف شهرداری، او محافظت شهر را به عهـده گرفت. احمد ترشیزی در 21 سالگی با خانم مرضیه انتظاری ازدواج نمود که مدت زندگی مشترک آن‌ها 7 سال بود. همسرش می‌گوید: از ایمانی که در چهره‌اش بود، به او جواب مثبت دادم. ثمره‌ی این ازدواج چهار فرزند به نام‌های: عفت (متولّد بیست و ششم اسفندماه سال 1357)، حجت (اول فروردین‌ماه 1359)، جعفر (سی‌ام شهریورماه سـال1360) و جلیـل (اول خردادماه سـال 1362) به دنیا آمدند. همسر شهید می‌گوید: او فردی مهربان و خوش‌اخلاق بود و همیشه تلاش می‌کرد که بـه دیگـران کمک کند. به پدر، مادر و فرزندانش احترام خاصـی می‌گذاشت و در کارهـای خانـه خیلـی کمـک می‌کرد.

او همیشه به همسرش تأکید می‌کرد: باید صبر داشته باشید. با مشکلات طوری روبه‌رو شـوید کـه خدا راضی باشد و بدون رضایت خداوند برگی از درخت نمی‌افتد و شما در حال امتحان هستید. او کتاب‌های شهید مطهری و کتاب‌های مذهبی را مطالعه می‌کرد. شهید قبل از شروع جنگ از طریق کمیته انقلاب اسلامی برای مقابله با منافقین بـه منـاطق سـقّز و کردستان اعزام شد. زمانی که جنگ شروع شد از همان مناطق عازم جبهه‌های حق علیه باطل گردید و در اوایل سال 1360 زخمی شد و به نیشابور آمد. تا زمان بهبودی محافظت از امام‌جمعه نیـشابور را عهده‌دار گردید که پس از بهبودی حفاظت را به دیگران واگذار کرد و عازم جبهه شد. او تأکید می‌کرد: چون امام اجازه دادند، باید به جبهه بروم. می‌گفت: اگر ما به جبهه نرویم، پس چه کسی باید برود؟ او به خاطر ناموس به جبهه رفت. رفتن به جبهه را یک وظیفه شرعی - دینی می‌دانست و انگیزه‌اش از حـضور در جنـگ مقاومـت در برابر دشمن بود. او به‌عنوان یک سپاهی در جبهه فرماندهی گردان را به عهده داشت. هر وقت در جبهه نیاز به نیـرو بود، او به‌طور متوالی در جبهه حضور می‌یافت. برای زیردستانش مثل یک پدر بود و به آن‌ها روحیه می‌داد و سعی می‌کرد دیگران را شاد کند. او علاقه‌ی خاصی به امام داشت و باکسانی که به ولایت‌فقیه اعتقادی نداشتند، هم‌نشین نمی‌شد.

همیشه در صف اول نماز جماعت حضور داشت و مکبر و گوینده اذان بود. سعی می‌کرد کارها را برای خدا انجام دهد. دوسـت نداشـت پـرآوازه باشـد. بـه همـین دلیـل فقـط هم‌رزمانش او را می‌شناختند. همیشه نماز شب می‌خواند. برادر شهید - محمود ترشیزی - می‌گوید: سال 1363 در عملیات خیبر که نیروها موفّق نبودنـد شهید آن‌ها را نصیحت می‌کرد و می‌گفت: جنگ هر زمان موقعیـت خـاص خـودش را دارد. شکـست دارد، موفّقت دارد. شما ناراحت نباشید و با مشکلات بسازید. همسر شهید - مرضیه انتظاری - می‌گوید: در سال 1360 به او گفتم: تو همیشه در جبهه هـستی و برای من خیلی مشکل است. او بلیت را پس داد درصورتی‌که می‌خواست به جبهه برود سپس مـرا بسیار نصیحت کرد. نماز شب خواند و بسیار گریه کرد. من خیلی ناراحت شدم. با خودم فکر کردم که کار بدی کردم که نگذاشتم او به جبهه برود. پس به او گفتم: من پشیمان شدم که نگذاشـتم تـو بـه جبهه بروی. او خوشحال شد و به جبهه رفت. آقای جغراتی می‌گوید: وقتی به او می‌گفتم: تو چهارتا بچه‌داری و به‌جای این جبهه رفـتن مـدتی در خانه بنشین. گفت: هنوز من در امتحانم قبول نشده‌ام. هم‌رزم شهید – احمد خرّمکی - می‌گوید: ایشان بسیار شوخ‌طبع و خنده‌رو بـود. همیـشه از خـدا می‌خواست همان‌طور که در قرآن وعده کرده است کواعباً اترابا (به معنی دختران زیباروی بهـشتی) به او عطا کند. شب عملیات برای ایشان مانند شرکت در عروسی و شب زفاف بود. ایشان در عملیـات میمک، در حین درگیری و اوج پاتک دشمن و پشت خاک‌ریز، با صورتی خاک‌آلود و خنده‌رو - کـه دندان‌هایش نمایان بود - بنده را صدا زد و گفت: آقای خرّمکی، کواعباً اتراباً. بنده هم در جواب گفتم: جای خواندن این آیه همین‌جا است. آن‌ها - منظور همان دختران بهـشتی - همین‌جا در کمـین هستند. از خدا بخواه تا نصیبت کند؛ و ایشان فرمود: امیدوارم. تـا انتهـای خاک‌ریز رفـتم و برگـشتم، دیدم ایشان در خطّ نیست. وقتی‌که از نیروها سؤال کردم که آقای ترشیزی کو؟ گفتند: ایشان شهید شده‌اند؛ و من با خودم گفتم در اینجا هر چه بخواهی می‌دهند و ایشان کواعبا اترابا خواست و به آن نیز رسید.

همچنین می‌گوید: زمان عملیات والفجر 3، حدود ساعت 12 ظهـر و روز اول عملیـات بـود کـه بـا شهید ترشیزی شرکت داشتم. در حین پاتک دشمن که برای بازپس‌گیری مواضعی که ازدست‌داده بود، آتش بسیار زیادی را در منطقه می‌ریخت؛ بنده یکی از نیروها را - که متأسـفانه نـام او بـه یـادم نیست - دیدم که شهیدی را بر روی دوش گرفته و به‌تنهایی به سمت تویوتا جهت انتقال به عقب و معراج شهدا می‌آورد. با توجه به این‌که نیروها به‌شدت درگیر بودند، بنده جهت کمک به سـمت وی رفتم؛ ولی ایشان نگذاشت و گفت: خودم باید تنها شهید را ببرم و بنده هرچـه اصـرار کـردم، ایـشان نگذاشت. وقتی‌که جنازه‌ی شهید را روی ماشین گذاشت و برگشت - درحالی‌که لباس‌هایش پـر از خون و صورت وی زیر عرق و خاک بود - رو به بنده کرد و گفت: جنازه‌ای که دیدی می‌بردم، مربوط به برادرم بود که شهید شده و با توجه به این‌که بنده به تشییع‌جنازه وی در شهرسـتان نمی‌رسم، لذا جنازه‌ای وی را تا آنجا به‌تنهایی حمل کردم تا در فردای قیامت گله نکنـد کـه چـرا در تشییع‌جنازه‌ام شرکت نکردی؟ بعد از گفتن این جملات اسلحه را برداشت و به نبرد خود بـا دشـمن ادامـه داد و من به یاد ظهر عاشورا افتادم که امام حسین(ع) پیکرها را همراه خود به خیمه‌ها می‌آوردند و به جنگ ادامه می‌دادند. همسرش می‌گوید: قبل از شهادت، ایشان 4 روز در مرخصی بـود. یـک حالـت خاصـی داشـت. بـه بچه‌ها خیلی نگاه می‌کرد. شب دعا می‌خواند. بچه‌ها را می‌بوسید. نماز شب می‌خواند. از او پرسـیدم: چرا این‌قدر فرق کرده‌ای؟ گفت: خواب دیدم که سوار اسب سفیدی شدم و به آسمان رفـتم. بعـد از دو یا سه روز خبر آوردند که شهید شده است. احمد ترشیزی در تاریخ 28/7/1363، در عملیات عاشورا در منطقه‌ی میمک، براثر اصـابت تـرکش به هر دو پا به درجه‌ی رفیع شهادت نائل و پس از حمل به زادگاهش در بهشت فضل نیـشابور دفـن گردید. آقای جغراتی بعد از شهادت ایشان می‌گوید: شهادت او بر روی فرزنـد 13 ساله‌ام اثـر گذاشـت. او می‌گفت: نمی‌توانم در خانه بنشینم باید به جبهه بروم. همچنین می‌گوید: فرزنـد دیگـرم - بـه نـام مصطفی که 12 ساله بود - نیز تصمیم گرفت که به جبهه برود؛ ولی ما اجـازه نـدادیم کـه ترشـیزی گفت: بگذارید به جبهه برود. برای دفاع از دین اسلام برود و فرقی نمی‌کند. شـاید کـه ایـن بچه‌ی کوچک از بزرگ‌ترها کار بیشتری را انجام دهد.


وصیت نامه

خداوندا، تو را شکر می‌کنم که به این بنده حقیر و نـاچیز ایـن توفیق را عطا نمودی که درراه دینت جهاد کنم و با دشمنانت کـارزار کـنم. خداونـدا، مـن کـه ایـن توفیق را نداشتم، این لطف و کرمت بود که به این بنده گناهکار عطا فرمودی و همه بداننـد کـه مـن این راهی که انتخاب نمودم با آگاهی کامل و با شناخت دقیق بـوده و هـیچ شـک و تردیـدی نـدارم. امیدوارم که بتوانم دین خودم را نسبت به اسلام و قرآن ادا نمایم؛ و از پدر و مادر عزیـزم تقاضـا دارم که مرا ببخشند از اینکه نتوانستم آنچه وظیفه‌ی یک فرزند خوب است، نسبت بـه شـما ادا نمـایم. امیدوارم که خداوند این توفیق را به این بنده حقیر و گنه‌کار عطا فرماید و شهادت - که تنهـا آرزوی من است - نصیبم نماید. و شما پدر و مادر عزیزم، افتخار کنید که هدیه‌ی ناقـابلی درراه خـدا اهـدا نمودیـد؛ و همچنـین از همسر مهربانم تقاضا دارم که مرا ببخشد. اگر آنچه را وظیفه داشتم نتوانستم به‌طور احـسن انجـام دهم، امیدوارم که از خداوند تبارک‌وتعالی برایم طلب آمرزش کنید که خداوند از گناهانم به لطف و کرمش درگذرد و اگر مسئولیت بچه‌ها را به عهده گرفتی، طوری آن‌ها را تربیت نما که برای اسـلام مفید باشند؛ و از تمام قوم‌وخویشان تقاضا دارم کـه اگـر از ایـن بنده‌ی حقیـر بـدی دیده‌اند، بـه بزرگواری خودشان ببخشند و از خداوند برایم طلب آمرزش نمایند.

خاطرات

• در ساعت حدود 12 ظهر روز اول عملیات در حین پاتک دشمن جهت بازپسگیری مواضع از دست داده آتش بسیار زیادی را در منطقه می ریخت. سبزه یکی از نیروها را که متأسفانه نام وی را فراموش کرده ام دیدم. شهیدی بر روی دوش گرفته است و به تنهایی به سمت تویوتا جهت انتقال به عقب و معراج شهدا می آورد. با توجه به اینکه نیروها به شدت درگیر بودند. سبزه جهت کمک به سمت وی رفتم ولی ایشان نگذاشت و گفت خودم باید تنها شهید را ببرم و بنده هر چه اصرار کردم ایشان مانع شد. وقتی که جنازه شهید را روی ماشین گذاشت، برگشت در حالی که لباسهایش پر از خون شهید و صورت وی زیر عرق و خاک بود. رو به بنده کرد و گفت: جنازه ای که دیدی می بردم مربوط به برادرم بود که شهید شده بود. با توجه با اینکه بنده به تشییع جنازه وی در شهرستان نمی رسم، لذا جنازه وی را تا اینجا به تنهایی حمل کردم تا در فردای قیامت گله نکند که چرا در تشییع جنازه ام شرکت نکردی به همین علت جنازه را به تنهایی تا اینجا حمل کردم و بعد از این گفتن این جملات اسلحه را برداشت و به نبرد خود با دشمن ادامه داد و من به یاد ظهر عاشورا افتادم که امام حسین (ع) پیکرهای شهدا را با خود به خیمه ها می آوردند و به جنگ با دشمن ادامه می دادند.

سال 61 بود. در جبهه غرب ، ما با شش نفر دیگر در یک سنگر بودیم . یکی از بچه ها سبزواری بود و شهید ترشیزی به سبزواری گفت : برو به سبزوار بیسیم بزن تا یکی دو تا پهلوان بیایند و با هم کشتی بگیریم . آن شب باد می آمد . ما دو عدد فانوس داشتیم . یکی بزرگ و دیگری کوچک که فانوس کوچک خوب می سوخت اما بزرگ بد می سوخت . شهید ترشیزی دسته فانوس بزرگ را گرفت و گفت : یوغ چندی بنا بزرگی دنت! وقتی این حرف را زد فانوس را در آبها پرت کرد . ما می خندیدیم . عید بود و ما سفره عید را چیده بودیم به هر صورت برادر سبزواری رفت و بیسیم زد و دو کشتی گیر دعوت کرد . آنها آمدند و گفتند: چه کسی می خواهد کشتی بگیرد ؟ من گفتم : شما اول با شاگرد من کشتی بگیرید . شهید ترشیزی با هردوی آنها کشتی گرفت و به زمینشان زد .

• ایشان فرد بسیار شوخ طبع و خنده روئی بود ، و همیشه از خدا می خواستند همانطور که در قرآن وعده داده است در سوره عم در آیه کواعب اترابا ( به معنی دختران زیباروی بهشتی ) را نصیب او کند . شب عملیات برای ایشان مانند شرکت در عروسی و شب زفاف بود . در عملیات میمک در حین درگیری و اوج پاتک دشمن و پشت خاکریز شهید با صورتی خاک آلود و خنده رو که دندانهایش نمایان بود بنده را صدا زد و گفت : آقای خرمبکی کواعب اترابا و بنده هم در جواب گفتم : جای خواستن این آیه همه جاست آنها ( منظور همان دختران بهشتی ) همن جا در کمین هستند از خدا بخواه تا نصیب کند و ایشان فرمود امیدوارم . بعد بنده جهت انجام کاری تا انتهای خاکریز رفتم و برگشتم دیدم ایشان در خط نیست . وقتی که از نیروها سؤال کردم که آقای ترشیزی کو ؟ گفتند ایشان شهید شده است . بنده با خود گفتم : در اینجا هر چه بخواهی می دهند و ایشان کواعب اترابا خواست و به آن نیز رسید.

• لغو مرخصی بود که ایشان به من گفت: بیا به مرخصی برویم و تلفن بزنیم. من گفتم: چطوری؟ وی گفت: بقیه اش با من. سپس لباس روحانی گردان را پوشید و باهم سوار یک وانت مزدا 1600 شدیم. نزدیک دزفول که رسیدیم، دژبان جلویمان را گرفت. من گفتم: حاج آقا مسؤول حوزه نمایندگی گردان می باشد. پس از آن به دزفول رفتیم و تلفن زدیم و برگشتیم، اما برادران مطلع شده بودند.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا