ویرایشها
==خاطرات==
در منطقه شادگان بودیم.قرار بود شبانه برای شناسایی مواضع دشمن پیشروی کنیم.اما راهنما به اشتباه مارا به دل عراقی ها برد جایی که نه راه پیش داشتیم نه راه پس.اولین کسی که که جریان را فهمید حمید بود بدون هیچ ترس و نگرانی ما را از محاصره دشمن بیرون کشیداما راه بازگشت را گم کرده بودیم.به فرمان حمید در چاله ای زیر خاک ها پنهان شدیم تا از دید عراقی ها درامان بمانیم.آن شب با اینکه تعدادی از بچه ها اسیر شدنداما بیشتر افراد گروه با درایت حمید نجات یافتند. وقتی به مرخصی آمده بود خواستم لباسش را بشویم دیدم درزها و جیب هایش پر از خاک است گفتم: "حمید مگه کجا بودی؟" گفت:"در میان خاک خوابیده بودم در آن شرایط بحرانی تنها چیزی که حامی من بود و به من دلگرمی میداد این قرآن کوچک و این عکس امام بودکه روی سینه ام گذاشته بودم" خاطره از شهید عبدالحمید انشای یانشایی خاطره دوم (از زبان خانواده شهيد):پس از رفتن شهید انشايي به گیلان غرب، به شیاکوه منتقل شد. يكي از سربازانش برای من تعریف کرد عده ای که به شیاکو رفته بودند شکست خورده و منتظر نشسته بودند تا گروهان انشایی پیشروی کند و پیشاهنگ تیپ باشد. در حالی که منتظر نشسته بودیم شهید انشايي شعری را با خود زمزمه می کرد، که این معنی را می داد تابوت من را جایی بگذارید که بوی وطنم به من بخورد و شما هم از جدار تابوت من، بوی من را حس کنید.یکی از سربازانش که کنار او بود، از او پرسید که چرا این شعر را خواندی؟گفت: همین طوری شعر را خواندم سربازانش به او گفته بودند که ما نمی گذاریم که شما اول بروی. شهید در جواب گفته بود من باید پیشقدم باشم.شهید عبدالحمید در جلگه شیاکوه، خودش جلودار شده بود و سربازانش پشت سر او حرکت می کردند.عده ای از دوستانش تعریف می کردند که ما دویست متر بیشتر تا قله شیاکوه فاصله نداشتیم که مهمات تمام شد و افراد زیادی هم شهید شده بودند.آنها فقط سه نفر بودند که یکی از آنها هم زخمی بوده و آن را با خود حمل می کردند. با بی سیم به قرارگاهشان اطلاع می دهند که برای ما مهمات بفرستید. اول به آنها گفته بودند که خودتان را از کوه پرت کنید. شهید عبدالحمید به آنها گفته بود که تا انشایی زنده است، شیاکوه هم که در آتش باشد من می جنگم.تا آخرین لحظه با وجودي كه ترکش خورده بود گفته بر تاریخ بنویسید شیاکوه از آتش دشمن می لرزد، اما انشایی نمی لرزد و شهادتين خود را گفته بود.از پشت بی سیم به او گفته بودند که خود را پرت کند ولی شهید گفته بود که کار از کار گذشته و با آنها خداحافظی کرده بود و بعد صدایش قطع مي شود. * خاطره سوم (از زبان خانواده شهيد):شهید برای بار آخر که می خواست به جبهه برود خواب دیده بود که به سرش ترکش خورده و سرش در دستش است و سر خود را می بیند. نمی دانست که چگونه خواب را برای مادر تعریف کند، تا آن که خرید را بهانه کرد و به مادرم گفت: بیا به خیابان برویم و در راه کم کم برای مادرم تعریف کرده بود. هر وقت بعد از شهادت حمید از همان قسمت خیابان عبور می کردیم، مادرم مي گفت: حمید همین جا خوابش را برایم تعریف کرد.* خاطره چهارم (از زبان خانواده شهيد):وقتی می خواست به مدرسه برود تا دعای وان یکاد را نمی خواند از خانه خارج نمی شد و خواندن این دعا برای او عادت شده بود، اگر زمانی کسی ایستاده بود که به خاطر کم رویی نمی توانست دعا را بخواند، به مدرسه می رفت و زنگ تفریح به خانه برمی گشت، دعا را می خواند و مجدداً به مدرسه باز می گشت.ماه مبارک رمضان همیشه موقع اذان صبح و اذان مغرب با صدای بلند و رسا در حیاط منزل اذان می گفت. همسایه ها می گفتند: با صدای اذان حمید روزه می گیرم و با صدای اذان حمید روزه خود را باز کنیم. هرگاه که به مشکلی بر می خورد بلند اذان می گفت. از همان کودکی این عادت را داشت و جالب است بدانید که مشکل حل می شد. حتی زمانی که در جبهه بود تعریف می کرد که بعد از شهادت دوستانش، نزديك بود كه کشته شود بلند اذان گفته و بعد از تمام شدن اذان، خودش را بین جنازه ها انداخته بود و تظاهر به مردن کرده بود. می گفت: که احساس کرد تانک از پایین پایش عبور کرد و بعد از آن که هوا تاریک شده، سینه خیز خودش را به دوستانش رسانده بود. وقتی که به فسا آمد اورکتش پر از شن بود، به طوری که هر چه مادرم لباس را می شست اصلاً پاک نمی شد. rId5 rId6 rId7 rId8 rId9 rId10 rId11 rId12 rId13 rId14 rId15 rId16 rId17 منبع: سایت نویدشاهد