==خاطرات==
• پدر شهید می گوید: روزی در جبهه یک افسر عراقی را اسیر کرده بود و چون سن کمی داشت و قد او کوچک بود سوار عراقی شد و او را به پشت جبهه آورد. افسر عراقی فکر می کرد نیروهای زیادی هستند ولی او به تنهایی او را اسیر کرده بود. بسیار آرام و درس خوان بود.
منبع سایت جنگ و درنگ<ref>[http://jangoderang.ir/shohada/information/71سایت جنگ و درنگ]</ref==پانویس==<references />