ویرایشها
/* خاطرات */
پدر شهید می گوید: به او گفتم می خواهم مغازه بخرم در مغازه کار کن گفت: نه، رفتیم [[مسجد]] برگشتیم گفت می خواهم جبهه بروم من گفتم: من می خواهم برایت مغازه بخرم در آن باش. گفت:« نه! ناموسم در خطر است.» راجع به ائمه گفت، از [[امام حسین]] گفت، گفتم تو از ائمه اطهار نگو ، این ها یک نور خدا یی هستند. در مورد [[حضرت علی]]
گفت: قادر سلمانی روز قیامت دست حضرت زهرا را بگیرد و بگوید این که از ما نیست .من دیگه حرفی نزدم و سکوت کردم.
==وصیت نامه==