== خاطرات ==
=== *شهردار ===
مهندس جوان شب و روز در تلاش و تکاپوست. خستگی نمیشناسد. و با این همه، هیچ ادعایی ندارد. لباس و رفتار و برخوردهایش طوری است که اگر کسی نشناسدش، باور نمیکند که این مهندس جوان، شهردار و مسئول جهاد جلفاست. خودش- به مناسبتی- نقل میکرد: «در زمانی که شهردار جلفا بودم، روزی استاندار وقت برای بازدید به منطقه آمد. بعد از کلی بازدید و صحبت پرسید: «پس شهردار کجاست؟» -خودم هستم. تا این را گفتم به تعجب آمد. فکر میکرد که من آبدارچی هستم و انتظار داشت که شهردار با بیا و برو و کت و شلوار اتوکرده و ... باید باشد.<br />
=== *همراه با پاسداران ===
از تبریز راهی جلفا میشویم. بوی پاییز فضا را فرا گرفته است. اولین روزهای مهرماه 1358 میباشد. به جلفا میرویم تا «سپاه جلفا» را تشکیل بدهیم. در جلفا، چیزی از آن سپاه نیست، نه مکانی، نه وسیله نقلیهای... دست خالی وارد شهر میشویم. از تبریز که میآمدیم، امیدوارمان کردند: انشاءالله در جلفا امکانات فراهم میشود.» راهنمای گروه از اوصاف و اخلاق و اخلاص «شهردار جلفا» برایمان میگوید و آن قدر تعریفش میکند، که ندیده و نشناخته علاقمندش میشویم. به جلفا که میرسیم، یک راست میرویم شهرداری. میرویم اما نگران از اینکه آیا خواهیم توانست سپاه را در این شهر مرزی راه بی اندازیم یا نه؟ اما شهردار جوان جلفا را که میبینیم، احساس اطمینان در دلم جان میگیرد. «مهندس» صدایش میکنند. 24 سال بیشتر ندارد، دیدار و گفتگو که آغاز میشود، پختگی پیرا نهش متعجبم میکند. احساس میکنم «پاسداری» ست در لباس شهردار، مهندس بهروز پور شریفی! نگرانی و تشویش از ذهنم رخت بر میبندد. اتاقهای اختصاصی شهردار در طبقه دوم ساختمان شهرداری را در اختیار ما قرار میدهند و فعالیت ما برای راهاندازی سپاه آغاز میشود... مهندس بیوقفه به ما سر میزند. کمبودها را جویا میشود و جبران میکند. جوانان مشتاق به سپاه روی میآورند و بسیاری از این مشتاقان بدون هیچ چشمداشتی به عنوان «پاسدار افتخاری» به سپاه میپیوندند...<br />
=== *معبر در دل رودها ===
13 کیلومتر، پارههای دل «حاج بهروز» در هم تنیده میشود، 13 کیلومتر تمام تا مردابها و آبهای «هورالهویزه» رزمندگان را به درون خود نکشند، رزمندههایی که کوهها در زیر پایشان میلرزد، از «هورالهویزه» میگذرند: پل عظیم خیبر. پل خیبر بر روی «هورالهویزه»، پل بعثت بر سینه توفانی «اروند»، پل نصر بر شانههای کوهستان غرب، ارتفاعات حاج عمران و ... همه و همه تولد خود را مدیون یک مهندس راه و ساختماناند: حاج بهروز پور شریفی! -حاجی! مواظب خودت باش... صدای محکم رزمنده است خطاب به حاجی. خط مقدم است. از هر طرف تیر و ترکش میبارد.<br />
همه شهادت خود را زندگی میکنند... رزمنده خطابش میکند: «مواظب خودت باش...» و حاجی بی هیچ اضطراب و تشویشی بر میگردد. با همان لبخند آشنا و همیشگی: -جثه من کوچک و سطح ترکش گیر آن کم است، طوریم نمیشود!... طوری میگوید: «طوریم نمیشود» که انگار هنوز سال 1359 فرا نرسیده و آقا بهروز در ساختمان شهرداری جلفاست. انگار اینجا منطقه جنگی نیست.<br />1<ref>[http://%20%20http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=15034 سایت صبح]</ref>
==پانویس==
<references />
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:بهروز پورشریفی}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان آذربایجان شرقی]]