رفیقان میروند نوبت به نوبت خوش آن روزی که نوبت بر من آید...
کاغذهای سر بسته یادگاری عمو حسن را از جیبم بیرون آوردم. بویشان کردم. بوی پیرمردی را میداد که دلی جوانتر از منِ پانزده ساله داشت. بهشان نگاه کردم. به دلم زد همه را باز کنم و اسم خودم را با خط عمو حسن ببینم. یکی یکی بازشان کردم. دلم داشت به هم ریخت. دستهایم لرزیدند. پلکهایم وا رفتند. چشمهایم ابر گرفتند. روی همه کاغذها نوشته شده بود: عمو حسن!<ref>[http://www.hawzah.net/fa/magazine/magart/3674/3682/19926 سایت پایگاه اطلاع رسانی حوزه]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:1 (1).jpg
Image:1 (2).jpg
Image:1 (3).jpg
Image:1 (4).jpg
</gallery>
==پانویس==
<references />