شهید علی محمد بختیاری قاسم آبادی: تفاوت بین نسخهها
Fazayemajazi (بحث | مشارکتها) (←خاطرات) |
Kheyri9803 (بحث | مشارکتها) (←خاطرات) |
||
| سطر ۳۱: | سطر ۳۱: | ||
خاطره ای که از برادرم علی محمد به خاطر دارم اینست که ایشان در آخرین اعزام خود به جبهه های حق علیه باطل به یکی از اقوام گفته بود مواظب پدر و مادرم باشید چون این بار که به جبهه بروم شهید می شوم و به آرزوی خودم خواهم رسید و به استقبالم در کال اسد آباد خواهید آمد. و همین طور هم شد و پس از چند روز که از رفتنش می گذشت خبر شهادتش را برایمان آوردند .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3754 سایت یاران رضا]</ref> | خاطره ای که از برادرم علی محمد به خاطر دارم اینست که ایشان در آخرین اعزام خود به جبهه های حق علیه باطل به یکی از اقوام گفته بود مواظب پدر و مادرم باشید چون این بار که به جبهه بروم شهید می شوم و به آرزوی خودم خواهم رسید و به استقبالم در کال اسد آباد خواهید آمد. و همین طور هم شد و پس از چند روز که از رفتنش می گذشت خبر شهادتش را برایمان آوردند .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3754 سایت یاران رضا]</ref> | ||
| + | ==نگارخانه تصاویر== | ||
| + | <gallery> | ||
| + | |||
| + | Image:3754 (1).jpg | ||
| + | |||
| + | |||
| + | </gallery> | ||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
نسخهٔ ۲۲ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۳۲
تاریخ تولد : 1347/01/01
نام : علیمحمد محل تولد : تربت حیدریه
نام خانوادگی : بختیاری قاسم آبادی تاریخ شهادت : 1365/10/22
نام پدر : محمدحسن مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
rId6
خاطرات
- یک روز به همراه فرزندم علی محمد داخل حیاط منزل نشسته بودیم و در مورد وضع زندگیمان صحبت می کردیم. چون از لحاظ مالی ضعیف بودیم علی به من پیشنهاد کرد و گفت: بابا من خیلی به سپاه علاقه دارم و می خواهم که پاسدار شوم . اگر اجازه بدهید ، بروم و در سپاه استخدام شوم. به او گفتم: پسرم همین کار کشاورزی را باهم انجام می دهیم ولی قبول نکرد و مرتب می گفت: اگر اجازه بدهید بروم به سپاه. انگار به این بچه الهام شده بود که باید با لباس مقدس سپاهی به میهمانی خدا برود. وقتی که دیدم علاقه ی زیادی از خودش نشان می دهد من هم به او اجازه دادم که برود .
به خاطر دارم آخرین مرتبه ای که علی محمد می خواست به جبهه برود به یکی از اقوام گفته بود مواظب پدر و مادرم باشید چون این بار با دفعات قبل فرق دارد و در این سفر آخر به آرزوی دیرینه ی خودم که همان شهادت در راه اسلام و قرآن است خواهم رسید و در کال (رودخانه) اسدآباد به استقبال من خواهید آمد . که همین طور هم شد و بعد از چند روز که از رفتنش گذشت خبر شهادت او را برایمان آوردند .
به خاطر دارم یک روز که از سر کار وارد منزل شدم دیدم که مادر علی محمد سر و صدا می کند. علت را از او پرسیدم که چرا این همه سر و صدا راه انداخته اید گفت: علی محمد جگر مرا خون کرده و می گوید ان شالله به سپاه می روم و یک دفعه برایت خبر می آوردند که علی شهید شده و مردم شعار بدهند این گل پرپر از کجا آمده از سفر کرببلا آمده و به تو مادر شهید بگویند. به او گفتم: چرا با این حرفها مادرت را ناراحت کردی گفت: من به سپاه می روم و شهید می شوم . گفتم ان شالله به سپاه می روی و به سلامت هم بر می گردی. این حرفها را که گفتم علی خیلی خوشحال شده بود و گویی بال و پر در آورده بود و شروع به بوسیدن من کرد و گفت: از شما متشکرم که به من اجازه دادید و صبح روز بعد ساکش را بست و از مادرش خداحافظی کرد و عازم جبهه شد و به هدف خودش رسید .
به خاطر دارم که دو شبانه روز برای جمع کردن چغندر به سر چاه کشاورزی رفته بودم. یک شب خواب دیدم که تیری به پهلویم اصابت کرد و به زمین افتادم و فریاد بلندی کشیدم که در همان لحظه از خواب بیدار شدم و تا صبح نخوابیدم و بلافاصله از آنجا به روستا برگشتم و جریان را برای برادر علی تعریف کردم و او هم تعبیر به شهادت برادرش علی محمد کرد. که اتفاقا به واقعیت پیوست و عصر همان روز آمدند و خبر شهادت علی محمد را برایمان آوردند .
خاطره ای که از برادرم علی محمد به خاطر دارم اینست که ایشان در آخرین اعزام خود به جبهه های حق علیه باطل به یکی از اقوام گفته بود مواظب پدر و مادرم باشید چون این بار که به جبهه بروم شهید می شوم و به آرزوی خودم خواهم رسید و به استقبالم در کال اسد آباد خواهید آمد. و همین طور هم شد و پس از چند روز که از رفتنش می گذشت خبر شهادتش را برایمان آوردند .[۱]