- روز آخری که علی می خواست به جبهه برود مادرم مریض بود و به ایشان گفت: علی جان من که مریض هستم و ابوالفضل هم که جبهه است تو دیگر نرو. علی در مغازه به پدرم کمک می کرد و در منزل هم مادرم مریض بود و مادرم غذا می پخت و ظرفها را می شست و گاهی هم در لباس شستن به پدرم کمک می کرد. یعنی تمام کارها را انجام می داد و اصلا برایش مهم نبود چون وظیفه ی خودش را می دانست به همین خاطر مادرم به ایشان گفت: اگر تو بروی ما چکار کنیم. سپس علی به مادرم گفت: مادر به شما قول می دهم که بیست روز نشد بر می گردم. بعد مادرم آن روز صبح در سرد خانه بیمارستان قائم(ع) به علی گفت: خوب وفا کردی هجده روزه برگشتی.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4972 سایت شهدای یاران رضا]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:4972 (1).jpg
</gallery>
==پانویس==
<references />