==زندگینامه==
عزت اله احمدي، احمدی، شماره شناسنامه 486، متولد 1340، صادره از حصار، در خانواده اي ای بی بضاعت، ولی مؤمن و معتقد به دین مبین اسلام، پا به عرصه وجود نهاد، طبق شرایط و دستور اسلام اذان و اقامه به گوش راست و چپش گفته شد و کلمه طیبه لااله الا الله، محمد رسول الله به او تلقین گرديد گردید و در طفولیت تا سن هفت سالگی، در دامن پرمهر و محبت مادر، و با زحمات شبانه روزی پدرش که برای مخارج عائله خود کار می کرد و از دست رنج خود وسیله راحتی آنها را فراهم می کرد، بزرگ شد.
عزت اله، در اله، در مدرسه حصار که محل تولدش بود تا بود تا کلاس پنجم را با موفقیت به اتمام رسانید، در این مدت با مسائل دینی و قرائت قرآن نيز آشنا نیز آشنا شد و همیشه در جلسه قرآن حاضر، و علاقه زیادی به قرآن و مسائل اسلامی داشت، قبل داشت، قبل از رسيدن به رسیدن به سن پانزده سالگی، علاقه سالگی، علاقه زیادی به خواندن نماز و روزه داشت و همیشه در مجالس قرائت قرآن حاضر بود، همه قاریان او را دوست داشتند و همیشه با علما مأنوس بود، هر روحانی که به حصار می آمد عزت اله، در آمد عزت اله، در خدمت او حاضر بود، با مسائل ديني دینی آشنا بود به بود به طوری که برای سال مردگان مسئله می گفت و همیشه نماز را در مسجد با امام جماعت ادا می کرد.
اين شهيد عزيز، در ایام این شهید عزیز، در ایام سوگواری محرم و صفر، در مسجد زیرنظر پدرش به مردم خدمت می نمود و در مرثیه خواندن تا حدودي خواندن تا حدودی مهارت داشت که همه او را تحسین می کردند، همه اهل محل او را دوست داشتند، پس از این که کارنامه پنجم را گرفت چون در حصار مدرسه راهنمایی نبود و نبود و دوست داشت به داشت به درس خود ادامه دهد، برای دهد، برای ادامه تحصیل به روستای توره، دبیرستان جلال آل احمد رفت و مشغول تحصیل شد و چون خانواده برای خانواده برای ادامه تحصیل وي قوه وی قوه مالی نداشت و او هم نمی و او هم نمی خواست مزاحم پدر و مادر پیرش شود، روزهای تعطیل کار تعطیل کار می کرد و از دست رنج خود مخارج خودش را تهیه و به پدر و مادرش هم کمک می کرد.
يك یك روز گفت: بابابزرگ من می خواهم در حصار کتابخانه برقرار کنم نظر شما چيست؟ گفتمچیست؟ گفتم: پسر عزیزم، کار خوبی است و خوبی است و او را تشویق کردم و چند جلد کتاب مذهبی و قرآن به او دادم و با چند نفر هم دست شد و کتابخانه را آماده کردند و از برای تهیه کتاب چند جلد خودش تهیه و خرید و هم چنین دوستانش خریدند و از و از هر کس سراغ داشتند تقاضا نمودند و چندین جلد کتاب تهیه و کتابخانه تکمیل شد، صورت شد، صورت کتاب ها همه در دفترچه اش و کتاب ها تحویل برادرش نعمت اله می اله می باشد.
همین طور با اشتياق با اشتیاق به درس و کار خود ادامه می داد تا اول انقلاب، وقتی شنید که امام میآید، همیشه رادیو را به دست میگرفت و گوش می داد، تا داد، تا شبی که فهمید امام تشریف می آورند خوشحال شد ولی متأسفانه وقتی فهمید فرودگاه را بختیار بسته بنای گریه را نهاد بقدری ناراحت بود که پدر و مادر و حاضرین به گریه در آمدند و همه ما ناراحت بودیم تا شب بعد که فهمید امام تشریف آورد خیلی خوشحال شد، فوری رفت میوه و شیرینی آورد بین حاضرین تقسیم کرد، همه ما آن شب از ورود امام خوشحال امام خوشحال بودیم.
از آن روز به بعد عزت اله همه روزه می رفت اراک و در راهپیمایی شرکت می کرد، برای زیارت امام چند مرتبه به قم رفت و امام را از نزدیک دید و خوشحال بود، وقتی فهمید صدام خونخوار به ایران عزیز حمله کرده همانند ديگر جوانان دیگر جوانان ایرانی خونش به خونش به جوش آمد و از برای حفظ آب خاک وطن به دستور امام، خواست كه عازم كه عازم جبهه ها شود، نزد پدر و مادرش آمد تا اجازه بگيرد ها شود، نزد پدر و مادرش آمد تا اجازه بگیرد و خودش را برای جبهه معرفی کند، پدر در جواب گفت: فرزندم درست را ادامه را ادامه بده تا بتوانی بهتر به وطن خدمت کنی، در جواب پدر گفت: پدرجان، تو خودت را انقلابی حساب می کنی؟ مگر نمی دانی وطن در خطر است، و احتیاج به ما دارد، باید برویم جان خود را فدای امام و وطن کنیم، پدر و مادر با گریه اجازه دادند و گفتندو گفتند: برو دین خود را به وطن ادا کن.
بعد از خداحافظی، خود خداحافظی، خود را معرفی کرد و لباس مقدس سربازی را پوشید و دوره تعلیمات خود را در عجب شیر گذراند شیر گذراند و به سردشت و سردشت و سپس به به حریران منتقل شد، البته در مدت هفده ماه که در خدمت و جبهه بود چند مرتبه مرخصی آمد، همیشه خوشحال بود که در جبهه مشغول انجام وظیفه است، وظیفه است، همیشه در نامه هایش سرود انقلابی و از عشق از عشق به امام می نوشت، در دفترچه یادداشت خود که الان موجود است موجود است تمام سرودهاي سرودهای انقلابی را جمع آوري آوری كرده بود.
سفر آخری که به که به مرخصی آمد تماماً آمد تماماً دم از شهادت می زد، البته آن موقع پدرش براي پدرش برای حصیر فروشی به فروشی به شهر ديگري دیگری رفته بود، او بود، او گفت: می روم پدرم را پیدا کنم تا کنم تا برای آخرين بار او آخرین بار او را ببینم، خلاصه همه از همه از رفتن او ناراحت شدند، اما او عازم او ناراحت شدند، اما او عازم شد و از همه به طور غریبی خداحافظی کرد، شوهر خواهرش، آقا خواهرش، آقا ولی، برای بدرقه همراه او رفت، وقت خداحافظی به او گفته خداحافظی به او گفته بود حرفی به تو می گویم به مادرم نگو، این نگو، این سفر آخر من است و با ولی خداحافظی می کند و می گوید: از قول من همه را سلام برسان، بچه ها را ببوس. عزت عزت اله، در چند شهر سراغ پدرش سراغ پدرش را مي گيرد می گیرد تا او را او را پیدا می کند، پدرش می گوید: وقتی نزد من آمد خیلی من آمد خیلی خوشحال بود همدیگر را ديده بوسي دیده بوسی کردیم، وقت رفتن، وقت رفتن، با گریه خداحافظی کرد.
بعد از مدتی در تاريخ،1362در تاریخ،1362/08/09 خبر 09 خبر شهادت او را در منطقه ي پنجوين، به ی پنجوین، به ما دادند، برای تحویل گرفتن جنازه به شازند رفتیم و جنازه را از سپاه تحویل گرفتیم، البته برادران سپاهی و اهالی شازند خیلی به جنازه احترام گذاشتند و با سپاه وارد حصار، وارد حصار، محل زادگاه شهید شدیم، تمام زن و مرد حصار به استقبال آمده بودند و همه گریه می کردند، شعار می دادند، سرودهای انقلابی خوانده می شد، با عزت و احترام و احترام جنازه شهید عزت اله احمدی به خاک سپرده شد
نقل قول از پدر شهید / منبع سایت شهدای ارتش