سال ها از بیماری که قسمتی از بدنم فلج شده بود رنج می کشیدم، گاهی اوقات آن قدر دردم زیاد مي شد که نا امید می شدم. بنا به عادتی که داشتم هر عصر پنج شنبه به گلزار شهدا می رفتم تا فاتحه ای برای شهیدم بفرستم. آن روز نرفتم و در خانه ماندم نزدیکی های غروب بود عروسم گفت: مادر! امروز یادت رفت که به گلزار بروی، نگاهی به او انداختم و گفتم 30 سال هر صبح پنج شنبه به گلزار رفتم هر چهارشنبه با شهیدم صحبت کردم و از او خواستم تا شفای مرا از خدا بخواهد جوابم را نداد دیگر بروم چه کنم؟
بعد گفت: روز دوشنبه که سالگردشان است چی؟ نمی خواهی بروی؟ گفتم: نمی دانم.
چند روز بعد از آن خواب دیدم که غلام با چهره ای نورانی مثل همیشه با خنده ای که بر لب داشت به پیشم آمد نگاهی با مهربانی به من انداخت گفت: چرا دیگر به دیدنم نمی آیی؟ حتماً می خواهی حسینيه هم نیایی؟ لبخندی زدم، بعد گفت: هر چه خواست خداوند باشد پیش می آید فکر نکن من تو را فراموش کرده ام آنچه را تو از من خواستی از خداوند برایت خواستم هیج وقت از درگاه خداوند نا امید نشو. در عالم خواب بلند شدم لباس هایم را پوشیدم تا به حسینیه بروم که بیدار شدم. بعد از آن خواب روحیه دیگری گرفتم و خوشحال بودم که غلام مرا فراموش نکرده است.<ref>[http://navideshahed.com/fa/news/424428 سایت نوید شاهد]</ref>
==پانویس==
<references />