ویرایش‌ها

شهید سید محمود حسینی ادیب

۳۴ بایت اضافه‌شده، ‏۱۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۳:۰۴
• زمانی که ایشان مجروح شدند مدتی در بیمارستان تهران بستری بودند و ما اصلاً اطلاع نداشتیم بعد به ما زنگ زدند و ما از مجروحیت ایشان مطلع شدیم و بعد به مشهد آمد و پس از یک ماه از مجروحتیش دوباره تصمیم گرفت که به جبهه برود که من به ایشان گفتم : داداش شما با این وضعیت که نمی توانی بروی یک چند وقت دیگر بمان بعد برو گفت: نه من وظیفه ام ایجاب می کند که به جبهه بروم الان بهترین موقعیتی است که من در جبهه باشم .
• در دبیرستانی سید محمود حسینی برنام سخنرانی داشت . تمام جوانان ، معلمین، و مسئولین دبیرستان جمع شده بودند . سید یک ساعت و نیم صحبت کرد . تعدادی از عزیزان سوالاتی در زمینه ی انقلاب وسیاست نظام کردند و سید محمود به راحتی به تمام سوالات پاسخ داد جلسه بسیار پرشود برگزار شد . در یکی از برنامه هایی که بعد از جلسه به سید داده بودند تقاضا کرده بودند شما هر ماه یک باز جلسه پرسش و پاسخ برگزار کنید . تا ما به جواب سوالاتمان برسیم . سید با خواندن این نامه بسیاز خوشحال شد و گفت : ببینید مردم ما احساس می کنند که ما ازخودشان هستیم . و ما باید به داخل مردم برویم . سید با این تقاضا موافقت کرد . وگفت : قول می دهم اگر در شیروان بودم و در جبهه حضور نداشتم این جلسه را برگزار کنم . زمانی که داخل ماشین نشستیم . سید گفت: فلانی ، الان احساس راحتی می کنم چون توانستم حد اقل 50، 60 تا از سوالات این جوانان را پاسخ بدهم واین برای من یک ارزش است
• خواب دیدم 0 محمود با لباس سپاه همراه دختر کوچکی وارد اتاق شد دختر را روی زانوی من گذاشت و گفت : مادر شما این دختر را شیر بده و بزرگ کن من می خواهم بروم به او گفتم : شما که می خواهید بروید بچه را بدون پدر چگونه بزرگ کنم محمود گفت : حضرت زینب (س) چگونه بچه ها را بزرگ کرد شما هم باید مثل حضرت زینب (س) باشید.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7185 سایت یاران رضا]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
</gallery>
==پانویس==منبع سایت یاران رضاhttp:<references //yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7185>
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش