==خاطرات==
خاطره ا ی از خواهر شه ی د شهید :
وقتي برادرم براي آوردن جنازه برادر شهيدم به جبهه رفته بود همسنگرانش وقتي برادرم را د ی ده بود شروع به گريه کرده بود و گفته بودند محمد رفت و يک عدد تانک بعثي را زد، نوبت دوستش مي رسد محمد به او مي گويد: تو بنشين، تو زن و بچه داري امکان دارد شهيد شوي فقط به من مقداري آب بدهيد به ياد امام حسين (ع)، وقتي آب مي خورد و مي رود، محمد براي بار دوم مي رود تانک بعثي ها را مي زند در همين موقع دشمن تير نابکار به گلوي عزيزم نشانه مي گيرد.
</gallery><ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/39715 سایت شهدای ارتش]</ref>
منبع:سایت شهدای ارتش
http:==پانویس==<references //ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/39715>