ویرایش‌ها

شهید محمد رضا بهمن آبادی

۳۵ بایت اضافه‌شده، ‏۱۱ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۰۲
نحوه ی شهادت فرزندم محمدرضا را یکی از همرزمانش این گونه برایم نقل می کرد به خاطر دارم محمدرضا در بهداری مشغول به کار بود و راننده ی آمبولانس بود یک روز به گردان ما آمد و جلوی سنگر ما ایستاد به ایشان گفتم بیا صبحانه بخوریم ولی ایشان گفت صبحانه در ماشین دارم. می خواهم در ماشین قران بخوانم و بعد صبحانه بخورم که ناگهان جنگنده های عراقی از راه رسیدند و آمبولانس را هدف گرفتند که آمبولانس آتش گرفت و ایشان به همراه دو تن دیگر از رزمنده ها داخل آمبولانس بودند جسد دو نفر شناسایی شد ولی جسد بهمن آبادی به علت سوختگی زیاد به تهران بردن و بعد از 25روز به خانه اش آوردند.
زمانی که همسرم محمدرضا در جبهه بود و من فارغ شدم پسری به دنیا آوردم برای این که اسمش را انتخاب کنم به محمدرضا زنگ زدم تا از او نام پسرم را بپرسم. وقتی به ایشان گفتم پسری به دنیا اورده ام اسمش را بگذارم گفت: نام او را محمود بگذارید و او را بیاور نزدیک تلفن تا صدای گریه اش را بشنوم و در گوش اذان بگویم بچه ها را بردم کنار تلفن و ایشان هم در گوشش اذان گفت که هیچ زمان این صحنه یادم نمی رود که در آخر هم نتوانست بچه اش را ببیند و به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد.
به خاطر دارم یک روز فرزندم محمدرضا لباسهای نو پوشیده و حسابی به خودش رسیده بود. به ایشان گفتم کجا می خواهی بروی گفت: قرار است به همراه چند تا از دوستانم به دیدن امام برویم. وقتی آنها رفتند بعد از چند روز برگشتند به من گفت پدر جان نیروهای شهربانی راه را بسته بودند و کسی را نمی گذاشتند به تهران برود و ما مخفیانه به تهران رفتیم و امام را از نزدیک دیدیم<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4443 سایت یاران رضا]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
</gallery>
==پانویس==منبع سایت یاران رضاhttp: <references //yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4443>
۲٬۱۷۷
ویرایش