گفتم: تا اهواز راهی نمونده، اونجا زير سرپناهی نماز می خونيم. حميدرضا نگاه معني داری به من كرد و گفت: تو از كجا می دونی تا اهواز ما زنده هستيم؟
پیاده شدیم و با مقدار آبی كه داخل ماشين داشتيم، وضو گرفتيم و همونجا نماز رو اول وقت به جا آورديم.<ref>اخلاق و عرفان</ref>
<references />