شهید حجت الله نور محمدی: تفاوت بین نسخهها
| سطر ۳۴: | سطر ۳۴: | ||
(( خواب مادر)) خوابش را دیدم که من را برد قسمتی که سنگ یادبودش هست و از قبر داخل که شدیم یک پرده سفیدی بود رفت کنار و سپس یک فرش نورانی بود همین که خواستم پایم را پایین بگذارم گفت برگرد و اجازه ندارم که شما پیش من بمانید و دیگر من را صدا نزن ناراحت می شوم . | (( خواب مادر)) خوابش را دیدم که من را برد قسمتی که سنگ یادبودش هست و از قبر داخل که شدیم یک پرده سفیدی بود رفت کنار و سپس یک فرش نورانی بود همین که خواستم پایم را پایین بگذارم گفت برگرد و اجازه ندارم که شما پیش من بمانید و دیگر من را صدا نزن ناراحت می شوم . | ||
خیلی با فامیل و خانواده صمیمی بود خیلی هوای خواهرهایش را داشت. همیشه می گفت به هر کسی می خواهی نفرین کنی بگو شهید بشوی الهی و می گفتم آخه این ها چطور شهید می شوند می گفت اگر قرار بود که کسی شهید شود توی خانه شهید می شود . | خیلی با فامیل و خانواده صمیمی بود خیلی هوای خواهرهایش را داشت. همیشه می گفت به هر کسی می خواهی نفرین کنی بگو شهید بشوی الهی و می گفتم آخه این ها چطور شهید می شوند می گفت اگر قرار بود که کسی شهید شود توی خانه شهید می شود . | ||
| − | ( جاروکش [[امام رضا]] (ع))) یکبار که رفته بودیم مشهد گفت ای امام رضا کاش من جاروکش اینجا بودم و رفت جارو را گرفت و جارو کرد. روز آخر همه پسرعموهایش را جمع کرد و گفت این ناهار آخر من است و بیایید با هم ناهار بخوریم . | + | ( جاروکش [[امام رضا]] (ع))) یکبار که رفته بودیم مشهد گفت ای امام رضا کاش من جاروکش اینجا بودم و رفت جارو را گرفت و جارو کرد. روز آخر همه پسرعموهایش را جمع کرد و گفت این ناهار آخر من است و بیایید با هم ناهار بخوریم.<ref>[http://khayyen.ir/shahid/947 سایت خین]</ref> |
==نگارخانه تصاویر== | ==نگارخانه تصاویر== | ||
| سطر ۴۴: | سطر ۴۴: | ||
</gallery> | </gallery> | ||
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
== ردهها == | == ردهها == | ||
{{ترتیبپیشفرض:حجت_الله_نور_محمدی}} | {{ترتیبپیشفرض:حجت_الله_نور_محمدی}} | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۷ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۴۳
نام : نورمحمدی / حجت الله
نام پدر : عباس
تاریخ تولد : ۱۳۴۲-۰۱-۰۱
محل تولد : آبادان
تاریخ شهادت : ۱۳۵۷-۰۵-۲۸
محل شهادت :
شهرستان : اصفهان
یگان :
مسئولیت :
تحصیلات :
محل تحصیل :
گلزار : بهشت رضا ابادان
rId4
محتویات
زندگینامه
(( دوران کودکی)) شهید حجت الله نور محمدی در شهر آبادان متولد شد و بزرگ شد. مادر شهید و پدرش این چنین می گویند: به خاطر علاقه ای که به ائمه داشتیم نامش را حجت الله گذاشتیم و ایشان تا سوم راهنمایی در آبادان ادامه تحصیل داد . (( فعالیتهای انقلابی)) در تمام این مدت که به پیروزی انقلاب رسیده بود در کارهای جمع آوری اعلامیه های امام خمینی فعالیت داشت. اصلا تمام شب و روز استراحت نداشت و تمام شب ها فعالیت داشت. تمام بچه ها و هم کلاسی هایش را جمع می کرد و نوار امام خمینی را برایشان می گذاشت و به ما می گفت که به کسی نگویید که من چه کاری انجام میدهم و من سرباز خمینی هستم و مرگ و کشتن من در راه امام است و همیشه شعار ، یا مرگ یا امام را می داد و همیشه می گفت من در راه امام خمینی و انقلاب شهید می شوم. و همان روزی که می خواست شهید شود سر و صورتش را اصلاح کرد و نماز و قرآنش را خواند و به ما سر نهار گفت : (( خبر شهادت)) این آخرین نهاری است که من می خورم و پیش شما هستم و من قرار است که به راهی که خودم دوست دارم بروم و من تعجب می کردم از این حرف هایش و می گفتم آخه این چه حرفی است و ان شاء الله امام خمینی قرار است که بیاد و ما می رویم با هم ایشان را می بینیم گفت نه عمر من به آن اندازه قد نمی دهد که زنده باشم و وقتی که می خواست برود به من گفت که دنبال من نگرد گفتم که یعنی چه گفت خوب دنبال من نگردید و من راهی که قرار است می روم و همین و بعد شروع کرد به دیوار خط بکشد گفتم چرا این کار را می کنی گفت می خواهم یرایتان یادگاری بگذارم و این یک یادگاری است. همیشه اهل نماز و روزه بود. همیشه در هر جا که فعالیت انقلابی بود حضور داشت یکبار که خیلی بی تابی کردم . (( خواب مادر)) خوابش را دیدم که من را برد قسمتی که سنگ یادبودش هست و از قبر داخل که شدیم یک پرده سفیدی بود رفت کنار و سپس یک فرش نورانی بود همین که خواستم پایم را پایین بگذارم گفت برگرد و اجازه ندارم که شما پیش من بمانید و دیگر من را صدا نزن ناراحت می شوم . خیلی با فامیل و خانواده صمیمی بود خیلی هوای خواهرهایش را داشت. همیشه می گفت به هر کسی می خواهی نفرین کنی بگو شهید بشوی الهی و می گفتم آخه این ها چطور شهید می شوند می گفت اگر قرار بود که کسی شهید شود توی خانه شهید می شود . ( جاروکش امام رضا (ع))) یکبار که رفته بودیم مشهد گفت ای امام رضا کاش من جاروکش اینجا بودم و رفت جارو را گرفت و جارو کرد. روز آخر همه پسرعموهایش را جمع کرد و گفت این ناهار آخر من است و بیایید با هم ناهار بخوریم.[۱]
