== خاطرات ==
*برو بند ب!
کمی قبل از تولد پسرمان آمد بيمارستان.
گفتم: "واي حميد! بچه مان انقدر زشت است، با تو مو نمی زنه!!!"
اين چيزها رو که می گفتم، می خنديد. توی ذوق آدم نمی زد.
تا حرف ديگران به ميان می آمد می گفت: "برو بند ب! حرف ديگه ای بزن!"
من دوست داشتم اين حساسيت هايش را که نشان از سالم بودن روحش داشت...<ref>نيمه پنهان ماه،ص26</ref>
== آثار ==
=== وصیتنامه ===
Image:1 (7).jpg
Image:1 (8).jpg
photo_2019-12-11_18-45-30.jpg
</gallery>