آقای خرّمی رو کرد به محمود و گفت: «آقا محمود! من دیدم حالا که میام اینجا، ایشون رو هم بیارم تا شما رو ببینن.» گفت: «اشتباه کردین!» آقای خرّمی گفت: «آخه مسیرمون بود؛ فقط به خاطر حاج خانوم که نرفته بودم!» محمود باز هم قانع نشد. رو به من کرد و گفت: «به هر حال، موقع رفتن، حتماً با تاکسی برگردین خونه.». بعد از گذشت این مدّت، هنوز در استفاده از بیتالمال، همان سختگیری را که محمود به آن معتقد بود، مدّنظر دارم.<ref name="shahed" /> - راوی: علی شمقدری
بعد از شهادت محمود، در زمان ریاست جمهوری آیت الله خامنهای، آقا به مهاباد، پادگان لشگر ویژة شهدا، تشریف برده بودند.
بعد با تأثّر ادامه دادند: «این جوانها پرواز کردند و ما ماندیم.» منقلب شدند؛ طوری که مکث میکردند، بعد حرف میزدند. در این چند سالی که خدمت آقا بودم، تا آن روز ندیده بودم آن طور گریه کنند. <ref name="shahed" />
*دختر یا پسر؟
بعد از چند ماه انتظار می خواستم خبرِ پدر شدنشو بدم اما وقتی از منطقه اومد فوراً رفت سراغ کارهای لشکر و اعزام نیروها. شب خسته و کوفته اومد و رفت استراحت کنه ولی خیلی تو فکر بود. گفتم: «محمود تو فکر چی هستی؟» گفت: «تو فکر بچه ها» خوشحال شدم و گفتم: «تو فکر بچه ها؟ کدوم بچه ها؟ هنوز که بچه ای در کار نیست!» گفت: «ای بابا بچه های لشکرو می گم».
انگار آب سرد ریخته باشند رو بدنم. با ناراحتی رفتم خوابیدم و آروم آروم گریه کردم.
- فاطمه خوابیدی؟
- دارم می خوابم.
- چرا امشب اینقد ساکتی؟
- چی بگم؟
- مثلاً بگو دختر دوست داری یا پسر؟
خودمو جمع و جور کردم و جوابشو دادم. اون هم نظرشو گفت. اون شب کلّی باهام حرف زد. تا خیالش ازم راحت نشد نخوابید.<ref> فلش کارت مهر وماه</ref>
==پانویس==
<references/>
== عملیاتهای مرتبط ==