آقای [[خامنه ای ]] که مجروح شده بود، آورده بودندش بیمارستانی که دکتر رهنمون آن جا بود. حسابی به آقا میرسید؛ شب و روز. آقا که خوب شد، گفته بود «ایشان خیلی برای من زحمت کشیدند، سنگ تموم گذاشتند، خدا خیرشون بده . »
دکتر میگفت «ا ین ها رو که شنیدم، خیالم راحت شد. خستگیم دررفت . »