وقتی که طرح عملیات [[ثامن الائمه ]] در [[آبادان ]] مطرح شد، کلاهدوز، قائم مقام سپاه، [[سپاه]]، در تمام اوقات شبانه روز روی آن کار می کرد. او را گاهی در تهران فقط سر نماز می دیدیم و باز فردا صبح با هواپیما به طرف جنوب پرواز می کرد تا روی طرح عملیات کار کند .
وقتی عملیات موفق از آب درآمد، تلفنی با من تماس گرفت. خوشحال بود، می گفت بیشتر از 1500 نفر از نیروهای دشمن اسیر شده اند و سفارش می کرد در ستاد مرکزی [[سپاه]] برادران جمع شوند و مراسم دعا برگزار کنند .
اکثر روزها روزه بود؛ بدون این که کسی بفهمد. در [[پادگان ]] ناهارخوری داشتیم، ظهرها می رفتم دنبالش که با هم برای ناهار برویم . می گفت: « یک مقدار کار دارم، باید کارهای ضرور ی را انجام بدهم . »
می گفتم: « خوب، من می نشینم تا با هم برویم . »
آن زمان در مركز [[زرهی ]] شیراز بودم و كلاهدوز هم آنجا بود ولی یكدیگر را نمی شناختیم . شب عاشورا بود. طی یك مانور كه در پادگان زرهی داشتیم، آنقدر شرایط را برای خوشگذرانی آماده كرده بودند كه از 34 نفر افسر حاضر، 32 نفر آلوده به شراب بودند. از میان آنها تنها كلاهدوز و اقارب پرست بودند كه لب به مشروب نزدند .
آنها در آنجا نیز دست از انجام تكلیف الهی برنمی داشتند .
نماز جماعت هر روز برقرار بود. اگر روزی [[روحانی ]] نمی آمد، بچه ها به زور و با اصرار او را برای امامت جلو قرار می دادند و به او اقتدا می کردند. یک بار دیدم در طول نماز بدنش ثابت نیست و مثل برگ خزان می لرزد. بعدها توجه کردم دیدم همیشه از خوف خدا بر سر نماز می لرزد .
شهید یوسف کلاهدوز
یک شب با عده ای از [[فرماندهان ]] [[سپاه ]] به جایی رفته بودیم . برادر محسن رضایی بود و شهید کلاهدوز و [[سیف اللهی ]] و چند نفر دیگر . وقتی رسیدیم تهران، دیر وقت بود. قرار شد برویم خانه یکی و صبح برویم سپاه. نزدیکترین خانه، منزل ما بود .
چون نیمه شب بود، خسته بودیم و خوابیدیم . ساعت دو بعد از نیمه شب از خواب بیدار شدم دیدم صدای ضجه می آید . صدا آرام و ملایم بود. بلند شدم نگاه کردم کلاهدوز در گوشه حیاط مشغول نماز شب و ذکر و مناجات بود. آن شب واقعاً غبطه خوردم. با حالی متحول به درگاه خدا مناجات می کرد .