ویرایش‌ها

شهیدبابا علی خدایی

۵۵ بایت حذف‌شده، ‏۱۳ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۰۸:۱۹
/* زندگینامه */
شهيد خدائي چنان عاشق اسلام و امام خميني (ره) و تشنه، شهادت بود كه هيچ وقت به راحتي و آرامش خويش فكر نكرد و شبانه روز در كوهها و دشتها به نبرد با دشمنان داخلي و خارجي انقلاب پرداخت و عاقبت روح تشنه، شهادت اين سردار مجاهد اسلام و انقلاب با نوشيدن شربت گواراي شهادت در ستيز با ضدانقلاب داخلي در كردستان آرامش يافت و در تاريخ ۱۳/۴/۱۳۶۲ به درجه رفيع شهادت نائل آمد و در گلزار شهداي مياندوآب به خاك سپرده شد.
.==خاطرات راجب شهید==
==خاطرات==
خاطرات خانم عزيز صالحي مادر شهيد
 
چه خاطرات خاصي از دوره پيش از تولد شهيد داريد؟
 
با توجه به اينكه شهيد اولين فرزند خانواده ما بود ما انتظار زيادي مي كشيديم و تولد او را ماية آرامش و خوشبختي خويش مي دانستيم.
در آن زمان هم در خانه و در زمين زراعتي حياط كار مي كرد. در تابستان هم هميشه كار مي كرد. به كورة آجرپزي مي رفت و همراه پدرش كار مي كرد و به درآمد خانواده كمك زيادي مي كرد.
 
.
آيا رفتارش با رفتار ديگر كودكان شما تفاوتي داشت؟
در كلاس پنجم بود و او بچه بود. عده اي از اهل روستا جهت آب تني به درياچه اروميه مي رفتند و او گفت مادر همه مي روند. چرا شما نمي روي؟ گفتم ما پول نداريم. گفت اگر پول بدهم شما هم مي روي. گفتم بلي. رفت از بين درختان مقداري پول آورد و به من داد و گفت مدت زيادي است كه اين را جمع كرده ام و بعد ما هم به همراه همه به دريا رفتيم.
 
وضع درسي او چگونه بود؟
خيلي كمتر اتفاق مي افتاد كه او عصباني بشود. وقتي هم كه عصباني مي شد حرف ناشايستي نمي زد و در خانه هم هيچوقت عصباني نمي شد.
** - در اين دوره شهيد به چه كاري مشغول بود؟ چه شغلي داشت؟ چه فعاليت هاي اجتماعي مي كرد؟
بعد از اتمام درس به خدمت سربازي رفت. خدمت سربازي او در اوج انقلاب بود كه به خاطر تصرف پادگان خوي توسط انقلابيون مدت چهل روز به خانه برگشت. بعد از چهل روز به پادگان برگشت و به خاطر دفاع از ارزش هاي انقلاب اختلافش با افسران پادگان در همين مورد بازداشت شد و حتي برگ پايان خدمت هم به او ندادند و از جملة آنها سرهنگ ابوطالب بود كه بعد از انقلاب هم به اعدام محكوم شد.
 خاطرات ای از مادر شهید: 
پسر كوچكم مريض بود كه شهيد از جبهه آمده بود و او را در آغوش گرفته بود و وقتي وضع ناخوش او را ديده بود كه يك بار هم غش كرده آن قدر گريه كرده بود كه بالش از آب چشم شهيد خيس شده بود. من او را بيدار كردم و به او گفتن چرا اين قدر گريه كردي. شهيد جواب داد وقتي ديدم زنبور بچه را نيش زد و او گريه و زاري و غش كرد دلم برايش خيلي سوخت واو را به بيمارستان تبريز برد و نوار مغزي برداشت و شب هم در تبريز ماندند و شب هنگام در پيش شهيد خلوتي ماندند و شب به خاطر برادر كوچكش نمي خوابيد و بيداري مي كشيد. خيلي مهربان و دلسوز بود و خداوند براي خودش خلق كرده بود و خاطراتي از اين قبيل فراوان است.
 
 
 
rId5
 
rId6
منبع:سایت نویدشاهد
دیوانسالار، مدیر، uploader
۵٬۰۸۰
ویرایش