مادر شهید
آن روز سه شنبه بود . آمدند و گفتند چهارشنبه مراسم شهید برگزار می شود ، بروید فرزند شهیدتان را ببینید . من که برای حسن می مُردم ، خدایی بود که سکته نکردم . ما را بردند بالای سر حسن . با همان لباس پاسداری اش خوابیده بود . صورتش سرخ و سفید بود . نمی دانم چطور شد تا دیدمش گفتم : « حسن جان ! خوش به حالت مادر جان ! به آرزویت رسیدی ؟! مبارکت باشد ! »<ref>[http://www.fatehan.ir/page.aspx?pid=123&postid=40869 سایت فاتخان]</ref>
منبع :سایت فاتخانhttp://www.fatehan.ir/page.aspx?pid=123&postid=40869پانویس==<references/>