ویرایش‌ها

شهیدابراهیم هادی

۷ بایت اضافه‌شده، ‏۱۴ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۰۷:۵۶
==زندگینامه==
آنطور كه از شواهد برمي‌آيد ابراهيم هادي همان اولين روزهاي شروع جنگ به جبهه سرپل ذهاب مي‌رود (پيش از جنگ در كردستان حضور يافته بود) چون بچه محل اصغر وصالي بود، جزو گروه او در همين جبهه مي‌جنگند، اما هيچ وقت مسئوليت برعهده نمي‌گيرد. يكي از دوستان شهيد مي‌گويد:«شهيد هادي روحيات خاصي داشت. مسئوليت قبول نمي‌كرد. نه اينكه آدم بي‌مبالاتي باشد. اگر به ايشان مي‌گفتيد بيا و فرماندهي اين دسته را برعهده بگير، مي‌گفت:ببين من نوكرتم. ما رو درگير اين چيزها نكن. فلاني رو بذار مسئول دسته، منم كنارش واميستم كار مي‌كنم.» الحق كه كنار مسئول دسته مي‌ايستاد و كمكش مي‌كرد، اما خودش هيچ وقت مسئوليت برعهده نمي‌گرفت.
شهيد هادي عكسي با لباس فرم سپاه دارد كه باعث مي‌شود خيلي‌ها فكر كنند وي عضو سپاه بود، اما همرزمانش تأييد مي‌كنند كه ابراهيم هيچ گاه به عضويت سپاه درنيامد و تنها به جهت علاقه‌اي كه به لباس پاسداري داشت با اين لباس عكسي به يادگار انداخته بود.
شهيد هادي در فكه جنوبي، در كانال‌هايي كه اكنون به نام كانال كميل و حنظله معروف است، كنار نيروهاي دو گردان (كميل و حنظله) مي‌ماند تا به آنها كمك كند. برخي از نيروهاي اين دو گردان حدود پنج روز تمام درون كانال‌هاي موجود در منطقه گير مي‌افتند و هرازگاهي چند نفر از آنها از تاريكي استفاده كرده و به خط خودي برمي‌گردد. روز پنجم كه مصادف با 22 بهمن ماه 1361 است، سه نفر كه انگار آخرين نفرات باقي مانده هستند، خود را به خط خودي مي‌رسانند، در حالي كه گرسنگي و تشنگي هر سه را از پا انداخته بود، از رزم جوان قوي بنيه‌اي مي‌گويند كه تا روز آخر هم آرپي جي مي‌زد هم تيربار شليك مي‌كرد و هم به مجروحان رسيدگي مي‌كرد. همين جوان نيرومند كه شلوار كردي به پا داشت و با مشخصاتي كه مي‌دادند انگار ابراهيم هادي بود، تا لحظه آخر كنار مجروحان مي‌ماند و بعد ديگر هيچ وقت خبري از او نمي‌شود. داش ابرام شهيد شده بود.
==خاطرات: ==
• مرتضي پارسائيان بچه محل و همرزم شهيد تعريف مي‌كند: اولين بار كه داش ابرام من را ديد، از جثه و قواره كوچكم تعجب كرده بود. من چند سالي از ايشان كوچك‌تر بودم و زود هم وارد عرصه انقلاب و جبهه شده بودم. ابراهيم جلو آمد و با لهجه داش مشتي‌اش گفت: بچه كجايي؟ گفتم: دروازه دولاب. گفت:اِاِاِ پس بچه محليم.» بعد يك دستش را روي شانه‌ام گذاشت و آن يكي را براي دست دادن دراز كرد. از آن آدم‌هاي با مرامي بود كه رفاقت خالصانه‌اش بوي يكرنگي و روراستي داشت.»
۲٬۵۲۵
ویرایش