شهید سعید قهاری: تفاوت بین نسخهها
| سطر ۲: | سطر ۲: | ||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
| − | |||
*من همیشه نیستم... | *من همیشه نیستم... | ||
| − | |||
سهم ما از حضور بابا در منزل خیلی کم بود ، هیچ وقت یک دل سیر بابا را ندیدم هر موقع اعتراضی می کردیم می گفت : مگر خون شما از خون فرزندان شهدا رنگین تر است ،ضمن اینکه من هراز چند گاهی به منزل می آیم و شما منو می بینید ، اما خانواده شهدا چی؟ | سهم ما از حضور بابا در منزل خیلی کم بود ، هیچ وقت یک دل سیر بابا را ندیدم هر موقع اعتراضی می کردیم می گفت : مگر خون شما از خون فرزندان شهدا رنگین تر است ،ضمن اینکه من هراز چند گاهی به منزل می آیم و شما منو می بینید ، اما خانواده شهدا چی؟ | ||
| − | + | طوری صحبت می کرد که قانع می شدم . بابا خیلی به من محبت می کرد و همیشه به مادر می گفت مدیون هستی اگر این دختر را برنجانی ، هرچه که خواست یا اراده کرد برایش فراهم کن ! | |
مادر اعتراض می کرد و می گفت با این رفتار بچه پرو و لوس تربیت می شود. بابا جواب می داد: من همیشه نیستم تا به او محبت کنم پس باید شما حضور کمرنگ من را برای اینها پر کنی، | مادر اعتراض می کرد و می گفت با این رفتار بچه پرو و لوس تربیت می شود. بابا جواب می داد: من همیشه نیستم تا به او محبت کنم پس باید شما حضور کمرنگ من را برای اینها پر کنی، | ||
من معلوم نیست تا کی عمرم به دنیا باشد پس می خواهم تا هستم بچه ها را راضی ببینم؛ فاطمه خوی و خصلت مادرم را دارد. | من معلوم نیست تا کی عمرم به دنیا باشد پس می خواهم تا هستم بچه ها را راضی ببینم؛ فاطمه خوی و خصلت مادرم را دارد. | ||
الان می فهمم ، که مفهوم صحبت های آن موقع بابا چه بود و چرا ایقدر با محبت با ما رفتار می کرد. | الان می فهمم ، که مفهوم صحبت های آن موقع بابا چه بود و چرا ایقدر با محبت با ما رفتار می کرد. | ||
<ref>[ منبع: کتاب آخرین دیدار / راوی: دختر شهید قهاری]</ref> | <ref>[ منبع: کتاب آخرین دیدار / راوی: دختر شهید قهاری]</ref> | ||
نسخهٔ ۱۵ آذر ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۴۴
خاطرات
- من همیشه نیستم...
سهم ما از حضور بابا در منزل خیلی کم بود ، هیچ وقت یک دل سیر بابا را ندیدم هر موقع اعتراضی می کردیم می گفت : مگر خون شما از خون فرزندان شهدا رنگین تر است ،ضمن اینکه من هراز چند گاهی به منزل می آیم و شما منو می بینید ، اما خانواده شهدا چی؟
طوری صحبت می کرد که قانع می شدم . بابا خیلی به من محبت می کرد و همیشه به مادر می گفت مدیون هستی اگر این دختر را برنجانی ، هرچه که خواست یا اراده کرد برایش فراهم کن !
مادر اعتراض می کرد و می گفت با این رفتار بچه پرو و لوس تربیت می شود. بابا جواب می داد: من همیشه نیستم تا به او محبت کنم پس باید شما حضور کمرنگ من را برای اینها پر کنی،
من معلوم نیست تا کی عمرم به دنیا باشد پس می خواهم تا هستم بچه ها را راضی ببینم؛ فاطمه خوی و خصلت مادرم را دارد.
الان می فهمم ، که مفهوم صحبت های آن موقع بابا چه بود و چرا ایقدر با محبت با ما رفتار می کرد.
[۱]
خطای یادکرد: برچسب <ref> وجود دارد اما برچسب <references/> پیدا نشد